{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان 🧚‍♀🌸

#رمان 🧚‍♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.سی.و.دو 👒💚


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•


غزل :< یواشکی وارد خونه شد که رومینا رو ... >

غزل داشت داستانو تعریف میکرد که مهری جون صدامون زد ،

مهری :< دخترا بیاین ناهار >

غزل :< چشم مامان جون >

دیانا :< بریم ناهار بخوریم بقیه اش برای بعدا >

غزل سری تکون داد و با هم رفتیم پایین ،

مهری جون غذا رو داشت می کشید و آقای کاشی هم کمکش میکرد چقدر با محبت،

چشم چرخوندم که ارسلان رو هم روی مبل دیدم که داشت به گوشی توی دستش نگاه می کرد ،

وقتی منو دید سرش رو تکون داد ، منم آروم با سر بهش سلام کردم ،

باورم نمی شد این پسر مغرور یه زمانی عاشق و دلباخته ی یه دختر بوده ،

کنجکاو بودم زود تر ادامه ی داستان رو بشنوم ،

پایین پله که رسیدیم غزل سمت ارسلان دوید و خودش رو تو بغل ارسلان جا کرد ارسلان با لبخند نگاهش کرد و بوسیدش ،

معلوم بود خیلی همدیگه رو دوست دارن درست مثل من و متین ،

غزل :< سلام داداشی خوبی؟ >

ارسلان :< آره آبحی کوچولو خوبم فقط یه کم کمتر فشارم بده که بدجور خستم >


غزل شاکی نگاهش کرد و گفت :< از دست تو آخه برادر من مگه بهت نگفته بودم انقدر به خودت فشار ن .. >

ارسلان وسط حرفش پرید و گفت :< باشه باشه اصلا من غلط کردم من اصلا خسته نیستم که خیلی هم سرحالم! >

غزل بلند خندید :< آره جون خودت دروغگو! >

بعدش با پاش زد رو پای ارسلان و با خنده دوید تو آشپزخونه ،

ارسلان :< آخخخ اگه دستم بهت نرسه >

خندیدم و گفتم :< فکر نکنم با سرعت غزل دستت بهش برسه ها! >

خندید و گفت :< آره >

چقدر لبخندش قشنگ بود قند تو دلم آب شد (:

بابای مهدی ( بابای ارسلان ) :< آقا دوماد قصد ندارم خلوت تونو بهم بزنم ولی الان شکمم داره ضعف میره زود تر بیا >

هعی اینا فکر میکنن ما همو دوست داریم :/

وجی :< مگه دوست نداری؟ >

دیانا :< معلومه که نه >

وجی :< خواهیم دید >

خواستم جواب وجدانمو بدم ولی دیدم ارسلان پوکر داره نگاهم میکنه،

وا داره به چی من نگاه میکنه؟
سرمو به علامت چیه تکون دادم که گفت :< داشتی با کسی حرف میزدی؟ >

دیانا :< ها؟ نه چیزه یعنی بریم ناهار >

سرشو تکون داد و رفت سر میز منم پشت سرش رفتم و کنار غزل نشستم ،

•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
دیدگاه ها (۰)

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.سی.و.سه 👒💚 •🧸•...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.سی.و.چهار 👒💚 •...

سرمو تکون دادم ه شر ع کرد به گفتن :< راستش نمیدونم بدونی یا ...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.سی 👒💚 •🧸•🤎•🧸•🤎...

چند پارتی پارت ۵ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیدختر چند ثانیه فق...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این مال توئه؟» 𓂃 ࣪˖...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

قسمت بیست و یک

چندپارتی جیمین

Last leaves/رمان جیمین

چند پارتی جونگ کوک

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جیمین چند دقیقه مکث کرد، بعد با ملا...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط