11 سال گذشت
11 سال گذشت
11 زمستان
وامروز یازدهمین پنجم دی ماهی ست که بدون هوای تو خاطره بازی میکنم
با خاک آوار
11 سال گذشت و من حالا دختری 19 ساله شده ام
منی که در آن زمان کودکی 8ساله بودم با موهای بازی در صورتم که همه گمان میکردن هیچ از سختی و درد را نمی بینم
...
اما کسی نمیداند حال دختر بچه ی 8 ساله ای را که نمیدانی چطور آرام کنند هق هقش را در غم پرواز عزيزانش
کسی نمیداند با 8سال سن چه چیزها که حس کرد
چه چیزها که دید
وچه ترسها که چشید
امروز یادآور آن روزها ست که ناممان نهادند زلزله زده
11 سال گذشت از آن روزها که خانه هامان برسرمان آوار شد
و من ...
مثل هر سال بی تابم امروز
حالم حال بدیست
شاید نتوانی مرا درک کنی
شاید که نه! حتما
وخدا نیاورد روزی را که بتوانی مرا درک کنی
...
حال بدی دارد در اوردن جنازه ی عزيزانت از آغوش خاک...
درد دارد عزيزانت را گم کرده باشی وهنوز پس از 11 سال به کنعان باز نگشته باشند
سخت است خواهرت را زیر آوار جا گذاشته باشی
بی تابت میکند یادت بیایدقراربودفردای امروز عروسی یکی از عزيزانت باشد وحالا نه خودش هست نه عروسی اش به راه
ترسناک است جلوی خانه تان که تلی شده از خاک صفی از جنازه ها آرمیده باشند
نگاهت بارانی میشود وقتی مردی را ببینی که زیر خرواری خاک مرگ محبوبش را از آغوشش ربوده باشد
کهنه نمیشود این داغ برای منی که در اوج کودکی چشیدم نبودن آنهایی بیش از جان دوستشان دارم
...
پسر عمویی که چشم و ابرویمان با هم مو نمی زد
دایه ای که کم از مادر نبود
عمویی که دلم آغوش گرمش را میخواهد
زن عمویی که مهربان بود
دختر عمه ای که با دخترش گم شد ودختر دیگر وهمسرش در آتش شعله شدند
معلمی که معنای عشق بود
...
دلم برای کدام یک تنگ شود؟!
مگر دلی هم مانده!؟
نمیدانم چه بنویسم فقط میگویم چه داغ بود پروازتان
تا ابد بارانی ست نگاه این دخترک 8 ساله
الهه ی آتش
لطفا یه صلوات
ممنون
11 زمستان
وامروز یازدهمین پنجم دی ماهی ست که بدون هوای تو خاطره بازی میکنم
با خاک آوار
11 سال گذشت و من حالا دختری 19 ساله شده ام
منی که در آن زمان کودکی 8ساله بودم با موهای بازی در صورتم که همه گمان میکردن هیچ از سختی و درد را نمی بینم
...
اما کسی نمیداند حال دختر بچه ی 8 ساله ای را که نمیدانی چطور آرام کنند هق هقش را در غم پرواز عزيزانش
کسی نمیداند با 8سال سن چه چیزها که حس کرد
چه چیزها که دید
وچه ترسها که چشید
امروز یادآور آن روزها ست که ناممان نهادند زلزله زده
11 سال گذشت از آن روزها که خانه هامان برسرمان آوار شد
و من ...
مثل هر سال بی تابم امروز
حالم حال بدیست
شاید نتوانی مرا درک کنی
شاید که نه! حتما
وخدا نیاورد روزی را که بتوانی مرا درک کنی
...
حال بدی دارد در اوردن جنازه ی عزيزانت از آغوش خاک...
درد دارد عزيزانت را گم کرده باشی وهنوز پس از 11 سال به کنعان باز نگشته باشند
سخت است خواهرت را زیر آوار جا گذاشته باشی
بی تابت میکند یادت بیایدقراربودفردای امروز عروسی یکی از عزيزانت باشد وحالا نه خودش هست نه عروسی اش به راه
ترسناک است جلوی خانه تان که تلی شده از خاک صفی از جنازه ها آرمیده باشند
نگاهت بارانی میشود وقتی مردی را ببینی که زیر خرواری خاک مرگ محبوبش را از آغوشش ربوده باشد
کهنه نمیشود این داغ برای منی که در اوج کودکی چشیدم نبودن آنهایی بیش از جان دوستشان دارم
...
پسر عمویی که چشم و ابرویمان با هم مو نمی زد
دایه ای که کم از مادر نبود
عمویی که دلم آغوش گرمش را میخواهد
زن عمویی که مهربان بود
دختر عمه ای که با دخترش گم شد ودختر دیگر وهمسرش در آتش شعله شدند
معلمی که معنای عشق بود
...
دلم برای کدام یک تنگ شود؟!
مگر دلی هم مانده!؟
نمیدانم چه بنویسم فقط میگویم چه داغ بود پروازتان
تا ابد بارانی ست نگاه این دخترک 8 ساله
الهه ی آتش
لطفا یه صلوات
ممنون
- ۲.۳k
- ۰۵ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط