مهمونی خطرناک
مهمونی خطرناک
پارت = 14
چند دقیقه بعد:
همینطور که داشتیم بحث میکردیم و میخندیدیم یهو گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن
گوشیم دراوردم و به صفحه خیره شدم...پسرخالم بود
راستش من یه پسر خاله دارم اسمش "تههو"هست که از بچگی باهم خیلی
خوب بودیم اما سه سال پیش برای تحصیل رفت آلمان
واقعا دلم براش تنگ شده بود....
با هیجان گوشی رو جواب دادم:
الوو ته هو؟؟
از پشت گوشی با لحن پر از ذوق جواب داد:
ات سلاااممم فکر نمیکردم جوابمو بدی
ات:چرا فکر کردی جواب نمیدم عنتر دلم برات تنگ شدهه..کجایی؟؟
ته هو: خب راستش امروز از آلمان برگشتم الان تو سئولم
ات: جدی؟؟ پس میشه همدیگه رو ببینیم؟؟
ته هو: اره چرا که نه خب کجا همدیگه رو ببینیم؟
ات: آممم یه لحظه گوشی داشته باش
گوشی رو از گوشم فاصله دادم و روبه جونگ کوک کردم و گفتم:
جونگ کوک امروز پسر خالم از آلمان برگشته میشه
برای ناهار بیاد خونمون؟
جونگ کوک هم سری به نشانه تایید تکون داد
له ته هو که هنوز پشت گوشی بود گفتم که امروز برای
ناهار بیاد خونمون
اون هم بعد از کلی اسرار کردن از طرف من قبول کرد
ویو جونگ کوک:
ظاهرا پسرخالش پشت گوشی بود
راستش یکم عصبی شدم چرا دلش باید براش تنگ بشه
اصلا اون کیه ات تاحالا ازش نگفته
قرار شد پسرخالش برای ناهار بیاد خونمون
رفتیم و یکن برای خونه خرید کردم و از اونجایی که وقت نبود ناهار رو از بیرون گرفتیم و رفتیم خونه
وقتی رسیدیم باهم وسایل ها رو بردیم داخل
با ات رفتیم بالا تا لباسامون رو عوض کنیم:
ات لباس درست میپوشی...لخت نباشه هاا
زیر چشمی نگاهی بهم کرد و یه لباس انتخاب کرد و بهم نشون داد: این خوبه دیگه
نمیشه تیشرت بپوشی که گردنت معلوم نباشه؟
کلافه نگاهم کرد و گفت:
جونگ کوک بیخیال این دیگه زیادیهه بعدشمم اون
غریبه نیست که پسرخالمه
اعصابم ریخت بهم یعنی چی که غریبه نیست با لحن عصبی لب زدم:
مگه فرقی میکنه هر خری میخاد باشه اونم یه پسره
چه فرقی میکنه
چشماشو چرخوند و منم ادامه دادم:
بعدشم اصلا اون کیه که دلت باید براش تنگ بشه تو
بهم هیچی نمیگی
ویو ات:
راس میگفت من تاحالا درباره ته هو بهش نگفته بودم وای اون نباید اینطوری باهام حرف بزنه:
باشه حق با توعه...اسمش ته هو هست ما از بچگی باهم بازی میکردیم و اون همیشه هوای منو داشت و اجازه نمیداد کسی اذیتم کنه و مثل یه داداش بزرگتر همیشه مراقبم بود اما سه سال پیش برای تحصیل رفت آلمان و الان برگشته طبیعیه که دلم براش تنگ بشه
جونگ کوک نفسشو حرصی بیرون داد و منم ادامه دادم:
بعدشم آقای جئون نیاز نبود برای یه دل تنگی ساده
اونجوری باهام حرف بزنی
اینو گفتم و لباسمو برداشتم رفتم تو حموم و عوض کردم..دیگه باید متوجه شده باشه که ناراحتم
همین که از حموم بیرون اومدم زنگ در به صدا در اومد
ادامه دارد.....
اسلاید دوم لباس ات
امیدوارم خوشتون بیاد....بای بای🫠✨️
پارت = 14
چند دقیقه بعد:
همینطور که داشتیم بحث میکردیم و میخندیدیم یهو گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن
گوشیم دراوردم و به صفحه خیره شدم...پسرخالم بود
راستش من یه پسر خاله دارم اسمش "تههو"هست که از بچگی باهم خیلی
خوب بودیم اما سه سال پیش برای تحصیل رفت آلمان
واقعا دلم براش تنگ شده بود....
با هیجان گوشی رو جواب دادم:
الوو ته هو؟؟
از پشت گوشی با لحن پر از ذوق جواب داد:
ات سلاااممم فکر نمیکردم جوابمو بدی
ات:چرا فکر کردی جواب نمیدم عنتر دلم برات تنگ شدهه..کجایی؟؟
ته هو: خب راستش امروز از آلمان برگشتم الان تو سئولم
ات: جدی؟؟ پس میشه همدیگه رو ببینیم؟؟
ته هو: اره چرا که نه خب کجا همدیگه رو ببینیم؟
ات: آممم یه لحظه گوشی داشته باش
گوشی رو از گوشم فاصله دادم و روبه جونگ کوک کردم و گفتم:
جونگ کوک امروز پسر خالم از آلمان برگشته میشه
برای ناهار بیاد خونمون؟
جونگ کوک هم سری به نشانه تایید تکون داد
له ته هو که هنوز پشت گوشی بود گفتم که امروز برای
ناهار بیاد خونمون
اون هم بعد از کلی اسرار کردن از طرف من قبول کرد
ویو جونگ کوک:
ظاهرا پسرخالش پشت گوشی بود
راستش یکم عصبی شدم چرا دلش باید براش تنگ بشه
اصلا اون کیه ات تاحالا ازش نگفته
قرار شد پسرخالش برای ناهار بیاد خونمون
رفتیم و یکن برای خونه خرید کردم و از اونجایی که وقت نبود ناهار رو از بیرون گرفتیم و رفتیم خونه
وقتی رسیدیم باهم وسایل ها رو بردیم داخل
با ات رفتیم بالا تا لباسامون رو عوض کنیم:
ات لباس درست میپوشی...لخت نباشه هاا
زیر چشمی نگاهی بهم کرد و یه لباس انتخاب کرد و بهم نشون داد: این خوبه دیگه
نمیشه تیشرت بپوشی که گردنت معلوم نباشه؟
کلافه نگاهم کرد و گفت:
جونگ کوک بیخیال این دیگه زیادیهه بعدشمم اون
غریبه نیست که پسرخالمه
اعصابم ریخت بهم یعنی چی که غریبه نیست با لحن عصبی لب زدم:
مگه فرقی میکنه هر خری میخاد باشه اونم یه پسره
چه فرقی میکنه
چشماشو چرخوند و منم ادامه دادم:
بعدشم اصلا اون کیه که دلت باید براش تنگ بشه تو
بهم هیچی نمیگی
ویو ات:
راس میگفت من تاحالا درباره ته هو بهش نگفته بودم وای اون نباید اینطوری باهام حرف بزنه:
باشه حق با توعه...اسمش ته هو هست ما از بچگی باهم بازی میکردیم و اون همیشه هوای منو داشت و اجازه نمیداد کسی اذیتم کنه و مثل یه داداش بزرگتر همیشه مراقبم بود اما سه سال پیش برای تحصیل رفت آلمان و الان برگشته طبیعیه که دلم براش تنگ بشه
جونگ کوک نفسشو حرصی بیرون داد و منم ادامه دادم:
بعدشم آقای جئون نیاز نبود برای یه دل تنگی ساده
اونجوری باهام حرف بزنی
اینو گفتم و لباسمو برداشتم رفتم تو حموم و عوض کردم..دیگه باید متوجه شده باشه که ناراحتم
همین که از حموم بیرون اومدم زنگ در به صدا در اومد
ادامه دارد.....
اسلاید دوم لباس ات
امیدوارم خوشتون بیاد....بای بای🫠✨️
- ۳.۴k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط