پارت سوم

شب، مثل پتویی سنگین روی شهر افتاده بود.

لانا با لباس مشکی و کلاه نقاب‌دار، آرام از کنار دیوارهای تاریک ساختمان متروکه عبور می‌کرد. بی‌سیم کوچکش کنار گوشش بود و صدای آرام همکارش از آن شنیده می‌شد.

«لانا، حواست باشه. گفتن افراد مافیا امشب اونجان.»

لانا زیر لب گفت:
«فهمیدم…»

اما چیزی که نمی‌دانست، این بود که خودش همین حالا وارد قلمرو دشمن شده بود.

چند قدم دیگر برداشت که ناگهان صدای مسلح شدن یک اسلحه از پشت سرش شنیده شد.

لانا خشک شد.

«تکون نخور.»

صدا… سرد بود.

آشنا بود.

لانا آهسته برگشت.

و درست همان‌جا، در تاریکی، با جونگ‌کوک روبه‌رو شد.

کت‌وشلوار مشکی به تن داشت و نگاهش مثل همیشه سرد و بی‌احساس بود. اسلحه‌اش را پایین نیاورد.

لانا با اخم گفت:
«بازم تو؟»

جونگ‌کوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

«تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

لانا لبخند عصبی زد.
«فکر کنم باید من این سؤال رو بپرسم.»

جونگ‌کوک یک قدم نزدیک‌تر شد.

«لانا… اینجا جای تو نیست.»

«از کی تو تعیین می‌کنی من کجا برم؟»

برای اولین بار، نگاه سرد جونگ‌کوک کمی تغییر کرد.

انگار عصبانی شده بود…

اما نه از حرف لانا.

از اینکه او اینجا بود.

ناگهان صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو بلند شد.

جونگ‌کوک سریع دست لانا را گرفت و او را پشت دیوار کشید.

لانا با تعجب به او نگاه کرد.

«هی! چیکار—»

جونگ‌کوک دستش را جلوی دهان او گرفت و آرام زمزمه کرد:

«هیس…»

چند مرد مسلح از کنارشان رد شدند.

لانا قلبش را توی گلویش حس می‌کرد.

اما چیزی که بیشتر از همه عجیب بود…

فاصله‌ی کم بین او و جونگ‌کوک بود.

آن‌قدر نزدیک که لانا نفس‌های آرامش را حس می‌کرد.

مردها که دور شدند، لانا فوراً دستش را کنار زد.

«ولم کن!»

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

«اگه نمی‌کشیدمت اینجا، الان دیده شده بودی.»

لانا با حرص گفت:
«شاید اصلاً کمک تو رو نمی‌خواستم!»

جونگ‌کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.

لانا خشکش زد.

«تو… لبخند زدی؟»

لبخند فوراً از صورت جونگ‌کوک محو شد.

«خیال کردی.»

اما قبل از اینکه لانا چیزی بگوید، صدای تیراندازی از بیرون ساختمان بلند شد.

جونگ‌کوک سریع به سمت پنجره رفت.

لانا هم پشت سرش حرکت کرد.

و همان لحظه چیزی را دید که همه‌چیز را تغییر می‌داد…

یکی از افراد مافیا، عکس لانا را در دست داشت.

و گفت:

«رئیس گفته دختره رو زنده می‌خواد.»

لانا آرام به جونگ‌کوک نگاه کرد.

«رئیس شما کیه؟»

جونگ‌کوک ساکت ماند.

چند ثانیه.

و بعد با صدایی سرد گفت:

«مشکل اینجاست که… خودمم نمی‌دونم.»

لانا با وحشت به او خیره شد.

اما جونگ‌کوک آرام‌تر ادامه داد:

«و تا وقتی نفهمم کی دنبالت فرستاده‌شون… نمی‌ذارم کسی بهت نزدیک بشه.»

لانا با اخم گفت:
«مگه من برات مهمم؟»

جونگ‌کوک به چشمانش نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت…

و بعد گفت:

«بیشتر از چیزی که باید.»

پایان پارت سوم… 🖤🔥
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»پدر لانا لبخند زد.— «بالاخره همه خان...

RESPECT OR DIE : پارت هفدهمجونگ‌کوک چند قدم جلو رفت...درِ سا...

🖤 پارت ۲ | «پناه»لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.نگاهش به د...

🖤 پارت ۴۱ | «قدرت واقعی»تصویر خواهر لانا هنوز روی مانیتور بو...

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پارت ۷ 🖤همه سوار ماشین شدیم. جونگ‌کوک رانندگی می‌کرد و تهیون...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط