call me daddy12
کارتو برداشت و گفت:
-آنیا...اسم قشنگیه
و بعد کارتو کشید و رمز رو بهش گفتم.
قبل از اینکه از ماشین خارج شم گفتم:
-بازم معذرت میخوام
لبخندی زد که پیاده شدم و رفتم توی صف که چند ثانیه بعد اونم اومد،اهمیتی ندادم...
تقریبا ۱۰ دقیقه توی صف بودم که بلاخره نوبتم شد و خواستم برم داخل که گفتن:
-چند سالته؟
الکی گفتم:
-۱۸
گفت:
-از طرف کی دعوت شدی؟
گفتم:
-نمیدونم مگه باید دعوت میشدم؟
گفت:
-اصلا کارت دعوت داری؟
تا خواستم بگم نه کسی از پشتم اومد و گفت:
-ما باهم دیگه ایم
نگاش کردم...همون رانندهه بود،زن رو به اون گفت:
-اوه تهیونگ چطوری؟
اون پسر گفت:
-خوبم،مشکلی نداره دوستمم همراهم بیاد دیگه؟
زن گفت:
-نه نه چه مشکلی،نمایش الان شروع میشه برین داخل
گفتم:
-باشه
و کنار اون پسر رفتم داخل،گفتم:
-ممنون بابت..ام کاری که الان کردی
نگام کرد:
-خواهش میکنم،چون همراه من وارد شدی باید پیشم بشینی تا شک نکنن.
گفتم:
-اوکی.
رفتیمو نشستیم،هنوز شو شروع نشده بود..گفتم:
-تورو میشناختن..همیشه میای اینجا؟
گفت:
-من اینجا کار میکنم،درواقع مدلم.
گفتم:
-اوهه واقعا؟منم امروز میخوام تست بدم شاید همکار بشیم
گفت:
-مایل افتخاره«خنده»
گفتم:
-پس الان نباید بری اماده شی؟
گفت:
-امروز روز تعطیلمه،هیچ کدوم از کارام رو نمیرم تورو هم سوار کردم چون ازت خوشم اومد
بعد زد توی سرش:
-ازت نه منظورم از تیپته وای بد گفتم بهت ببخشید
خندیدم:
-نه بابا میفهمم و اینکه اینقدر هول شدن نشون دهنده ی اینه دوست دختر داری
خندید و گفت:
-اره از اون دیوونه هاش تازه بی اعصابم هست حتما باید تورو باهاش اشنا کنم خیلی اخلاقتون شبیه همه
خواستم چیزی بگم ولی یهو نمایش شروع شد،گوشیمو در اوردم تا فیلم بگیرم ولی دستم هی میلرزید...به دستم نگاهی کردم،چه مرگمه؟
سعی کردم ثابت بگیرم ولی نشد و گوشیو اوردم پایین،تهیونگ گفت:
-چی شد؟
گفتم:
-هیچی ترجیح میدم توی لحظه باشم
اوپنینگ شو با یک دختری بود،تهیونگ گفت:
-این دختره ستارمونه و همین طور چهره ی دختر برند..کارش حرف نداره
گفتم:
-قیافشم حرف نداره
گفت:
-اره فقط یکمی بدجنسه یکمی که نه زیاد...توی اکیپمونه
پشت سر اون دختر یک پسر اومد،تهیونگ گفت:
-این عوضی...ایشش ازش متنفرم فقط بازو گنده کرده
نگاش کردم و گفتم:
-نکنه سر رقابت با اون الان بازو هات رو ریختی بیرون؟
خندید:
-نه بابا درحدم نیست تازه الان جای من وایستاده...شیطونه میگه برم روی صحنه مشت بزنم توی دماغش
گفتم:
-بحثتون شده؟
نگاهشو از صحنه گرفت و داد به من:
-سر ماری.. دوست دخترم،خیلی داستان داره و یجورایی هنوزم باهاش توی دعوام..راستی گفتی از خونه فرار کردی؟
-آنیا...اسم قشنگیه
و بعد کارتو کشید و رمز رو بهش گفتم.
قبل از اینکه از ماشین خارج شم گفتم:
-بازم معذرت میخوام
لبخندی زد که پیاده شدم و رفتم توی صف که چند ثانیه بعد اونم اومد،اهمیتی ندادم...
تقریبا ۱۰ دقیقه توی صف بودم که بلاخره نوبتم شد و خواستم برم داخل که گفتن:
-چند سالته؟
الکی گفتم:
-۱۸
گفت:
-از طرف کی دعوت شدی؟
گفتم:
-نمیدونم مگه باید دعوت میشدم؟
گفت:
-اصلا کارت دعوت داری؟
تا خواستم بگم نه کسی از پشتم اومد و گفت:
-ما باهم دیگه ایم
نگاش کردم...همون رانندهه بود،زن رو به اون گفت:
-اوه تهیونگ چطوری؟
اون پسر گفت:
-خوبم،مشکلی نداره دوستمم همراهم بیاد دیگه؟
زن گفت:
-نه نه چه مشکلی،نمایش الان شروع میشه برین داخل
گفتم:
-باشه
و کنار اون پسر رفتم داخل،گفتم:
-ممنون بابت..ام کاری که الان کردی
نگام کرد:
-خواهش میکنم،چون همراه من وارد شدی باید پیشم بشینی تا شک نکنن.
گفتم:
-اوکی.
رفتیمو نشستیم،هنوز شو شروع نشده بود..گفتم:
-تورو میشناختن..همیشه میای اینجا؟
گفت:
-من اینجا کار میکنم،درواقع مدلم.
گفتم:
-اوهه واقعا؟منم امروز میخوام تست بدم شاید همکار بشیم
گفت:
-مایل افتخاره«خنده»
گفتم:
-پس الان نباید بری اماده شی؟
گفت:
-امروز روز تعطیلمه،هیچ کدوم از کارام رو نمیرم تورو هم سوار کردم چون ازت خوشم اومد
بعد زد توی سرش:
-ازت نه منظورم از تیپته وای بد گفتم بهت ببخشید
خندیدم:
-نه بابا میفهمم و اینکه اینقدر هول شدن نشون دهنده ی اینه دوست دختر داری
خندید و گفت:
-اره از اون دیوونه هاش تازه بی اعصابم هست حتما باید تورو باهاش اشنا کنم خیلی اخلاقتون شبیه همه
خواستم چیزی بگم ولی یهو نمایش شروع شد،گوشیمو در اوردم تا فیلم بگیرم ولی دستم هی میلرزید...به دستم نگاهی کردم،چه مرگمه؟
سعی کردم ثابت بگیرم ولی نشد و گوشیو اوردم پایین،تهیونگ گفت:
-چی شد؟
گفتم:
-هیچی ترجیح میدم توی لحظه باشم
اوپنینگ شو با یک دختری بود،تهیونگ گفت:
-این دختره ستارمونه و همین طور چهره ی دختر برند..کارش حرف نداره
گفتم:
-قیافشم حرف نداره
گفت:
-اره فقط یکمی بدجنسه یکمی که نه زیاد...توی اکیپمونه
پشت سر اون دختر یک پسر اومد،تهیونگ گفت:
-این عوضی...ایشش ازش متنفرم فقط بازو گنده کرده
نگاش کردم و گفتم:
-نکنه سر رقابت با اون الان بازو هات رو ریختی بیرون؟
خندید:
-نه بابا درحدم نیست تازه الان جای من وایستاده...شیطونه میگه برم روی صحنه مشت بزنم توی دماغش
گفتم:
-بحثتون شده؟
نگاهشو از صحنه گرفت و داد به من:
-سر ماری.. دوست دخترم،خیلی داستان داره و یجورایی هنوزم باهاش توی دعوام..راستی گفتی از خونه فرار کردی؟
- ۳۹.۲k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط