هیونجین
بلاخره پیدات میکنم فرشته کوچولو!
P:3
هیونجین: به محض اینکه پاتو از اینجا بزاری بیرون دوباره میفتی زندان
ا.ت: واسه چی باید بیفتم زندان😑
هیونجین: قیافتو برا من اون جوری نکن دزد کوچولو
ا.ت: به تو ربطی نداره...جواب سوال منو بده
هیونجین:از چیزی که فکرشو میکردم خنگ ترس
ا.ت: یااا تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی
هیونجین: تو میدونستی که پلیسا دنبال من میگردن؟
ا.ت: بله متاسفانه
هیونجین: و اینم میدونستی که اون مأمور دوست داشتنی خیلی راحت میتونه دوباره تورو بندازه زندان؟
ا.ت: واسه چی باید اینکارو بکنه؟
هیونجین: به جرم نزدیک شدن و ملاقات بزرگترین مافیای کره
ا.ت: برام فرقی نداره بهرحال اگه برای توهم کار کنم بازم میفتم زندان
هیونجین: نه دیگه نشد..وقتی برای من کار کنی امنیت تورو خود من تضمین میکنم..
بعدشم کاری که قراره بکنی اون قدر سخت نیست
ا.ت: توی عوضی از من میخای برم تو اون اداره کوفتی و مدارک مورد نیاز تورو بدزدم بعد میگی کار سختی نیست؟؟؟؟
هیونجین: معلومه که سخت نیست..مگه تو یه دزد ماهر نیستی؟ میخای با انجام ندادن اینکار بی عرضه بودن خودتو به دیگران ثابت کنی؟
اون پسر سعی داشت یه بازی روانی راه بندازه..میخواست با روان ا.ت بازی کنه..با حرف زدن درمورد انجام ندادن خواستش داشت اونو میترسوند..بلاخره اون یه مافیا بزرگ و معروف بود پس خب بلد بود چطور کار کنه..
هیون جین به اندازه کافی درمورد ا.ت تحقیق کرده بود که بدونه تو ثانیه به ثانیه زندگیش چی بهش گذشته..میدونست اون دختر از اینکه دیگران قضاوتش کنن بدش میاد..میدونست ا.ت دوست نداره بقیه مسخرش کنن یا دست کم بگیرنش..
ا.ت: یه عوضی به تمام معنایی
هیون جین: خوش اومدی دختر جون
ا.ت: کاری که گفتی رو انجام میدم اما بعدش باید قسم بخوری که کاری به کار من نداری و دست از سرم برمیداری
هیون جین: باشه بچه جون
ا.ت: حالا بیا دستامو باز کن
هیون جین رفت پشت صندلی که ا.ت رو روش بسته بودن و شروع کرد به باز کردن طنابی که دور دستاش بسته بودن
هیون جین: کای
کای: بله قربان!
هیون جین: ببرش عمارت و به اجوما بگو بهش برسه
کای: چشم
کای رفت سمت ا.ت و به سمت در خروجی راهنماییش کرد..
کای ا.ت رو به سمت یه ماشین سیاه برد و در رو براش باز کرد..
کای: بفرمایید
ا.ت: عاوو خیلی ممنون
تو ماشین سکوت سنگینی حکم فرما بود و این ا.ت رو خیلی اذیت میکردی
ا.ت: میگم..میشه یکم درمورد اون ارباتون هیونجین بهم بگی؟
کای: واسه چی میخای درموردش بدونی؟
ا.ت: خب بلاخره قراره براش کار کنم باید بدونم رییسم کیه یا نه؟
کای: وقتی رسیدیم به عمارت اجوما همه چیزایی که میخای بدونی رو بهت میگه
ا.ت: آها باشه
بعد از اون مکالمه کوتاه ا.ت سرشو به پنجره تکیه داد و تصمیم گرفت تا زمانی که به عمارت برسن چشماشو ببنده و استراحت کنه..
.
.
نیم ساعت بعد با احساس توقف ماشین چشماشو باز کرد..
کای در رو براش باز کرد و وقتی ا.ت از ماشین پیاده شد در رو بست و به داخل هدایتش کرد..
اون عمارت از چیزی که فکرشو میکرد بزرگتر و قشنگ تر بود..
همه چیز اون عمارت مدرن بود..همه وسایل اونجا به بهترین شکل ممکن چیده شده بودن..وسایل اونجا تم سفید طوسی داشت..دقیقا همون ترکیب رنگی که ا.ت عاشقش بود..
ا.ت تو فکر بود و همینطور داشت به اطرافش با تعجب نگاه میکرد که با صدا شدن اسمش از طرف کسی هواسش برگشت سرجاش و تمام توجهش رو به خانم مسنی که روبه روش بود داد..
درسته دزد بود اما خب از همون اول که دزد نبوده..ا.ت هم یروزی یه خانواده داشت..که یروز بخاطر تصادف اونارو از دست داد و تنها شد..
اجوما: خب دخترم اسمت چیه؟
ا.ت: کیم ا.ت هستم
اجوما: چه اسم قشنگی داری
ا.ت: ممنونم
اجوما: تو میتونی منو اجوما صدا کنی
ا.ت: چشم😊
اجوما: خیلی خب بیا بریم این اتاقت رو بهت نشون بدم
ا.ت پشت سر اجوما راه افتاد و بعد از گذشت مدت کوتاهی خودشو تو یه اتاق بزرگ دید..
ا.ت: اجوما یعنی .. یعنی من باید از این به بعد اینجا بمونم؟
اجوما:آره ، چطور دوسش نداری؟
ا.ت: چرا خیلی دوسش دارم ولی اینجا برای یه نفر خیلی بزرگه..
اجوما: همه اتاق های این عمارت همینجورین تازه این کوچیکترین اتاقی بود که بهت دادیم
ا.ت: برگام😊
اجوما: ( خنده) تو میتونی فعلا استراحت کنی هر موقع غذا آماده شد میام صدات میکنم
ا.ت:چشم خیلی ممنونم
اجوما اون اتاق رو ترک و الان ا.ت تو اون اتاق تنها بود..
کاری نداشت که انجام بده..پس مستقیم رفت سمت تخت بزرگی که وسط اتاق قرار داشت..روش دراز کشید و چشاشو بست و بعد از مدت خیلی کوتاهی به خواب عمیقی فرو رفت
P:3
هیونجین: به محض اینکه پاتو از اینجا بزاری بیرون دوباره میفتی زندان
ا.ت: واسه چی باید بیفتم زندان😑
هیونجین: قیافتو برا من اون جوری نکن دزد کوچولو
ا.ت: به تو ربطی نداره...جواب سوال منو بده
هیونجین:از چیزی که فکرشو میکردم خنگ ترس
ا.ت: یااا تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی
هیونجین: تو میدونستی که پلیسا دنبال من میگردن؟
ا.ت: بله متاسفانه
هیونجین: و اینم میدونستی که اون مأمور دوست داشتنی خیلی راحت میتونه دوباره تورو بندازه زندان؟
ا.ت: واسه چی باید اینکارو بکنه؟
هیونجین: به جرم نزدیک شدن و ملاقات بزرگترین مافیای کره
ا.ت: برام فرقی نداره بهرحال اگه برای توهم کار کنم بازم میفتم زندان
هیونجین: نه دیگه نشد..وقتی برای من کار کنی امنیت تورو خود من تضمین میکنم..
بعدشم کاری که قراره بکنی اون قدر سخت نیست
ا.ت: توی عوضی از من میخای برم تو اون اداره کوفتی و مدارک مورد نیاز تورو بدزدم بعد میگی کار سختی نیست؟؟؟؟
هیونجین: معلومه که سخت نیست..مگه تو یه دزد ماهر نیستی؟ میخای با انجام ندادن اینکار بی عرضه بودن خودتو به دیگران ثابت کنی؟
اون پسر سعی داشت یه بازی روانی راه بندازه..میخواست با روان ا.ت بازی کنه..با حرف زدن درمورد انجام ندادن خواستش داشت اونو میترسوند..بلاخره اون یه مافیا بزرگ و معروف بود پس خب بلد بود چطور کار کنه..
هیون جین به اندازه کافی درمورد ا.ت تحقیق کرده بود که بدونه تو ثانیه به ثانیه زندگیش چی بهش گذشته..میدونست اون دختر از اینکه دیگران قضاوتش کنن بدش میاد..میدونست ا.ت دوست نداره بقیه مسخرش کنن یا دست کم بگیرنش..
ا.ت: یه عوضی به تمام معنایی
هیون جین: خوش اومدی دختر جون
ا.ت: کاری که گفتی رو انجام میدم اما بعدش باید قسم بخوری که کاری به کار من نداری و دست از سرم برمیداری
هیون جین: باشه بچه جون
ا.ت: حالا بیا دستامو باز کن
هیون جین رفت پشت صندلی که ا.ت رو روش بسته بودن و شروع کرد به باز کردن طنابی که دور دستاش بسته بودن
هیون جین: کای
کای: بله قربان!
هیون جین: ببرش عمارت و به اجوما بگو بهش برسه
کای: چشم
کای رفت سمت ا.ت و به سمت در خروجی راهنماییش کرد..
کای ا.ت رو به سمت یه ماشین سیاه برد و در رو براش باز کرد..
کای: بفرمایید
ا.ت: عاوو خیلی ممنون
تو ماشین سکوت سنگینی حکم فرما بود و این ا.ت رو خیلی اذیت میکردی
ا.ت: میگم..میشه یکم درمورد اون ارباتون هیونجین بهم بگی؟
کای: واسه چی میخای درموردش بدونی؟
ا.ت: خب بلاخره قراره براش کار کنم باید بدونم رییسم کیه یا نه؟
کای: وقتی رسیدیم به عمارت اجوما همه چیزایی که میخای بدونی رو بهت میگه
ا.ت: آها باشه
بعد از اون مکالمه کوتاه ا.ت سرشو به پنجره تکیه داد و تصمیم گرفت تا زمانی که به عمارت برسن چشماشو ببنده و استراحت کنه..
.
.
نیم ساعت بعد با احساس توقف ماشین چشماشو باز کرد..
کای در رو براش باز کرد و وقتی ا.ت از ماشین پیاده شد در رو بست و به داخل هدایتش کرد..
اون عمارت از چیزی که فکرشو میکرد بزرگتر و قشنگ تر بود..
همه چیز اون عمارت مدرن بود..همه وسایل اونجا به بهترین شکل ممکن چیده شده بودن..وسایل اونجا تم سفید طوسی داشت..دقیقا همون ترکیب رنگی که ا.ت عاشقش بود..
ا.ت تو فکر بود و همینطور داشت به اطرافش با تعجب نگاه میکرد که با صدا شدن اسمش از طرف کسی هواسش برگشت سرجاش و تمام توجهش رو به خانم مسنی که روبه روش بود داد..
درسته دزد بود اما خب از همون اول که دزد نبوده..ا.ت هم یروزی یه خانواده داشت..که یروز بخاطر تصادف اونارو از دست داد و تنها شد..
اجوما: خب دخترم اسمت چیه؟
ا.ت: کیم ا.ت هستم
اجوما: چه اسم قشنگی داری
ا.ت: ممنونم
اجوما: تو میتونی منو اجوما صدا کنی
ا.ت: چشم😊
اجوما: خیلی خب بیا بریم این اتاقت رو بهت نشون بدم
ا.ت پشت سر اجوما راه افتاد و بعد از گذشت مدت کوتاهی خودشو تو یه اتاق بزرگ دید..
ا.ت: اجوما یعنی .. یعنی من باید از این به بعد اینجا بمونم؟
اجوما:آره ، چطور دوسش نداری؟
ا.ت: چرا خیلی دوسش دارم ولی اینجا برای یه نفر خیلی بزرگه..
اجوما: همه اتاق های این عمارت همینجورین تازه این کوچیکترین اتاقی بود که بهت دادیم
ا.ت: برگام😊
اجوما: ( خنده) تو میتونی فعلا استراحت کنی هر موقع غذا آماده شد میام صدات میکنم
ا.ت:چشم خیلی ممنونم
اجوما اون اتاق رو ترک و الان ا.ت تو اون اتاق تنها بود..
کاری نداشت که انجام بده..پس مستقیم رفت سمت تخت بزرگی که وسط اتاق قرار داشت..روش دراز کشید و چشاشو بست و بعد از مدت خیلی کوتاهی به خواب عمیقی فرو رفت
- ۱۲.۴k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط