{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:



فردا چه می کنی؟



گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم.



همسرش گفت: بگو ان شاءا...



او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی.



از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.



ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد.



همسرش گفت: کیست؟



او جواب داد: ان شاءا... منم.
دیدگاه ها (۷)

مورد داشتیم دختره به دوست پسرش گفته : دارم یخ میزنم عشقم . ....

ﺁﻫــــﺎﯼ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﺁینده همسر ﻣﻦ ﺑﺸﯽ.... ﻫــﯿـﭽــﯽ دی...

بعضی وقتا که میبینم هیچ غلطی نمیتونم بکنم.............یاد ای...

^v^ ^v^ ^v^ ^v^      ^v^ ^v^ ^v^    ^v^  ^v^    ^v^ ^v^     ...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

007-پنهان در مه - پارت ۶۹

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

.......//برده ی زیبا//.......

پارت ۱۷ — شبی که راه بسته شدچند روز از بسته شدن مسیرهای جنوب...

Three

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۶ صبح با صدای آرام ...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔صبح روز بعد، قصر حال‌وهوای عج...

White Lotus | Part 24یک هفته بعد...سوآ بالاخره به سئول برگشت...

پارت ۲۶صبحآن صبح هوا بیرون روشن و صاف بود، ولی توی خانه یک ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط