P:²⁷ «قربانی»
کوک:خبب من اولین بار ا.ت رو تو اون ایستگاه مترو دیدم و با تلفنم....
ب/ت: اینارو میدونم..
کوک:خب اونموقع خیلی برام مهم نبود...اما یه ذروز سوار مترو ک شدم یه کارت شناسایی پیدا کردم که مال ا.ت بود...از شانس خوبش همون شب دوباره همدیگرو دیدیم و کارتو بهش دادم...
ب/ت:کجا همدیگرو دیدید؟!
کوک:آه خب..چجوری..بگم...من و دوستام دستفروش هستیم...یعنی خیلی وضع مال خوبی نداریم...یه شب ک دوستم رفته بود دستفروشی من هم رفتم پیشش ک ا.ت با دوستش اومدن پیشمون خرید که من هم شناختمش و کارتش رو دادم...
ب/ت:خب اون روز بیمارستان چی؟!
کوک: هااا؟ بیمارستان؟
ب/ت:...؟!!
کوک:آها خب آره من چیزههه....خواهرم..اونم مریضه برده بودمش بیمارستان ک دوباره ا.ت رو دیدم...
ب/ت:خیلی خب هیچ کدوم از اینا مهم نیستت...اما...چطور آدرس..خونه مارو بلدی.
کوک:ب/ت میشه بعداً درباره این موضوع حرف بزنیم!
ب/ت:تو و ا.ت رابطه دارید؟!
کوک:چیییی؟!!!!! نه بابا...یعنی من فقط یکم ا.ت رو دوست دارم فقط یکم...
ب/ت عصبی خندید و گفت:ههه پس سعی کن بیشتر از یکم نشه...نه تو نه اون.
کوک:باشه...بازم ببخشید....
ب/ت اومد دوباره بغلم کرد.
ب/ت:بازم ممنون...
...............................
ا.ت مرخص شد...حالش یکم بهتر بود اما هنوز گلوش درد میکرد...از تو آینه عقب هی نگاش میکردم...از پنجره به بیرون زل زده بود.
کوک:رسیدیم...
ب/ت:ممنون کوک
ا.ت هیچی نگفت و پیاده شد و در خونه رو باز کردو رفت تو و دوباره محکم درو بست...
ب/ت:از رفتارش ناراحت نشو...دست خودش نیست سعی میکنم یکم باهاش صحبت کنم ارومش کنم...
کوک:ناراحت نشدم و اینکه...میشه..م میشه...شماره ا.ت رو...
ب/ت:گوشیتو بده
گوشیمو دادم بهش و شماره ا.ت رو وارد کرد...و بعد پیاده شد رفت...حتی خداحافظی هم نکرد...چرا اینا انقد عجیبن...خانوادگی مشکل دارن؟...
رفتم خونه عجیب بود تهیونگ و جیمین نبودند...زنگ زدم ب ته جواب نداد...جیمین هم جواب نداد...چی شده کجان اینا.......
.............................
ویو ا.ت
رفتم تو اتاقم درو بستمو قفل کردم...اون عوضی میخواست بهم تجاوز کنه...متوجه لباسم شدم ک اون بهم داده بود...واییی یعنی جلوی کوک دیگه واقعا آبروم رفت...سریع رفتم لباسم رو عوض کردم و گذاشتمش توی کیسه زباله و گذاشتمش پشت در خونه...
ب/ت:ا.ت...میشه درباره دیشب....
حرف ب/ت تموم نشده بود ک جوابش رو دادم.
ا.ت: ب/ت لطفا دیشب رو یادم نیار...فقط بزار تنها باشم...و رفتم تو اتاقمو دوباره درو بستم...نمیدونم چرا اما دلم میخواست بازم کوک رو ببینم...باید ازش تشکر میکردم ک منم گاهی اوقات جوگیر میشم هیچ کاری نمیکنم یا اگه هم بکنم گند میزنم....تصمیم گرفتم شب برم همون جایی ک دستفروشی میکردن... شاید دوستاش باشن حداقل شمارشو بگیرم ازشون...
....................................
ویو کوک
تو خونه بودم...شب شده بود اما هنوز بچه ها نیومده بودن...بازم زنگ زدم برای بار هزارم زنگ زدم..اما جواب نمیدادن...نگران شده بودم ک در خونه رو زدن...ب امید اینکه جیمین . ته باشن رفتم درو باز کردم اما با چیزی ک دیدم تمام بدنم لرزید...دستام میلرزید از درون ترسو حس میکردم ا اون....پدرم بود...همونی ک الکی میگفت پدرمه و تا حد مرگ منو میزد...
کوک:ت...تو اینجا چ..چیکار میکنی..
(علامت ناپدری کوک#)
#:پسرم چقد بزرگ شدی...دلم برات تنگ شده بود..
کوک:اینجارو از کجا پیدا کردی...به چه حقی دوباره اومدی پیش من(کمی داد)
#:خوب نیست با پدرت اینطوری حرف بزنی
کوک:توی عوضی پدر من نیستی...برو گمشوووو
با دادی ک زدم یه اسلحه از توی جیبش آورد بیرون و گذاشت وسط قفسه سینم و با همون هولم داد داخل...
ب/ت: اینارو میدونم..
کوک:خب اونموقع خیلی برام مهم نبود...اما یه ذروز سوار مترو ک شدم یه کارت شناسایی پیدا کردم که مال ا.ت بود...از شانس خوبش همون شب دوباره همدیگرو دیدیم و کارتو بهش دادم...
ب/ت:کجا همدیگرو دیدید؟!
کوک:آه خب..چجوری..بگم...من و دوستام دستفروش هستیم...یعنی خیلی وضع مال خوبی نداریم...یه شب ک دوستم رفته بود دستفروشی من هم رفتم پیشش ک ا.ت با دوستش اومدن پیشمون خرید که من هم شناختمش و کارتش رو دادم...
ب/ت:خب اون روز بیمارستان چی؟!
کوک: هااا؟ بیمارستان؟
ب/ت:...؟!!
کوک:آها خب آره من چیزههه....خواهرم..اونم مریضه برده بودمش بیمارستان ک دوباره ا.ت رو دیدم...
ب/ت:خیلی خب هیچ کدوم از اینا مهم نیستت...اما...چطور آدرس..خونه مارو بلدی.
کوک:ب/ت میشه بعداً درباره این موضوع حرف بزنیم!
ب/ت:تو و ا.ت رابطه دارید؟!
کوک:چیییی؟!!!!! نه بابا...یعنی من فقط یکم ا.ت رو دوست دارم فقط یکم...
ب/ت عصبی خندید و گفت:ههه پس سعی کن بیشتر از یکم نشه...نه تو نه اون.
کوک:باشه...بازم ببخشید....
ب/ت اومد دوباره بغلم کرد.
ب/ت:بازم ممنون...
...............................
ا.ت مرخص شد...حالش یکم بهتر بود اما هنوز گلوش درد میکرد...از تو آینه عقب هی نگاش میکردم...از پنجره به بیرون زل زده بود.
کوک:رسیدیم...
ب/ت:ممنون کوک
ا.ت هیچی نگفت و پیاده شد و در خونه رو باز کردو رفت تو و دوباره محکم درو بست...
ب/ت:از رفتارش ناراحت نشو...دست خودش نیست سعی میکنم یکم باهاش صحبت کنم ارومش کنم...
کوک:ناراحت نشدم و اینکه...میشه..م میشه...شماره ا.ت رو...
ب/ت:گوشیتو بده
گوشیمو دادم بهش و شماره ا.ت رو وارد کرد...و بعد پیاده شد رفت...حتی خداحافظی هم نکرد...چرا اینا انقد عجیبن...خانوادگی مشکل دارن؟...
رفتم خونه عجیب بود تهیونگ و جیمین نبودند...زنگ زدم ب ته جواب نداد...جیمین هم جواب نداد...چی شده کجان اینا.......
.............................
ویو ا.ت
رفتم تو اتاقم درو بستمو قفل کردم...اون عوضی میخواست بهم تجاوز کنه...متوجه لباسم شدم ک اون بهم داده بود...واییی یعنی جلوی کوک دیگه واقعا آبروم رفت...سریع رفتم لباسم رو عوض کردم و گذاشتمش توی کیسه زباله و گذاشتمش پشت در خونه...
ب/ت:ا.ت...میشه درباره دیشب....
حرف ب/ت تموم نشده بود ک جوابش رو دادم.
ا.ت: ب/ت لطفا دیشب رو یادم نیار...فقط بزار تنها باشم...و رفتم تو اتاقمو دوباره درو بستم...نمیدونم چرا اما دلم میخواست بازم کوک رو ببینم...باید ازش تشکر میکردم ک منم گاهی اوقات جوگیر میشم هیچ کاری نمیکنم یا اگه هم بکنم گند میزنم....تصمیم گرفتم شب برم همون جایی ک دستفروشی میکردن... شاید دوستاش باشن حداقل شمارشو بگیرم ازشون...
....................................
ویو کوک
تو خونه بودم...شب شده بود اما هنوز بچه ها نیومده بودن...بازم زنگ زدم برای بار هزارم زنگ زدم..اما جواب نمیدادن...نگران شده بودم ک در خونه رو زدن...ب امید اینکه جیمین . ته باشن رفتم درو باز کردم اما با چیزی ک دیدم تمام بدنم لرزید...دستام میلرزید از درون ترسو حس میکردم ا اون....پدرم بود...همونی ک الکی میگفت پدرمه و تا حد مرگ منو میزد...
کوک:ت...تو اینجا چ..چیکار میکنی..
(علامت ناپدری کوک#)
#:پسرم چقد بزرگ شدی...دلم برات تنگ شده بود..
کوک:اینجارو از کجا پیدا کردی...به چه حقی دوباره اومدی پیش من(کمی داد)
#:خوب نیست با پدرت اینطوری حرف بزنی
کوک:توی عوضی پدر من نیستی...برو گمشوووو
با دادی ک زدم یه اسلحه از توی جیبش آورد بیرون و گذاشت وسط قفسه سینم و با همون هولم داد داخل...
- ۲۵.۳k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط