رمان گناهکار قسمت ششم (451 )

کتابخانه نودهشتیا
گناهکار fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
باید صبر کنم شاید پشت در باشه به پنج دقیقه ای صبر کردم طاقتم طاق شد. اینجا موندن اونم با علم بر اینکه آرشام اون پایینه داشت دیوونم می کرد عقلم می گفت صبر کن ولی دلم میگفت و چرا معطلی برو دیگه
از ترسم این بار با خودم مسابقه ی دو گذاشتم تا وقتی که خودم رو رسوندم به راهروی طبقه ی پایین نفس کم آوردم. حتی چند بار نفس عمیق کشیدم ولی هنوزم نفس نفس میزدم صدای پا از پشت سر شنیدم هول شدم دنبال سورخ موش میگشتم که سریع پشت ستون مخفی شدم سایه اش رو دیدم یکی از محافظا بود. مگه امروز چه خبره که این همه محافظ دارن توی خونه رژه می زن؟! از شانس منه حب
همین که رد شد خواستم به نفس راحت بکشم که صدای باز شدن در یکی از اتاقا رو شنیدم تازه از ستون کنده شده بودم که باز خودم رو چارچنگولی چسبوندم بهش سرک کشیدم تا ببینم کیه شایان بود با لبخند از اتاق اومد بیرون خدا رو شکر ستون به اون طرف دید نداشت. یه جورایی سایه ی دیوار زیر نور چراغا که درست از رو به رو به این طرف می تایید؛ باعث شده بود سایه ی دیوار پشتیم بیفته روی من و قسمتی از ستون واسه ی همین منو توی خودش محو کرده بود.
دیدم که از راهرو رد شد و رفت توی سالن هیجان زده نگاهم رو به در همون اتاقی که شایان چند لحظه پیش از توش اومده بود بیرون دوختم.
پس آرشام اونجاست یکی از محافظ کمی دورتر از من ایستاده بود. دو سه دقیقه طولش داد تا اینکه به نفر صداش زد و اونم رفت سمتش. وای خدا رو شکر دلم پر میزد واسه اون اتاق و کسی که بیش از اندازه دلتنگش بودم رفتم سمتش لای در باز بود. به داخل سرک کشیدم روی مبل نشسته بود که از پشت سر می دیدمش بوی ادکلن تلخش فضای اتاق رو پر کرده بود چشمامو لحظه ای بستم و عمیق نفس کشیدم فداش بشم که بوشم مثل اخلاقش تلخ و سرده
آروم رفتم تو و درو بستم برنگشت نمی دونست من پشت سرشم صداشو شنید
راستی ارسلان کجاست؟ نکنه تا فهمیده من اومدم رف .....
بی هوا صورتمو بردم پایین و آروم گفتم: باور کنم که خودتی؟
لرزشی که به تنش افتاد رو واضح به چشم دیدم شوکه شده بودا با کمی تامل برگشت و و چشم تو چشم هم شدیم. نگاه از هم نمی گرفتیم. من که اگه اون لحظه دنیا رو هم بهم میدادن دو دستی پیش میزدم و فقط میگفتم زمان همین جا بایسته و یک ثانیه هم جلو نره؛ فقط من باشم و آرشام
از جاش بلند شد؛ به سمتش خم شده بودم که صاف ایستادم از نگاهش خیلی چیزا میخوندم همونایی که مدت ها منتظرش بودم. نگاهش مخمور بود آروم و بدون اخم عاری از سرما گرما داشت نگاهی که درونش شیفتگی موج میزد قدمای لرزونمو به طرفش برداشتم. سراپا اضطراب ترس هیجان عشق خدایا دارم دیوونه میشم.
دست راستش به نرمی رو بازوم قرار گرفت. س سلام که روی زبونم جاری شد خودمو به جای دیگه غیر از محیط سرد اتاق حس کردم یه جایی دور از زمین و تو آسمون جایی که آرزوم بود گرم بود جایی که دوستش داشتم چون مملو از آرامش بود. خودمو تو حصار دستاش حس کردم فقط خودم و خودشو میدیدم از به فاصله ی نزدیک خیلی نزدیک .... اصلا فاصله ای بینمون نبود .... من که حس نمی کردم هر چی که بود رو با ذره ذره ی وجود به تن میکشیدم به لباسش چنگ زدم حلقه ی اشکی که توی چشمام جمع شده بود سر
دیدگاه ها (۰)

انتخابی بی بازگشت. Part.3

پارت ۴۰

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "36""ویو جئون آنجلینا"از ص...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁶ویو میکا_____صدای شلی...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.6 (روایت از زبان ا...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

۳ پارتی

Cold melody part 8ساعاتی که بعد از اون اتفاقِ فاجعه‌بار گذشت...

پارت بیست و پنجم《Custom kiss》 +هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط