تابع قوانین جمهوری اسلامی
پارت ۹
بعد از درامدن از اتاق پدرش به اتاق آقا بزرگ میرود
∆به پیشنهادم فکر کردی پسر؟
_اره
∆ خب نتیجه چیه ؟
_پیشنهادتو قبول میکنم
∆خوب کاری میکنی پسرم ، آقای گو به یونا میگی بیاد
بعد از چند دقیقه دختر داخل شد و کنار پسرک نشست
خب چی میخواستی بهم بگی پدر بزرگ ؟
∆ نوه ی خوشگلم ، خیلی بزرگتر و عاقل تر شدی ، و من میخوام به حرفی که الان میزنم خوب فکر کنی و بعد تصمیم عاقلانه ای بگیری خوب؟
چشم پدربزرگ...
لبخند محوی به نوه اش زد و بعد به پسر نگاه کرد:
∆ تو از بچگی با هیونجین بزرگ شدی درسته؟
بله...
∆و خوب همو خیلی خوب میشناسید اینم درسته؟
بله درسته، ما همو خیلی خوب میشناسیم، ولی چرا اینارو میگید؟
∆تو الان داری روز به روز بزرگتر میشی و...
پدربزرگ لطفاً همین الان رک بگو که چی میخواین بگین
∆میخوام با هیون صیغه محرمیت بخونم براتون
چی؟ چی..دارید میگید...من...من
∆گفتم اول فکر کن بعد جواب بده، بعدشم صیغه ای که بینتون میخونم به این معنی نیست که شما زن و شوهر میشید فقط میخوام وقتی اینقدر باهم صمیمی هستید بخاطر بالا رفتن سنتون از هم دور نشید این منظور من از این صیغه اس
خب...خب من...چطور؟...من... فقط ۱۲ سالمه...هیون تو نمیخوای چیزی بگی؟...
در دل پسر عروسی بود ، اما با این حال با حالتی خونسرد لب زد:
_اگه برای معذب نبودن خودمونه اشکا...
اما من معذب نیستم پدربزرگ ، اشکالی نداره میتونه بهم نزدیک بشه اما قرار نیست صیغه ای خونده بشه اون همینطوریشم محرم منه...
∆ نیست یونا اون پسر عموته
اما...اون مثل برادر منه...اونم من رو مثل خواهرش میبینه
∆تو چقدر ساده لوحی دخترم
منظورت چیه پدر بزرگ ؟
∆ هیچی ، اما اجازه میدی ۱۴ سالگیت صیغه محرمیت بینتون بخونم ؟
خب آره...حالا من میرم...
بعد از درامدن از اتاق پدرش به اتاق آقا بزرگ میرود
∆به پیشنهادم فکر کردی پسر؟
_اره
∆ خب نتیجه چیه ؟
_پیشنهادتو قبول میکنم
∆خوب کاری میکنی پسرم ، آقای گو به یونا میگی بیاد
بعد از چند دقیقه دختر داخل شد و کنار پسرک نشست
خب چی میخواستی بهم بگی پدر بزرگ ؟
∆ نوه ی خوشگلم ، خیلی بزرگتر و عاقل تر شدی ، و من میخوام به حرفی که الان میزنم خوب فکر کنی و بعد تصمیم عاقلانه ای بگیری خوب؟
چشم پدربزرگ...
لبخند محوی به نوه اش زد و بعد به پسر نگاه کرد:
∆ تو از بچگی با هیونجین بزرگ شدی درسته؟
بله...
∆و خوب همو خیلی خوب میشناسید اینم درسته؟
بله درسته، ما همو خیلی خوب میشناسیم، ولی چرا اینارو میگید؟
∆تو الان داری روز به روز بزرگتر میشی و...
پدربزرگ لطفاً همین الان رک بگو که چی میخواین بگین
∆میخوام با هیون صیغه محرمیت بخونم براتون
چی؟ چی..دارید میگید...من...من
∆گفتم اول فکر کن بعد جواب بده، بعدشم صیغه ای که بینتون میخونم به این معنی نیست که شما زن و شوهر میشید فقط میخوام وقتی اینقدر باهم صمیمی هستید بخاطر بالا رفتن سنتون از هم دور نشید این منظور من از این صیغه اس
خب...خب من...چطور؟...من... فقط ۱۲ سالمه...هیون تو نمیخوای چیزی بگی؟...
در دل پسر عروسی بود ، اما با این حال با حالتی خونسرد لب زد:
_اگه برای معذب نبودن خودمونه اشکا...
اما من معذب نیستم پدربزرگ ، اشکالی نداره میتونه بهم نزدیک بشه اما قرار نیست صیغه ای خونده بشه اون همینطوریشم محرم منه...
∆ نیست یونا اون پسر عموته
اما...اون مثل برادر منه...اونم من رو مثل خواهرش میبینه
∆تو چقدر ساده لوحی دخترم
منظورت چیه پدر بزرگ ؟
∆ هیچی ، اما اجازه میدی ۱۴ سالگیت صیغه محرمیت بینتون بخونم ؟
خب آره...حالا من میرم...
- ۱۶.۷k
- ۱۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط