رمانم پارت ۸
رمانم پارت ۸
باورم نمیشد، ریگولوس با فاصله ۵ سانتی متری پشتم نشسته بود و من با جارو توی ارتفاع ۱۷ متری زمین قرار داشتم. نفس هاش میخورد به پشت گوشم، پشتم نشسته بود که اگر جارو تکون خورد پرت نشم پایین. باد زد و یک شاخه از مو هام رو از بقیه جدا کرد و صاف چسبید به قرنیه چشمم. اگر دستم رو از جارو ول میکردم می افتادم پایین. چند قطره اشک از چشمم راه افتاد و ریخت روی دست ریگولوس که کمرم رو از پشت گرفته بود. انگار متوحه شد... دستش رو بالا آورد و موهام رو پشت گوشم زد. پوست دستش یک لحظه پشت گوشم کشیده شد و باعث شد اون حس قلقلک لذت بخش ایجاد بشه. نمیدونم چطور خودم رو روی جارو نگه داشته بودم.
ریگو: بریم پایین؟
ام... آره فکر کنم.
دستش رو روی دستم گذاشت و سمت پایین فشار داد. جارو خیلی آروم شروع به پایین رفتن کرد. بعد از چند ثانیه که نوک پاهامون به زمین برخورد کرد. جارو رو همون گوشه ی حیاط گذاشتیم و با سمت خونه راه افتادیم.ریگولوس با همون چهره ی مظلوم سرش رو پایین انداخته بود و جلوی من وارد خونه شد. یک هو چهره اش وحشت زده شد. به زمین نگاه کردم که ببینم چی شده. متوجه رد پای خونی روی زمین شدم.
با چشم دنبالش کردم و...
پسری (متیو) با سر و کله خونی روی مبل دراز کشیده بود و انگار از حال رفته بود. آقای ویزلی بالا سرش ایستاده بود و بهش نگاه میکرد. خانم ویزلی با یک یخ پارچه پیچ شده بالا سرش اومد و یخ رو روی چشمش گذاشت.
خانم ویزلی: دیگه بیدار شو مارگوس عزیزم بهتره یه دوش بگیری.
بوی خون همه جا رو پر کرده بود و من مثل همیشه دل ضعفه گرفتم، نمیدونم چرا از بچه گی از بو و مزه خون خوشم میومد وقتی جاییم ذخمی میشد خونش رو میخوردم. یکمی عقب رفتم که تحملش برام آسون تر بشه. خانم ویزلی که تازه متوجه حظور ما شده بود گفت: اوه بچه ها برین تو اتاق بعدا همه چزز رو براتون توضیح میدم.
من به سمت اتاقم حرکت کردم و ریگولوس هم دنبالم اومد. داشتیم از جلوی در اتاق رون رد میشدیم که یهو یکی دهنم رو گرفت و توی اتاق کشید، در بلا فاصله پشت سرم بسته شد. برگشتم دیدم هریه که انگشتش رو روی لب هاش گذاشته که یعنی ساکت.
بقیه بپه ها هم دور تا دور اتاق روی وسایل مختلف مثل چمدون و میز تخت و جعبه ها نشسته بودن. رون دهن ریگولوس رو گرفته بود آروم ول کرد و با صدای آرومی گفت: ما فهمیدیم اون کیه...
هری: بشینید.
من نزدیک به سدریک روی زمین نشستم و به تخت تکیه دادم و ریگولوس هم اون طرف سدریک نشست.
رون: اون یه قاتل روانیه که چند تا بچه توی یتیم خونه رو کشته و یه مدت هم توی مدرسه ای درس میخونده که یه مشت قاتل خطر ناک رواونجا پرورش میدادن.
فرد ادامه داد: چند بار هم جادو کرده بدون این که بدونه داره چه غلتی میکنه.
جورج گفت: و سه سال از هاگوارتز جا مونده و الان هم...
جینی پرید وسط حرفش: مامان و بابا تصمیم گرفتن اون رو تو خونه نگه دارن و به فرزندی قبول کنن...
فرد: خونه داره میشه یتیم خونه!
هرمیون چشم غره ای رفت و به من اشاره کرد.
فرد: اون که باید بفهمه!
سدریک: همین الان تمومش کنین!
هری: راست میگه هم ا/ت و هم مارگوس به کمک نیاز داشتن.
خانم ویزلی در اتاق رو زد و بلافاصله در رو باز کرد: بچه ها... اون دیگه برادرتونه!
رون از جاش بلند شد و با فریاد: بس کنین تو و بابا نمیدونین دارین چیکار میکنین...
ما همینجوریش هفت تا بچه ایم و به من نگاه کرد و گفت هشت تا و نخواه که بیشترش بکنی!
خانم ویزلی: شما هرگز سختی هایی که اون پسرک بیچاره کشیده رو درک نمیکنین!
مارگوس با حولهدور گردنش و موهای خیس و ذخم بزرگ روی صورتش پشت خانم ویزلی اومد و ایستاد... چقدره خوشگل بود...
خانم ویزلی: اوه عزیزم اومدی بزار باید ذخم صورتت رو پانسمان کنیم...
منی که حتی اون لحظه به خودم هم شک داشتم گفتم: من... میت... میتونم.
خانم ویزلی: جینی وسایل رو به ا/ت بده.
جینی سبد کوچکی از زیر تخت در اورد و بهم داد. سعی کروم با مهربونی: (منی که مثل سگ داستان زندگی متیو رو میدونستم و دلم براش میسوخت.) میخوای بریم یه جایی که بشینیم؟ متیو به سمت اتاق انباری که آقای ویزلی براش خالی کرده بود راه افتاد. آروم روی تخت داغونی که براش آورده بودن نشست. جلوش زانو زدم و شروع به بستن زخم پیشونیش کردم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب این پارت تموم شد لایک❤ کنین دیگه.
باورم نمیشد، ریگولوس با فاصله ۵ سانتی متری پشتم نشسته بود و من با جارو توی ارتفاع ۱۷ متری زمین قرار داشتم. نفس هاش میخورد به پشت گوشم، پشتم نشسته بود که اگر جارو تکون خورد پرت نشم پایین. باد زد و یک شاخه از مو هام رو از بقیه جدا کرد و صاف چسبید به قرنیه چشمم. اگر دستم رو از جارو ول میکردم می افتادم پایین. چند قطره اشک از چشمم راه افتاد و ریخت روی دست ریگولوس که کمرم رو از پشت گرفته بود. انگار متوحه شد... دستش رو بالا آورد و موهام رو پشت گوشم زد. پوست دستش یک لحظه پشت گوشم کشیده شد و باعث شد اون حس قلقلک لذت بخش ایجاد بشه. نمیدونم چطور خودم رو روی جارو نگه داشته بودم.
ریگو: بریم پایین؟
ام... آره فکر کنم.
دستش رو روی دستم گذاشت و سمت پایین فشار داد. جارو خیلی آروم شروع به پایین رفتن کرد. بعد از چند ثانیه که نوک پاهامون به زمین برخورد کرد. جارو رو همون گوشه ی حیاط گذاشتیم و با سمت خونه راه افتادیم.ریگولوس با همون چهره ی مظلوم سرش رو پایین انداخته بود و جلوی من وارد خونه شد. یک هو چهره اش وحشت زده شد. به زمین نگاه کردم که ببینم چی شده. متوجه رد پای خونی روی زمین شدم.
با چشم دنبالش کردم و...
پسری (متیو) با سر و کله خونی روی مبل دراز کشیده بود و انگار از حال رفته بود. آقای ویزلی بالا سرش ایستاده بود و بهش نگاه میکرد. خانم ویزلی با یک یخ پارچه پیچ شده بالا سرش اومد و یخ رو روی چشمش گذاشت.
خانم ویزلی: دیگه بیدار شو مارگوس عزیزم بهتره یه دوش بگیری.
بوی خون همه جا رو پر کرده بود و من مثل همیشه دل ضعفه گرفتم، نمیدونم چرا از بچه گی از بو و مزه خون خوشم میومد وقتی جاییم ذخمی میشد خونش رو میخوردم. یکمی عقب رفتم که تحملش برام آسون تر بشه. خانم ویزلی که تازه متوجه حظور ما شده بود گفت: اوه بچه ها برین تو اتاق بعدا همه چزز رو براتون توضیح میدم.
من به سمت اتاقم حرکت کردم و ریگولوس هم دنبالم اومد. داشتیم از جلوی در اتاق رون رد میشدیم که یهو یکی دهنم رو گرفت و توی اتاق کشید، در بلا فاصله پشت سرم بسته شد. برگشتم دیدم هریه که انگشتش رو روی لب هاش گذاشته که یعنی ساکت.
بقیه بپه ها هم دور تا دور اتاق روی وسایل مختلف مثل چمدون و میز تخت و جعبه ها نشسته بودن. رون دهن ریگولوس رو گرفته بود آروم ول کرد و با صدای آرومی گفت: ما فهمیدیم اون کیه...
هری: بشینید.
من نزدیک به سدریک روی زمین نشستم و به تخت تکیه دادم و ریگولوس هم اون طرف سدریک نشست.
رون: اون یه قاتل روانیه که چند تا بچه توی یتیم خونه رو کشته و یه مدت هم توی مدرسه ای درس میخونده که یه مشت قاتل خطر ناک رواونجا پرورش میدادن.
فرد ادامه داد: چند بار هم جادو کرده بدون این که بدونه داره چه غلتی میکنه.
جورج گفت: و سه سال از هاگوارتز جا مونده و الان هم...
جینی پرید وسط حرفش: مامان و بابا تصمیم گرفتن اون رو تو خونه نگه دارن و به فرزندی قبول کنن...
فرد: خونه داره میشه یتیم خونه!
هرمیون چشم غره ای رفت و به من اشاره کرد.
فرد: اون که باید بفهمه!
سدریک: همین الان تمومش کنین!
هری: راست میگه هم ا/ت و هم مارگوس به کمک نیاز داشتن.
خانم ویزلی در اتاق رو زد و بلافاصله در رو باز کرد: بچه ها... اون دیگه برادرتونه!
رون از جاش بلند شد و با فریاد: بس کنین تو و بابا نمیدونین دارین چیکار میکنین...
ما همینجوریش هفت تا بچه ایم و به من نگاه کرد و گفت هشت تا و نخواه که بیشترش بکنی!
خانم ویزلی: شما هرگز سختی هایی که اون پسرک بیچاره کشیده رو درک نمیکنین!
مارگوس با حولهدور گردنش و موهای خیس و ذخم بزرگ روی صورتش پشت خانم ویزلی اومد و ایستاد... چقدره خوشگل بود...
خانم ویزلی: اوه عزیزم اومدی بزار باید ذخم صورتت رو پانسمان کنیم...
منی که حتی اون لحظه به خودم هم شک داشتم گفتم: من... میت... میتونم.
خانم ویزلی: جینی وسایل رو به ا/ت بده.
جینی سبد کوچکی از زیر تخت در اورد و بهم داد. سعی کروم با مهربونی: (منی که مثل سگ داستان زندگی متیو رو میدونستم و دلم براش میسوخت.) میخوای بریم یه جایی که بشینیم؟ متیو به سمت اتاق انباری که آقای ویزلی براش خالی کرده بود راه افتاد. آروم روی تخت داغونی که براش آورده بودن نشست. جلوش زانو زدم و شروع به بستن زخم پیشونیش کردم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب این پارت تموم شد لایک❤ کنین دیگه.
- ۹.۵k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط