P34
با صدای سر و صدا از خواب بیدار شدم انگار چند نفر دارن باهم حرف میزنن پاشدم از اتاق رفتم بیرون سمت پذیرایی ، ندیمه ها از مرخصی برگشته بودن با دیدن ندیمه ها خوشحال شدم حتما جیسو هم برگشته دویدم سمت اتاق جیسو و اینقدر هل بودم که در نزده رفتم تو ، جیسو داشت لباساشو مرتب میکرد منو که دید گفت : چته دختر یواش
رفتم بغلش کردم که اونم متقابل بغلم کرد ، از بغلش که اومدم بیرون روی تخت نشستیم و من با کنجکاوی تمام پرسیدم : حال مادربزرگت خوب بود ؟
جیسو : آره خوب بود تازه خیلی هم سراغتو گرفت گفت دیگه بدون ا/ت نمیای
خندیدم که اونم خندید مادربزرگش همیشه به من محبت میکرد ، مثل اینکه مادربزرگ منم باشه باهام رفتار میکرد از اینکه جیسو مادربزرگی به این خوبی خوشحالم .
جیسو : خب
ا/ت : خب چی ؟
جیسو : به شما خوش گذشت ؟
اره خیلی خوش گذشت با سرعت ماشین جونگ کوک ، شکستن لیوان ، سوختن دهنم ،و،،
ولی بیخیال نباید اینارو بهش بگم ، لبخند زدم و گفتم : آره بد نبود
بعدم ازش خداحافظی کردم و از اتاق اومدم بیرون خواستم به کاراش برسه چون تازه رسیده بود .
از اتاق که اومدم برگشتم و خواستم برم که جیمین رو ته راهرو دیدم با دیدنش داد زدم : جیمین
سریع روش رو برگردوند منو که دید با خوشحالی برام دست تکون داد و بغلش رو باز کرد منم دویدم رفتم بغلش کردم سرم رو نوازش کرد و از بغلش آورد بیرون و گفت : خوبی ا/ت ؟
ا/ت : اره خو..
حرفم رو کامل نکردم و محکم زدم رو بازوش و گفتم : چرا منو با داداشت تنها میزاری ؟
خندید و گفت : چرا اذیتت کرده ؟
ا/ت : نه
دوباره با خنده گفت : پس چی ؟
ا/ت : هیچی میگم دفعه اخرت باشه
جیمین بلند خندید و گفت : بعد میگم هنوز کوچولویی میگی نه ، نگران نباش از دور حواسم بهت بود .
کنجکاو پرسیدم : چطوری ؟
جیمین : از شکستن لیوانو ، لواشکو همه رو میدونم
ا/ت : جونگ کوک گفته ؟
جیمین : حالا ،، اها راستی سوختن دهنتو جا انداختم
دوباره محکم زدم به بازوش و گفتم : ساکت
جیمین : چیه بده حواسم بهت حس
ا/ت : خیلی خب باشه .
لباس رسمی تنش بود انقدر هل بودم که بهش دقت نکردم برای همین پرسیدم : کجا داری میری ؟
رفتم بغلش کردم که اونم متقابل بغلم کرد ، از بغلش که اومدم بیرون روی تخت نشستیم و من با کنجکاوی تمام پرسیدم : حال مادربزرگت خوب بود ؟
جیسو : آره خوب بود تازه خیلی هم سراغتو گرفت گفت دیگه بدون ا/ت نمیای
خندیدم که اونم خندید مادربزرگش همیشه به من محبت میکرد ، مثل اینکه مادربزرگ منم باشه باهام رفتار میکرد از اینکه جیسو مادربزرگی به این خوبی خوشحالم .
جیسو : خب
ا/ت : خب چی ؟
جیسو : به شما خوش گذشت ؟
اره خیلی خوش گذشت با سرعت ماشین جونگ کوک ، شکستن لیوان ، سوختن دهنم ،و،،
ولی بیخیال نباید اینارو بهش بگم ، لبخند زدم و گفتم : آره بد نبود
بعدم ازش خداحافظی کردم و از اتاق اومدم بیرون خواستم به کاراش برسه چون تازه رسیده بود .
از اتاق که اومدم برگشتم و خواستم برم که جیمین رو ته راهرو دیدم با دیدنش داد زدم : جیمین
سریع روش رو برگردوند منو که دید با خوشحالی برام دست تکون داد و بغلش رو باز کرد منم دویدم رفتم بغلش کردم سرم رو نوازش کرد و از بغلش آورد بیرون و گفت : خوبی ا/ت ؟
ا/ت : اره خو..
حرفم رو کامل نکردم و محکم زدم رو بازوش و گفتم : چرا منو با داداشت تنها میزاری ؟
خندید و گفت : چرا اذیتت کرده ؟
ا/ت : نه
دوباره با خنده گفت : پس چی ؟
ا/ت : هیچی میگم دفعه اخرت باشه
جیمین بلند خندید و گفت : بعد میگم هنوز کوچولویی میگی نه ، نگران نباش از دور حواسم بهت بود .
کنجکاو پرسیدم : چطوری ؟
جیمین : از شکستن لیوانو ، لواشکو همه رو میدونم
ا/ت : جونگ کوک گفته ؟
جیمین : حالا ،، اها راستی سوختن دهنتو جا انداختم
دوباره محکم زدم به بازوش و گفتم : ساکت
جیمین : چیه بده حواسم بهت حس
ا/ت : خیلی خب باشه .
لباس رسمی تنش بود انقدر هل بودم که بهش دقت نکردم برای همین پرسیدم : کجا داری میری ؟
- ۳۹.۹k
- ۱۱ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط