🖤 پارت ۳ | «پناه»
🖤 پارت ۳ | «پناه»
لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.
نگاهش به درِ بستهای بود که جونگکوک چند لحظه قبل از آن عبور کرده بود.
زیر لب گفت:
— «زیر سقف من...»
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
یکی از افراد جونگکوک بود.
— «خانوم لانا؟»
لانا برگشت.
— «بله؟»
مرد با احترام گفت:
— «رئیس گفتن بیاید داخل.»
لانا ابرو بالا انداخت.
— «خودش نمیتونست بیاد؟»
مرد لبخند خیلی کمرنگی زد.
— «رئیس معمولاً برای کسی توضیح نمیده.»
لانا زیر لب گفت:
— «خیلی هم عالی.»
و وارد عمارت شد.
---
چند دقیقه بعد...
لانا وارد سالن اصلی شد.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و پروندهای را ورق میزد.
حتی سرش را بالا نیاورد.
— «بشین.»
لانا روبهرویش نشست.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد جونگکوک پرونده را بست.
— «اون آدمها رو میشناختی؟»
لانا مکث کرد.
— «نه.»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «مطمئنی؟»
— «کاملاً.»
چشمان جونگکوک چند لحظه روی صورتش ماند.
انگار دنبال کوچکترین نشانهای از دروغ میگشت.
اما چیزی پیدا نکرد.
— «باشه.»
لانا کمی جلو آمد.
— «ولی من یه سؤال دارم.»
— «بپرس.»
— «چرا اینقدر برات مهمه که من سالم باشم؟»
جونگکوک برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— «چون وقتی کسی وارد قلمرو من میشه، مسئولیتش با منه.»
لانا پوزخند کوچکی زد.
— «قلمرو؟»
— «این عمارت.»
— «منظورت اینه که زندانیتم؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «نه.»
— «پس چی؟»
جونگکوک کمی به جلو خم شد.
— «فعلاً... مهمون منی.»
لانا با تعجب گفت:
— «مهمون؟»
— «آره.»
— «مهمونها رو هم تهدید میکنن؟»
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
— «من تهدیدت کردم؟»
لانا چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
— «تا وقتی اینجایی، کسی حق نداره بهت نزدیک بشه.»
لانا آرام پرسید:
— «حتی اگه خودم بخوام از اینجا برم؟»
این بار سکوت سنگینی بینشان افتاد.
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
— «اون موقع... با من حرف میزنی.»
لانا از جایش بلند شد.
— «خیلی خب.»
خواست برود که صدای جونگکوک متوقفش کرد.
— «لانا.»
برگشت.
جونگکوک به دستش اشاره کرد.
— «دستت.»
لانا به دستش نگاه کرد. در جریان درگیری، کمی خراش برداشته بود.
— «چیزی نیست.»
جونگکوک با جدیت گفت:
— «بشین.»
— «ولی—»
— «گفتم بشین.»
لانا دوباره نشست.
جونگکوک جعبه کمکهای اولیه را برداشت و کنار او گذاشت.
— «خودت ببندش.»
لانا با تعجب نگاهش کرد.
— «فکر کردم خودت میخوای ببندیش.»
— «من پرستار نیستم.»
لانا خندید.
— «خداروشکر.»
برای اولین بار گوشه لب جونگکوک کمی تکان خورد.
خیلی کوتاه.
آنقدر کوتاه که لانا شک کرد اصلاً دیده یا نه.
لانا آرام گفت:
— «تو الان... خندیدی؟»
صورت جونگکوک فوراً جدی شد.
— «نه.»
— «ولی من دیدم.»
— «اشتباه دیدی.»
لانا لبخند زد.
— «باشه، رئیس اخمو.»
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.
اما این بار...
لانا متوجه شد پشت آن نگاه سرد، چیزی تغییر کرده.
چیزی که خودش هم هنوز نمیخواست اسمش را بداند.
---
آن شب...
لانا در اتاقش کنار پنجره ایستاده بود.
به حیاط تاریک عمارت نگاه میکرد.
امروز برای اولین بار فهمیده بود اینجا فقط یک خانه نیست.
این عمارت پر از راز بود.
و خودش...
درست وسط همه آن رازها قرار گرفته بود.
صدای تقهای به در خورد.
لانا برگشت.
— «کیه؟»
صدای جونگکوک آمد:
— «منم.»
لانا در را باز کرد.
جونگکوک مقابلش ایستاده بود.
— «چی شده؟»
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
بعد گفت:
— «از امشب نگهبان دم اتاقت میایسته.»
لانا اخم کرد.
— «لازم نیست.»
— «لازمه.»
— «من میتونم از خودم مراقبت کنم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «میدونم.»
لانا مکث کرد.
جونگکوک آرام ادامه داد:
— «ولی لازم نیست همیشه تنهایی از خودت مراقبت کنی.»
لانا ساکت شد.
جونگکوک برگشت که برود.
اما قبل از اینکه دور شود، لانا صدایش زد:
— «جونگکوک...»
ایستاد.
لانا آرام گفت:
— «ممنون.»
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
— «بخواب.»
و رفت.
لانا در را بست.
برای اولین بار...
عمارت دیگر برایش شبیه یک زندان نبود.
شاید هنوز پر از خطر بود.
شاید هنوز به هیچکس اعتماد نداشت.
اما یک چیز را میدانست:
تا وقتی جونگکوک آنجا بود، قرار نبود تنها بماند.
و شاید...
همین، آغاز چیزی بود که هیچکدامشان برایش آماده نبودند.
لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.
نگاهش به درِ بستهای بود که جونگکوک چند لحظه قبل از آن عبور کرده بود.
زیر لب گفت:
— «زیر سقف من...»
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
یکی از افراد جونگکوک بود.
— «خانوم لانا؟»
لانا برگشت.
— «بله؟»
مرد با احترام گفت:
— «رئیس گفتن بیاید داخل.»
لانا ابرو بالا انداخت.
— «خودش نمیتونست بیاد؟»
مرد لبخند خیلی کمرنگی زد.
— «رئیس معمولاً برای کسی توضیح نمیده.»
لانا زیر لب گفت:
— «خیلی هم عالی.»
و وارد عمارت شد.
---
چند دقیقه بعد...
لانا وارد سالن اصلی شد.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و پروندهای را ورق میزد.
حتی سرش را بالا نیاورد.
— «بشین.»
لانا روبهرویش نشست.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد جونگکوک پرونده را بست.
— «اون آدمها رو میشناختی؟»
لانا مکث کرد.
— «نه.»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «مطمئنی؟»
— «کاملاً.»
چشمان جونگکوک چند لحظه روی صورتش ماند.
انگار دنبال کوچکترین نشانهای از دروغ میگشت.
اما چیزی پیدا نکرد.
— «باشه.»
لانا کمی جلو آمد.
— «ولی من یه سؤال دارم.»
— «بپرس.»
— «چرا اینقدر برات مهمه که من سالم باشم؟»
جونگکوک برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— «چون وقتی کسی وارد قلمرو من میشه، مسئولیتش با منه.»
لانا پوزخند کوچکی زد.
— «قلمرو؟»
— «این عمارت.»
— «منظورت اینه که زندانیتم؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «نه.»
— «پس چی؟»
جونگکوک کمی به جلو خم شد.
— «فعلاً... مهمون منی.»
لانا با تعجب گفت:
— «مهمون؟»
— «آره.»
— «مهمونها رو هم تهدید میکنن؟»
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
— «من تهدیدت کردم؟»
لانا چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
— «تا وقتی اینجایی، کسی حق نداره بهت نزدیک بشه.»
لانا آرام پرسید:
— «حتی اگه خودم بخوام از اینجا برم؟»
این بار سکوت سنگینی بینشان افتاد.
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
— «اون موقع... با من حرف میزنی.»
لانا از جایش بلند شد.
— «خیلی خب.»
خواست برود که صدای جونگکوک متوقفش کرد.
— «لانا.»
برگشت.
جونگکوک به دستش اشاره کرد.
— «دستت.»
لانا به دستش نگاه کرد. در جریان درگیری، کمی خراش برداشته بود.
— «چیزی نیست.»
جونگکوک با جدیت گفت:
— «بشین.»
— «ولی—»
— «گفتم بشین.»
لانا دوباره نشست.
جونگکوک جعبه کمکهای اولیه را برداشت و کنار او گذاشت.
— «خودت ببندش.»
لانا با تعجب نگاهش کرد.
— «فکر کردم خودت میخوای ببندیش.»
— «من پرستار نیستم.»
لانا خندید.
— «خداروشکر.»
برای اولین بار گوشه لب جونگکوک کمی تکان خورد.
خیلی کوتاه.
آنقدر کوتاه که لانا شک کرد اصلاً دیده یا نه.
لانا آرام گفت:
— «تو الان... خندیدی؟»
صورت جونگکوک فوراً جدی شد.
— «نه.»
— «ولی من دیدم.»
— «اشتباه دیدی.»
لانا لبخند زد.
— «باشه، رئیس اخمو.»
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.
اما این بار...
لانا متوجه شد پشت آن نگاه سرد، چیزی تغییر کرده.
چیزی که خودش هم هنوز نمیخواست اسمش را بداند.
---
آن شب...
لانا در اتاقش کنار پنجره ایستاده بود.
به حیاط تاریک عمارت نگاه میکرد.
امروز برای اولین بار فهمیده بود اینجا فقط یک خانه نیست.
این عمارت پر از راز بود.
و خودش...
درست وسط همه آن رازها قرار گرفته بود.
صدای تقهای به در خورد.
لانا برگشت.
— «کیه؟»
صدای جونگکوک آمد:
— «منم.»
لانا در را باز کرد.
جونگکوک مقابلش ایستاده بود.
— «چی شده؟»
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
بعد گفت:
— «از امشب نگهبان دم اتاقت میایسته.»
لانا اخم کرد.
— «لازم نیست.»
— «لازمه.»
— «من میتونم از خودم مراقبت کنم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «میدونم.»
لانا مکث کرد.
جونگکوک آرام ادامه داد:
— «ولی لازم نیست همیشه تنهایی از خودت مراقبت کنی.»
لانا ساکت شد.
جونگکوک برگشت که برود.
اما قبل از اینکه دور شود، لانا صدایش زد:
— «جونگکوک...»
ایستاد.
لانا آرام گفت:
— «ممنون.»
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
— «بخواب.»
و رفت.
لانا در را بست.
برای اولین بار...
عمارت دیگر برایش شبیه یک زندان نبود.
شاید هنوز پر از خطر بود.
شاید هنوز به هیچکس اعتماد نداشت.
اما یک چیز را میدانست:
تا وقتی جونگکوک آنجا بود، قرار نبود تنها بماند.
و شاید...
همین، آغاز چیزی بود که هیچکدامشان برایش آماده نبودند.
- ۱۵۸
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط