{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت ۴۱ | «قدرت واقعی»

🖤 پارت ۴۱ | «قدرت واقعی»

تصویر خواهر لانا هنوز روی مانیتور بود.

لانا با ناباوری جلو رفت.

— «خواهرم...»

صدای پدرش از بلندگو آمد:

— «حالا می‌فهمی چرا نمی‌تونستی از این بازی فرار کنی؟»

کوک آرام از کنار لانا عبور کرد.

— «چون فکر کردی همه باید طبق قوانین تو بازی کنن.»

صدای پدر لانا:

— «تو هیچ اختیاری نداری، جونگ‌کوک.»

کوک ایستاد.

— «مطمئنی؟»

تمام صفحه‌های اتاق ناگهان خاموش شدند.

کوک فقط یک قدم جلو رفت.

سیستم امنیتی ساختمان یکی‌یکی از کار افتاد.

تهیونگ با تعجب گفت:

— «تو چیکار کردی؟»

کوک:

— «راه‌های خروج رو باز کردم.»

لانا:

— «ولی چطور؟»

کوک به دوربین سقف نگاه کرد.

— «چون از اول می‌دونستم اینجا تله‌ست.»

صدای پدر لانا برای اولین بار مضطرب شد.

— «تو...»

کوک:

— «فکر کردی سه سال منتظر می‌مونم تا یکی برای من نقشه بکشه؟»

سکوت.

کوک ادامه داد:

— «این بازی همین‌جا تموم شد.»

صدای پدر لانا دیگر جواب نداد.

لانا به کوک نگاه کرد.

— «تو از اول می‌دونستی؟»

کوک:

— «نه.»

لبخند کوتاهی زد.

— «ولی الان می‌دونم چطور تمومش کنم.»
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۲۸ | «یک قدم تا حقیقت»لانا کاغذ را محکم در دستش گرفت....

🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»پدر لانا لبخند زد.— «بالاخره همه خان...

پارت ۱۲ ..... حقیقت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط