ادامه پارت1

دستاشو رو سرش گذاشت و چشماشو بست ..
اکو صدای تو سرش.. به همراه صدایی که از نامادریش میومد... تناقض عجیبی بینشون بود...
. حالت خوبه؟... حالت خوبه؟...؟ صدمه... دیدی؟؟..صدامو میشنوی؟؟؟
چشماتو باز کن ... سویی...بلند شو... نه.. نه... نه .... چشماتو باز نگه دار...

_ .. سویی .. اتفاقی افتاده؟ چرا جوابمو نمیدی؟؟؟؟

به یکباره اِکو های تو سرش ناپدید شدن و تنها صدای نامادریش واضح شد..
با ترس نفس نفس زنان چشماشو باز کرد و به اطراف نگاهی انداخت..
این توهمات.. این صداها... نمیفهمید بخاطر چیَن!!
خیابونی که انتخاب کرده بود خلوت تر از تصورش بود.. و این یعنی هیچ کسی ازش رد نمیشد ...حداقل این ساعت از شب!
برای اینکه نگرانیه نامادریشو کم کنه گلوشو صاف کرد و با صدای رسایی گفت:
+چیزی نیست نگران نباش ... خوردم زمین ولی خوبم..

نگران تر قبل؛ پرسید:
_مطمئنی خوبی؟ میخوای بیام؟ کجایی؟

لبخندی از این همه مهربونیش روی لبش نشست..
سعی کرد درد زخم های روی بدنش رو نادیده بگیره و ریلکس، با اون صحبت کنه:
+مگه ججو نیستی؟ اصلا چجوری فهمیدی اینجا بارونه؟!!!!
_تو هواشناسی دیدم گفتم ازتون خبر بگیرم.. بیخود نبود دلم شور میزد...


+من که خوبم.. الکی دلشوره داشتی... شما تا میتونین با ،بابا خوش بگذرونین به ماهم فکر نکنین..

مکثی کرد و پرسید:
+مینجی خونس؟
_نه گفت تولد یکی دوستاشه میره اونجا.. براچی؟

موهای خیسشو از روی صورتش کنار زد و سری تکون داد:
+هیچی همینجوری خواستم بدونم.. باشه پس خوش بگذره... فعلا

تماس رو قطع کردنگاهی به اطراف انداخت...حالا که مینجی،خواهر ناتنیش... خونه نیست.. کلیدم نداره... باید چیکار کنه؟!

شدتِ بارون حالا کمتر از قبل بود و تقریبا میشد نادیده اش بگیری .. دوباره به اطراف نگاهی انداخت و آهی از ناامیدی کشید:
+اگه بخوام حساب کنم هیچ رفیقِ درست حسابی ای که بخوام شب پیشش بمونم ندارم..
تنها کسی که الان بنظر مناسب ترین میومد برادرِ مادر ناتنیش بود.. دقیقا خونه اش یک چهار راه با اینجا فاصله داشت ... و قطعا درمورد این اتفاق به پدرش چیزی نمی‌گفت .. اما نه...
+لعنتی ، چجوری اخلاقشو تحمل کنم اخه!

ولی خب جای دیگه ای برای رفتن نبود و مطمئن بود که خواهرش حالا حالا ها برنمیگرده...کسِ دیگه ای هم که با اعتماد باشه... به خاطر نمیورد..
+نه نه.. با همهٔ این دلایل بازم نمیشه برم خونهٔ کیم...

تنها یه راه میمونه.. اینکه شبو تو خیابونا سر کنه..
+آه لعنتی..

موتورشو تحویل امداد، داد و در نهایت
انقد با خودش کلنجار رفت که خودشو روبه روی در خونهٔ کیم تهیونگ... برادر مادر ناتنیش دید..
هنوز دستش به زنگ نرسیده بود که پشیمون از تصمیمش به عقب برگشت:
+احمقی؟

شرایط لایک کامنت کامل شه پارت بعدو میزارم
دیدگاه ها (۰)

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆 Part 3رینا تا ظهر سعی کرد رفتارش عادی باشه اما شو...

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

Part 16

پارت 78ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.ـ این امکان نداره.....

پارت ۱۱ — روزی که شهر شلوغ شدصبح آن روز، از وقتی یورا چشم با...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

وقتی دوست صمیمی هستین ولی اون دوست دختره داره ولی یه روز .‌....

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_42فصل هجدهم | ش...

رز ابی من ♡:)part.5.اول متن رو کامل بخونید بعدش عکسا تهیونگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط