^فیک جونگکوک^(پارت۷۸)
___________
دو روز بود.
دو روز لعنتی که انگار توی یه خلأ بدون زمان گیر کرده بودم.
خونه، دیگه اون پناهگاه گرم همیشگی نبود؛ تبدیل شده بود به یه قبر بزرگ و دکور شده که فقط منتظر دفن کردن ما دوتا بود.
نبودنش، مثل یه سم بیصدا، توی تمام گوشه و کنار خونه پخش شده بود.
قشنگ حسش میکردم؛
اون سکوت سنگین و کثیف که گوشه اتاق کز کرده بود، فضای خالی و سرد تخت جونگکوک که هنوز بوی عطر تلخ و چوبی اون رو میداد و با هر بار نفس کشیدن، گلوم رو میسوزوند،
و حتی ته سیگارهای نیمهسوختهای که توی جاسیگاری بالکن،زیر نور بیروح ماه، خشک شده بودن.
هر بار که یاد اون دعوای آخر میفتادم،
انگار یه دست سرد توی سینم فشار میاورد. کلماتش… اون حرفها، مثل تیغهای یخزده بودن؛ سرد، برنده و بیرحمانه.
اونقدر مستقیم و دقیق بهم زده بود که انگار رگههای روحم رو شکافته بود.
هنوز هم وقتی توی تاریکی بهشون فکر میکردم، جای کبودی اون کلمات رو روی تمام وجودم حس میکردم،
جوری که میخواستم گریه کنم ولی اشک هم توی اون سکوت، سنگین و بیحس شده بود. اما نکته لعنتی و وحشتناک اینجاست:
با تمام این نفرتها، با تمام اون زخمها، دلم براش یه ذره شده بود.
یه جور احمقانه و بیرحمانه، تمام سلولهای بدنم داشتن برای برگشتنش جیغ میکشیدن، حتی وقتی که تمام وجودم میخواست ازش فرار کنه.
در اتاق با یه صدای خشک و نامنظم، انگار که کسی با تمام وزنش بهش کوبیده باشه، باز شد.
با تکون شدید بدنم، نیمخیز شدم.
قلبم توی سینم کوبید؛
ترسیدم.
با خودم گفتم نکنه دوباره اومده که با همون لحن تند و تیزش، یه جنگ جدید راه بندازه؟
اما چیزی که توی اون تاریکی کدر و ملایم اتاق دیدم، اصلا با هیچکدوم از اون صحنههایی که تو ذهنم ساخته بودم جور نبود.
فقط یه سایه درهموبرهم و لرزون بود. جونگکوک بود،
اما انگار اون آدم آشنا، اون جونگکوک منظم و مهارشده، زیر یه آوار سنگین دفن شده بود. پیرهن سفیدش، که همیشه اتو کشیده و مرتب بود،
حالا کج و کوله بود و دکمههاش تا نیمه شکمش باز موندن و رها شده بودن.
موهاش… اون موهای همیشه مرتب، حالا چسبیده بودن به پیشونی عرقکرده و آشفتش...
توی اون تاریکی فقط سایه لرزون بدنش رو میدیدم.
با خودم میگفتم شاید مریض شده،
شاید از شدت خستگی یا فشار کار از پا دراومده. اما وقتی بهم نزدیکتر شد،
با اولین برخورد جریان هوا، بوی تند، زننده و خمارکننده الکل مثل یه ضربه سنگین، توی بینیم پیچید.
_______
ادامه دارد...
دو روز بود.
دو روز لعنتی که انگار توی یه خلأ بدون زمان گیر کرده بودم.
خونه، دیگه اون پناهگاه گرم همیشگی نبود؛ تبدیل شده بود به یه قبر بزرگ و دکور شده که فقط منتظر دفن کردن ما دوتا بود.
نبودنش، مثل یه سم بیصدا، توی تمام گوشه و کنار خونه پخش شده بود.
قشنگ حسش میکردم؛
اون سکوت سنگین و کثیف که گوشه اتاق کز کرده بود، فضای خالی و سرد تخت جونگکوک که هنوز بوی عطر تلخ و چوبی اون رو میداد و با هر بار نفس کشیدن، گلوم رو میسوزوند،
و حتی ته سیگارهای نیمهسوختهای که توی جاسیگاری بالکن،زیر نور بیروح ماه، خشک شده بودن.
هر بار که یاد اون دعوای آخر میفتادم،
انگار یه دست سرد توی سینم فشار میاورد. کلماتش… اون حرفها، مثل تیغهای یخزده بودن؛ سرد، برنده و بیرحمانه.
اونقدر مستقیم و دقیق بهم زده بود که انگار رگههای روحم رو شکافته بود.
هنوز هم وقتی توی تاریکی بهشون فکر میکردم، جای کبودی اون کلمات رو روی تمام وجودم حس میکردم،
جوری که میخواستم گریه کنم ولی اشک هم توی اون سکوت، سنگین و بیحس شده بود. اما نکته لعنتی و وحشتناک اینجاست:
با تمام این نفرتها، با تمام اون زخمها، دلم براش یه ذره شده بود.
یه جور احمقانه و بیرحمانه، تمام سلولهای بدنم داشتن برای برگشتنش جیغ میکشیدن، حتی وقتی که تمام وجودم میخواست ازش فرار کنه.
در اتاق با یه صدای خشک و نامنظم، انگار که کسی با تمام وزنش بهش کوبیده باشه، باز شد.
با تکون شدید بدنم، نیمخیز شدم.
قلبم توی سینم کوبید؛
ترسیدم.
با خودم گفتم نکنه دوباره اومده که با همون لحن تند و تیزش، یه جنگ جدید راه بندازه؟
اما چیزی که توی اون تاریکی کدر و ملایم اتاق دیدم، اصلا با هیچکدوم از اون صحنههایی که تو ذهنم ساخته بودم جور نبود.
فقط یه سایه درهموبرهم و لرزون بود. جونگکوک بود،
اما انگار اون آدم آشنا، اون جونگکوک منظم و مهارشده، زیر یه آوار سنگین دفن شده بود. پیرهن سفیدش، که همیشه اتو کشیده و مرتب بود،
حالا کج و کوله بود و دکمههاش تا نیمه شکمش باز موندن و رها شده بودن.
موهاش… اون موهای همیشه مرتب، حالا چسبیده بودن به پیشونی عرقکرده و آشفتش...
توی اون تاریکی فقط سایه لرزون بدنش رو میدیدم.
با خودم میگفتم شاید مریض شده،
شاید از شدت خستگی یا فشار کار از پا دراومده. اما وقتی بهم نزدیکتر شد،
با اولین برخورد جریان هوا، بوی تند، زننده و خمارکننده الکل مثل یه ضربه سنگین، توی بینیم پیچید.
_______
ادامه دارد...
- ۱۹.۱k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط