𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۳۳
صدای اعلام شروع مرحلهی نهایی در سالن پیچید.
هشت نفر کنار هم ایستاده بودند.
این بار هیچکس شوخی نمیکرد.
ووجین روبهروی هیونجین ایستاد.
ووجین: هنوزم وقت داری و میتونی برگردی به همون هیونجین قبلی.
هیونجین نگاهش کرد.
هیونجین: نمیخواممم...
ووجین : چرا؟
هیونجین نگاهی به فلیکس انداخت.
بعد به چان، مینهو و چانگبین.
هیونجین: چون دیگه دلیلی برای برگشتن ندارم.
ووجین لبخندش را از دست داد.
مسابقه شروع شد.
مرحلهی اول سخت بود.
هر تیم باید چند بخش مختلف را پشت سر میگذاشت.
در یکی از مراحل، جونگین لحظهای اشتباه کرد و ایستاد.
چانگبین فوراً صدایش زد.
چانگبین: جونگین ، به من نگاه کن...
جونگین سرش را بلند کرد.
چانگبین: تو میتونی.
جونگین نفس عمیقی کشید.
جونگین: باشه...
و دوباره ادامه داد.
چند دقیقه بعد، نوبت هان رسید.
او خسته شده بود، اما مینهو که کنارش بود گفت:
مینهو: فقط یک مرحله مونده ...
هان لبخند زد.
هان: پس با هم تمومش میکنیم.
مینهو سر تکان داد.
در مرحلهی بعد، فلیکس برای لحظهای مردد شد...
ناگهان صدای هیونجین را شنید.
هیونجین: لیکسی...
فلیکس برگشت.
هیونجین: به خودت اعتماد کن... تو میتونیییی
فلیکس لبخند زد.
فلیکس : هیون من فقط به تو اعتماد دارم ... ( بابا بچه مسابقه است الان میبرن ، چه وقت رمانتیک بازیه ) 😂😂
هیونجین برای لحظهای مات ماند.
بعد لبخند زد.
در آخرین مرحله، تیمها تقریباً همزمان به خط پایان رسیدند.
همه منتظر اعلام نتیجه بودند.
سکوت سالن را گرفته بود.
مدرس برگه را نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
مدرس: برنده... تیم مدرسهی ماست.
صدای تشویق سالن بلند شد.
هان از خوشحالی بالا و پایین پرید.
هان: بردیم ...
جونگین چانگبین را بغل کرد و از شدت خوشحالی خندید.
هان با لبخند رو به مینهو گفت :
هان : بردیمممم بزن قدش ...
چان و سونگمین هم با لبخند به بقیه نگاه کردند.
اما هیونجین فقط به رقیب قدیمیاش نگاه می کرد.
ووجین چند لحظه ساکت ماند.
بعد جلو آمد.
ووجین : هیونجین.
هیونجین: چیه؟
ووجین : فکر کنم... واقعاً عوض شدی.
هیونجین لبخند کوچکی زد.
هیونجین: آره.
ووجین دستش را جلو آورد.
هیونجین لحظهای مکث کرد.
بعد دستش را ارام فشرد.
گذشته هنوز بخشی از زندگیاش بود.
اما دیگر صاحب آیندهاش نبود...
فلیکس از دور نگاهشان میکرد.
وقتی هیونجین به سمتش برگشت، فلیکس لبخند زد.
فلیکس: تموم شد؟
هیونجین سر تکان داد.
هیونجین: آره.
فلیکس آرام گفت:
فلیکس: پس بریم خونه.
هیونجین خندید.
هیونجین: بریم.
چهار جفت کنار هم از سالن بیرون رفتند.
اما هیچکدام نمیدانستند...
یک اتفاق مهمتر از مسابقه هنوز در انتظارشان است ...
پایان پارت ۳۳
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۳۳
صدای اعلام شروع مرحلهی نهایی در سالن پیچید.
هشت نفر کنار هم ایستاده بودند.
این بار هیچکس شوخی نمیکرد.
ووجین روبهروی هیونجین ایستاد.
ووجین: هنوزم وقت داری و میتونی برگردی به همون هیونجین قبلی.
هیونجین نگاهش کرد.
هیونجین: نمیخواممم...
ووجین : چرا؟
هیونجین نگاهی به فلیکس انداخت.
بعد به چان، مینهو و چانگبین.
هیونجین: چون دیگه دلیلی برای برگشتن ندارم.
ووجین لبخندش را از دست داد.
مسابقه شروع شد.
مرحلهی اول سخت بود.
هر تیم باید چند بخش مختلف را پشت سر میگذاشت.
در یکی از مراحل، جونگین لحظهای اشتباه کرد و ایستاد.
چانگبین فوراً صدایش زد.
چانگبین: جونگین ، به من نگاه کن...
جونگین سرش را بلند کرد.
چانگبین: تو میتونی.
جونگین نفس عمیقی کشید.
جونگین: باشه...
و دوباره ادامه داد.
چند دقیقه بعد، نوبت هان رسید.
او خسته شده بود، اما مینهو که کنارش بود گفت:
مینهو: فقط یک مرحله مونده ...
هان لبخند زد.
هان: پس با هم تمومش میکنیم.
مینهو سر تکان داد.
در مرحلهی بعد، فلیکس برای لحظهای مردد شد...
ناگهان صدای هیونجین را شنید.
هیونجین: لیکسی...
فلیکس برگشت.
هیونجین: به خودت اعتماد کن... تو میتونیییی
فلیکس لبخند زد.
فلیکس : هیون من فقط به تو اعتماد دارم ... ( بابا بچه مسابقه است الان میبرن ، چه وقت رمانتیک بازیه ) 😂😂
هیونجین برای لحظهای مات ماند.
بعد لبخند زد.
در آخرین مرحله، تیمها تقریباً همزمان به خط پایان رسیدند.
همه منتظر اعلام نتیجه بودند.
سکوت سالن را گرفته بود.
مدرس برگه را نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
مدرس: برنده... تیم مدرسهی ماست.
صدای تشویق سالن بلند شد.
هان از خوشحالی بالا و پایین پرید.
هان: بردیم ...
جونگین چانگبین را بغل کرد و از شدت خوشحالی خندید.
هان با لبخند رو به مینهو گفت :
هان : بردیمممم بزن قدش ...
چان و سونگمین هم با لبخند به بقیه نگاه کردند.
اما هیونجین فقط به رقیب قدیمیاش نگاه می کرد.
ووجین چند لحظه ساکت ماند.
بعد جلو آمد.
ووجین : هیونجین.
هیونجین: چیه؟
ووجین : فکر کنم... واقعاً عوض شدی.
هیونجین لبخند کوچکی زد.
هیونجین: آره.
ووجین دستش را جلو آورد.
هیونجین لحظهای مکث کرد.
بعد دستش را ارام فشرد.
گذشته هنوز بخشی از زندگیاش بود.
اما دیگر صاحب آیندهاش نبود...
فلیکس از دور نگاهشان میکرد.
وقتی هیونجین به سمتش برگشت، فلیکس لبخند زد.
فلیکس: تموم شد؟
هیونجین سر تکان داد.
هیونجین: آره.
فلیکس آرام گفت:
فلیکس: پس بریم خونه.
هیونجین خندید.
هیونجین: بریم.
چهار جفت کنار هم از سالن بیرون رفتند.
اما هیچکدام نمیدانستند...
یک اتفاق مهمتر از مسابقه هنوز در انتظارشان است ...
پایان پارت ۳۳
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۱۲۵
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط