p7
p7
_بابام یه خونه داشت از اینجا بهتر...تو اطراف ایلسان همینشکلی... بریم اونجا
+اوووففف باشه
"سه ماه بعد"
ویو نامجون:
تو این سه ماه خیلی راحت تر زندگی کردیم... سه ماهی هستش که میرا حاملس و این خیلی منو خوشحال میکنه. خیلی خوشحالم که کنار دوتا از فرشته های زندگیم عادی و بی دردسر زندگی میکنم ولی خب دلم خیلی برای اعضا تنگ شده
ویو میرا:
عاشق این سه ماه گذشته ام.. الانم باردارم و نامجون بیشتر مراقبمه.. خیلی اینجارو دوست دارم. ولی خب دلم برای سئول و اعضا تنگ شده
ویو تهیونگ:
تو این سه ماه خیلی بهمون بد گذشته... از درون نابود شدیم و هرروز میرفتیم به سمت اون عمارت ولی هیچکس تو خونه نبود. این یعنی از اونجا رفتن
تو اتاقم نشسته بودم و جیهوپی که همیشه خوشحال بود و میخندید ولی الان فقط به زور رو صورتش یه لبخند ساده میدیدیم در اتاقو زد: تهیونگی بیا پایین
ته: اومدم
رفتم پایین دیدم اعضا دور هم جمع شدن
هوپی: ههققق من دیگه هققق نمیکشممم باید نامجونو پیدا کنیممم *گریه*
جیمین: حاضرم کل کره ی زمین رو بگردم تا نامجونو پیدا کنم «پس یه سر به ایران بزن🥲»
ته: اوضاع خیلی بد شده... بی تی اس فروپاشیده... ارمیا معلوم نیست کجان... واقعا دلم براش تنگ شده
شوگولی: شاید رفته ایلسان
کوک: راست میگه خودش زاده ی ایلسانه ها
جین: ارههههههههه... باید بریم روستای اطراف ایلسااانننن
"یک هفته بعد"
اونجا یه خونه بزرگ اجاره کردیم که تا وقتی اونارو پیدا نکردیم اونجا بمونیم
ولی هنوز پیداشون نکردیم و داشتیم رانندگی میکردیم که یه خانوم شبیه میرا دیدم که شکمش یکم گرد و یکوچولو بزرگ شده بود.. وایسا اون مرده کنارش نامجونه داد زدم
تهیونگ: جیننننن نگه داررررر *داد* اونو ببین میرا و نامجونننن
کوک: چرا میرا اینجوریه؟! ببینم نکنه بارداره؟
جیمین: اینارو ول کننن پیداه شیننن
پیاده شدیم و دویدیم سمتشون
شوگا: نامجوننننننن *داد*
جیمین: مییرراااا *داد*
ویو میرا:
امروز میخواستیم بریم دکتر برای تایین جنسیت
گفتیم پیاده بریم چون نزدیک بود
همینطوری قدم میزدیم که یهو یکی داد زد ناممجونننن مییرااااا و دیدیم اعضا اومدن سمتمون و پریدن بغل نامجون
هوپی: هههققق هیییووونننگگگگگ دلم برات تنگ شده بودد *گریه*
نامجون: آی خفه شدمم.. ولم کنید.. خب درسته منم دلم براتون تنگ شده بود ولی میشه دست از سرمون بردارین؟
جیمین: نونا *رو به میرا* ما.. ما واقعا متاسفیم واقعا نمیخواستیم اونطوری بهت بگیم هر.زه و الکی بهت تهمت بزنیم
جین: میرااا *دستاشو گرفت* تروخدا میشه مارو ببخشی؟؟ التماست میکنیم واقعا خیلی پشمونیم
کوک: خواهش میکنم برگرد ما دیگه خسته شدیمم
شوگا: نمیتونیم دوری تو و نامجونو تحمل کنیم
هوپی:*میرارو بغل کرد* تروخدا برگرددد
_بابام یه خونه داشت از اینجا بهتر...تو اطراف ایلسان همینشکلی... بریم اونجا
+اوووففف باشه
"سه ماه بعد"
ویو نامجون:
تو این سه ماه خیلی راحت تر زندگی کردیم... سه ماهی هستش که میرا حاملس و این خیلی منو خوشحال میکنه. خیلی خوشحالم که کنار دوتا از فرشته های زندگیم عادی و بی دردسر زندگی میکنم ولی خب دلم خیلی برای اعضا تنگ شده
ویو میرا:
عاشق این سه ماه گذشته ام.. الانم باردارم و نامجون بیشتر مراقبمه.. خیلی اینجارو دوست دارم. ولی خب دلم برای سئول و اعضا تنگ شده
ویو تهیونگ:
تو این سه ماه خیلی بهمون بد گذشته... از درون نابود شدیم و هرروز میرفتیم به سمت اون عمارت ولی هیچکس تو خونه نبود. این یعنی از اونجا رفتن
تو اتاقم نشسته بودم و جیهوپی که همیشه خوشحال بود و میخندید ولی الان فقط به زور رو صورتش یه لبخند ساده میدیدیم در اتاقو زد: تهیونگی بیا پایین
ته: اومدم
رفتم پایین دیدم اعضا دور هم جمع شدن
هوپی: ههققق من دیگه هققق نمیکشممم باید نامجونو پیدا کنیممم *گریه*
جیمین: حاضرم کل کره ی زمین رو بگردم تا نامجونو پیدا کنم «پس یه سر به ایران بزن🥲»
ته: اوضاع خیلی بد شده... بی تی اس فروپاشیده... ارمیا معلوم نیست کجان... واقعا دلم براش تنگ شده
شوگولی: شاید رفته ایلسان
کوک: راست میگه خودش زاده ی ایلسانه ها
جین: ارههههههههه... باید بریم روستای اطراف ایلسااانننن
"یک هفته بعد"
اونجا یه خونه بزرگ اجاره کردیم که تا وقتی اونارو پیدا نکردیم اونجا بمونیم
ولی هنوز پیداشون نکردیم و داشتیم رانندگی میکردیم که یه خانوم شبیه میرا دیدم که شکمش یکم گرد و یکوچولو بزرگ شده بود.. وایسا اون مرده کنارش نامجونه داد زدم
تهیونگ: جیننننن نگه داررررر *داد* اونو ببین میرا و نامجونننن
کوک: چرا میرا اینجوریه؟! ببینم نکنه بارداره؟
جیمین: اینارو ول کننن پیداه شیننن
پیاده شدیم و دویدیم سمتشون
شوگا: نامجوننننننن *داد*
جیمین: مییرراااا *داد*
ویو میرا:
امروز میخواستیم بریم دکتر برای تایین جنسیت
گفتیم پیاده بریم چون نزدیک بود
همینطوری قدم میزدیم که یهو یکی داد زد ناممجونننن مییرااااا و دیدیم اعضا اومدن سمتمون و پریدن بغل نامجون
هوپی: هههققق هیییووونننگگگگگ دلم برات تنگ شده بودد *گریه*
نامجون: آی خفه شدمم.. ولم کنید.. خب درسته منم دلم براتون تنگ شده بود ولی میشه دست از سرمون بردارین؟
جیمین: نونا *رو به میرا* ما.. ما واقعا متاسفیم واقعا نمیخواستیم اونطوری بهت بگیم هر.زه و الکی بهت تهمت بزنیم
جین: میرااا *دستاشو گرفت* تروخدا میشه مارو ببخشی؟؟ التماست میکنیم واقعا خیلی پشمونیم
کوک: خواهش میکنم برگرد ما دیگه خسته شدیمم
شوگا: نمیتونیم دوری تو و نامجونو تحمل کنیم
هوپی:*میرارو بغل کرد* تروخدا برگرددد
- ۱۰.۲k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط