پارت ۳
ساعت ۵ صبح. چشمهام از شدت گریه و بیخوابی میسوخت. صدای تیکتاک ساعت رو دیوار مثل پتک تو سرم میکوبید.
بلند شدم. بدنم از شب قبل کبود و سنگین بود. لباس خاکستری ساده رو تنم کردم و از اتاق بیرون اومدم.
راهرو طولانی و سرد بود. صدای پاهام تو سکوت عمارت میپیچید. نمیدونستم باید کجا برم. فقط میدونستم اگه دیر کنم، تهیونگ...
یه خدمتکار میونسال از انتهای راهرو اومد. وقتی منو دید، یه نگاه ترحمآمیز کرد.
& خانم، آشپزخانه این طرفه. آقای تهیونگ گفتن اول باید صبحانهشون آماده باشه.
· ص... صبحانه؟
& بله. و بعدش کف سالن رو تمیز کنید. بعد ناهار، ظرفها. بعد شام...
خدمتکار ادامه داد، ولی صداش تو گوشم گم شد. انگار داشتم لیست عذابهام رو میشنیدم.
آشپزخانه بزرگ و سرد بود. چند تا خدمتکار دیگه هم بودن که با دیدنم سرشون رو پایین انداختن و هیچی نگفتن. انگار از قبل میدونستن من کیام و چرا اینجام.
یه سینی آماده کردم. چای، نون تست، تخممرغ. دستهام میلرزید. سینی رو برداشتم و به سمت اتاق تهیونگ رفتم.
جلوی در بزرگ چوبی ایستادم. نفس عمیقی کشیدم. دو بار در زدم.
& (از داخل) بیا.
در رو باز کردم. تهیونگ پشت میز نشسته بود، با یه پیراهن مشکی که دو دکمهش باز بود. موهاش به هم ریخته بود. چشمهای سیاهش از روی کاغذهای جلوش بلند شد و به من دوخته شد.
· ص... صبحانهتون.
سینی رو با دستهای لرزون روی میز گذاشتم. میخواستم برگردم که صداش منو متوقف کرد.
& (آروم و سرد) کی گفته بری؟
خشکم زد.
& چای بریز.
دستم رو دراز کردم. قوری رو برداشتم. انقدر دستم میلرزید که چند قطره چای روی میز ریخت.
تهیونگ به قطرهها نگاه کرد. بعد به من. یه پوزخند سرد زد.
& دستهات میلرزه. شب خوب نخوابیدی؟
جوابی نداشتم. فقط سرم رو پایین انداختم.
& (بلند شد و دور میز اومد) من ازت یه سوال پرسیدم.
· ب... ببخشید. نه. خوب نخوابیدم.
جلوتر اومد. انقدر نزدیک که بوی ادکلنش تو بینیم پیچید.
& چرا؟ نکنه از من میترسی؟
سکوت کردم. تهیونگ با انگشتش چونهم رو بالا گرفت و مجبورم کرد تو چشمهاش نگاه کنم.
& موش کوچولو، تو این خونه فقط یه قانون داری: هر چی من میگم. فهمیدی؟
· ب... بله.
& بلندتر.
· بله.
ولم کرد. برگشت پشت میز.
& برو. کف سالن منتظرته.
از اتاق بیرون اومدم. پاهام میلرزید. به دیوار تکیه دادم و چند نفس عمیق کشیدم. اشک تو چشمهام جمع شده بود، ولی نگهش داشتم. نمیخواستم کسی گریهمو ببینه.
تمام روز کار کردم. کف سالن، ظرفها، راهروها. زانوهام ورم کرده بود. دستهام قرمز شده بود. هر بار که یه خدمتکار از کنارم رد میشد، سرش رو پایین میانداخت. هیچکس جرات نمیکرد حتی بهم نگاه کنه.
نزدیک غروب بود که یه صدای آشنا از پشت سرم اومد.
& (سرد و آروم) خسته به نظر میرسی.
برگشتم. تهیونگ تو راهرو ایستاده بود، با یه لیوان تو دستش. چشمهاش رو به من دوخته بود.
· من... کارم تمومه. اگه اجازه بدید برم اتاقم.
& کی گفته کارت تمومه؟
خشکم زد.
& اتاق من هنوز مرتب نشده. برو.
پاهام قفل شد. ولی چارهای نداشتم. سرم رو تکون دادم و به سمت اتاقش راه افتادم. تهیونگ پشت سرم راه میاومد. صدای قدمهاش مثل طبل تو گوشم میکوبید.
وارد اتاقش شدم. تخت به هم ریخته بود. ملافههای تیره. بالشها روی زمین.
شروع کردم به مرتب کردن. تهیونگ کنار در ایستاده بود و نگاهم میکرد. سکوت اتاق سنگین بود.
& (آروم) از اون شب متنفری، نه؟
دستم وسط کار خشک شد. جوابی ندادم.
& جواب بده.
· م... من فقط...
& (با یه قدم جلو اومد) تو از من متنفری. ولی مهم نیست. چون تو اینجا هیچ حقی نداری. نه برای نفرت، نه برای فرار.
نزدیکتر شد. پشت سرم ایستاد. صداش تو گوشم پیچید.
& امشب هم مثل دیشب. پس وقت تلف نکن.
چشمهام رو بستم. یه قطره اشک از گوشهی چشمم سر خورد و روی ملافه افتاد.
بلند شدم. بدنم از شب قبل کبود و سنگین بود. لباس خاکستری ساده رو تنم کردم و از اتاق بیرون اومدم.
راهرو طولانی و سرد بود. صدای پاهام تو سکوت عمارت میپیچید. نمیدونستم باید کجا برم. فقط میدونستم اگه دیر کنم، تهیونگ...
یه خدمتکار میونسال از انتهای راهرو اومد. وقتی منو دید، یه نگاه ترحمآمیز کرد.
& خانم، آشپزخانه این طرفه. آقای تهیونگ گفتن اول باید صبحانهشون آماده باشه.
· ص... صبحانه؟
& بله. و بعدش کف سالن رو تمیز کنید. بعد ناهار، ظرفها. بعد شام...
خدمتکار ادامه داد، ولی صداش تو گوشم گم شد. انگار داشتم لیست عذابهام رو میشنیدم.
آشپزخانه بزرگ و سرد بود. چند تا خدمتکار دیگه هم بودن که با دیدنم سرشون رو پایین انداختن و هیچی نگفتن. انگار از قبل میدونستن من کیام و چرا اینجام.
یه سینی آماده کردم. چای، نون تست، تخممرغ. دستهام میلرزید. سینی رو برداشتم و به سمت اتاق تهیونگ رفتم.
جلوی در بزرگ چوبی ایستادم. نفس عمیقی کشیدم. دو بار در زدم.
& (از داخل) بیا.
در رو باز کردم. تهیونگ پشت میز نشسته بود، با یه پیراهن مشکی که دو دکمهش باز بود. موهاش به هم ریخته بود. چشمهای سیاهش از روی کاغذهای جلوش بلند شد و به من دوخته شد.
· ص... صبحانهتون.
سینی رو با دستهای لرزون روی میز گذاشتم. میخواستم برگردم که صداش منو متوقف کرد.
& (آروم و سرد) کی گفته بری؟
خشکم زد.
& چای بریز.
دستم رو دراز کردم. قوری رو برداشتم. انقدر دستم میلرزید که چند قطره چای روی میز ریخت.
تهیونگ به قطرهها نگاه کرد. بعد به من. یه پوزخند سرد زد.
& دستهات میلرزه. شب خوب نخوابیدی؟
جوابی نداشتم. فقط سرم رو پایین انداختم.
& (بلند شد و دور میز اومد) من ازت یه سوال پرسیدم.
· ب... ببخشید. نه. خوب نخوابیدم.
جلوتر اومد. انقدر نزدیک که بوی ادکلنش تو بینیم پیچید.
& چرا؟ نکنه از من میترسی؟
سکوت کردم. تهیونگ با انگشتش چونهم رو بالا گرفت و مجبورم کرد تو چشمهاش نگاه کنم.
& موش کوچولو، تو این خونه فقط یه قانون داری: هر چی من میگم. فهمیدی؟
· ب... بله.
& بلندتر.
· بله.
ولم کرد. برگشت پشت میز.
& برو. کف سالن منتظرته.
از اتاق بیرون اومدم. پاهام میلرزید. به دیوار تکیه دادم و چند نفس عمیق کشیدم. اشک تو چشمهام جمع شده بود، ولی نگهش داشتم. نمیخواستم کسی گریهمو ببینه.
تمام روز کار کردم. کف سالن، ظرفها، راهروها. زانوهام ورم کرده بود. دستهام قرمز شده بود. هر بار که یه خدمتکار از کنارم رد میشد، سرش رو پایین میانداخت. هیچکس جرات نمیکرد حتی بهم نگاه کنه.
نزدیک غروب بود که یه صدای آشنا از پشت سرم اومد.
& (سرد و آروم) خسته به نظر میرسی.
برگشتم. تهیونگ تو راهرو ایستاده بود، با یه لیوان تو دستش. چشمهاش رو به من دوخته بود.
· من... کارم تمومه. اگه اجازه بدید برم اتاقم.
& کی گفته کارت تمومه؟
خشکم زد.
& اتاق من هنوز مرتب نشده. برو.
پاهام قفل شد. ولی چارهای نداشتم. سرم رو تکون دادم و به سمت اتاقش راه افتادم. تهیونگ پشت سرم راه میاومد. صدای قدمهاش مثل طبل تو گوشم میکوبید.
وارد اتاقش شدم. تخت به هم ریخته بود. ملافههای تیره. بالشها روی زمین.
شروع کردم به مرتب کردن. تهیونگ کنار در ایستاده بود و نگاهم میکرد. سکوت اتاق سنگین بود.
& (آروم) از اون شب متنفری، نه؟
دستم وسط کار خشک شد. جوابی ندادم.
& جواب بده.
· م... من فقط...
& (با یه قدم جلو اومد) تو از من متنفری. ولی مهم نیست. چون تو اینجا هیچ حقی نداری. نه برای نفرت، نه برای فرار.
نزدیکتر شد. پشت سرم ایستاد. صداش تو گوشم پیچید.
& امشب هم مثل دیشب. پس وقت تلف نکن.
چشمهام رو بستم. یه قطره اشک از گوشهی چشمم سر خورد و روی ملافه افتاد.
- ۱۳.۴k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط