پارت 5
۸ مافیای جذاب
پارت ۵
+کوک واقعا کجا داریم میریم؟چیزی شده؟
*تو ماشینشون دارن میرن سمت کافه*
_ا/ت یکم صبر کن چیز خاصی نشده
+باشه
*رسیدن کافه*
+اع چقدر بزرگه
_اره
_بچه ها بیاین بریم تو بدویین
همه:باشه
ویو ا/ت:
رفتیم داخل و یه میز ۸ نفره گرفتیم و همه نشستیم....کوک هم رفت یه چیزی سفارش بده و بیاد...نزدیکای شب بود و نگران اون مرتیکه بودم که نکنه بیاد و اتفاقی برای ما بیوفته..کوک اومد و همه یه تکونی به خودشون دادن و کوک هم نشست و شروع به صحبت کرد اما من استرس داشتم ولی هی به خودم میگفتم تو عضو گروه بزرگترین مافیایی نگران نباش و وقتی یکم آروم تر شدم به حرف های کوک گوش دادم....
__خب بچه ها من شمارو به اینجا آوردم که درباره ی ا/ت صحبت کنیم خواستم خودشم باشه که بدونه باید مواظب خودش باشه...امروز توی مهمونی دشمنمون که میدونید وقتی ا/ت رفته دستشویی بهش گفته شب میبینمت و احتمال خیلی زیاد قراره یه اتفاق بدی بیوفته ولی نگران نباشید من به بیشتر بادیگاردا خبر دادم هم خونه رو و هم هرجا ما میریم رو تحد نظر داشته باشن تا اگر اتفاقی افتاد بادیگارد های زیادی برای محافظت از ا/ت و خودمون داشته باشیم ولی میدونید که هممون خیلی خوب بلدیم از خودمون با حرکات دفاع کنیم ولی بازم من بادیگارد ها رو آوردم تا اگر اونا تعدادشون زیاد بود اتفاقی نیوفته پس الان تا یکم زمان داریم باید یه نقشه خوب بکشیم.....
داشتم به حرفاش گوش میدادم و فکر میکردم وایییئ خدا اون به فکر منه که بازم فکر اون مرتیکه حواسم رو پرت کرد و هی استرس میگرفتم و آروم میشدم...شنیدم جیمین که کنارم بود داره صدام میکنه..
£ا/ت الو ا/ت خوبی؟ا/تتتتت
+بله بله چی شده؟!
£چیه چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟
+ببخشید تو فکر اون مرتیکه بودم
£نگران نباش ما کنارتیم*لبخند*
+میدونم مرسی*لبخند*
£نقشه رو فهمیدی؟
+مگه اصلا نقشه کشیدین؟
£خدایا اره دیگه فکرت مشغول بود
+خب اره حالا چی شد؟
£.........
بعد قرنی
پارت ۵
+کوک واقعا کجا داریم میریم؟چیزی شده؟
*تو ماشینشون دارن میرن سمت کافه*
_ا/ت یکم صبر کن چیز خاصی نشده
+باشه
*رسیدن کافه*
+اع چقدر بزرگه
_اره
_بچه ها بیاین بریم تو بدویین
همه:باشه
ویو ا/ت:
رفتیم داخل و یه میز ۸ نفره گرفتیم و همه نشستیم....کوک هم رفت یه چیزی سفارش بده و بیاد...نزدیکای شب بود و نگران اون مرتیکه بودم که نکنه بیاد و اتفاقی برای ما بیوفته..کوک اومد و همه یه تکونی به خودشون دادن و کوک هم نشست و شروع به صحبت کرد اما من استرس داشتم ولی هی به خودم میگفتم تو عضو گروه بزرگترین مافیایی نگران نباش و وقتی یکم آروم تر شدم به حرف های کوک گوش دادم....
__خب بچه ها من شمارو به اینجا آوردم که درباره ی ا/ت صحبت کنیم خواستم خودشم باشه که بدونه باید مواظب خودش باشه...امروز توی مهمونی دشمنمون که میدونید وقتی ا/ت رفته دستشویی بهش گفته شب میبینمت و احتمال خیلی زیاد قراره یه اتفاق بدی بیوفته ولی نگران نباشید من به بیشتر بادیگاردا خبر دادم هم خونه رو و هم هرجا ما میریم رو تحد نظر داشته باشن تا اگر اتفاقی افتاد بادیگارد های زیادی برای محافظت از ا/ت و خودمون داشته باشیم ولی میدونید که هممون خیلی خوب بلدیم از خودمون با حرکات دفاع کنیم ولی بازم من بادیگارد ها رو آوردم تا اگر اونا تعدادشون زیاد بود اتفاقی نیوفته پس الان تا یکم زمان داریم باید یه نقشه خوب بکشیم.....
داشتم به حرفاش گوش میدادم و فکر میکردم وایییئ خدا اون به فکر منه که بازم فکر اون مرتیکه حواسم رو پرت کرد و هی استرس میگرفتم و آروم میشدم...شنیدم جیمین که کنارم بود داره صدام میکنه..
£ا/ت الو ا/ت خوبی؟ا/تتتتت
+بله بله چی شده؟!
£چیه چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟
+ببخشید تو فکر اون مرتیکه بودم
£نگران نباش ما کنارتیم*لبخند*
+میدونم مرسی*لبخند*
£نقشه رو فهمیدی؟
+مگه اصلا نقشه کشیدین؟
£خدایا اره دیگه فکرت مشغول بود
+خب اره حالا چی شد؟
£.........
بعد قرنی
- ۴.۶k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط