𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑨
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑨
_بخش اول_
فقط یه الماس میتونه الماس دیگه رو صیقل بده
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ریچل_
ده دقیقه بعد الکسا دارد معجون شکستگی به خوردم میدهد.ما اولین کسانی هستیم که از مرحله اول بیرون آمدیم.خونی و کبودیم.هیچکس توی پذیرایی نیست.از اتاق های بقیه بچه ها هیچ صدایی نمیآید.همه صداها با افسون صدا خفه کن ساکت شدند و این باعث میشود بیشتر نگران شوم.برای دوستانم و کسانی که نمی شناسمشان.الکسا غر میزند و به یک خوشه انگور روی میز حمله ور شده و من دارم سکته میکنم.برای برادرم،برای سوروس،جولیت،برای ماریان و سوفیا برای اولیویا و تام و لئو و برای آن دو بخت برگشته ای که تازه دیشب با ما آشنا شدند.انقد پوست لبم را جویدم که به گوشت رسیدم پاهایم را تندتند تکان میدهم و به این فکر میکنم که با مرگ کدامشان میتوانم کنار بیایم.جواب سادهست.هیچکدام.صدای الکسا رشته افکارم را پاره میکند"اگه داری میمیری پلک بزن"
به شوخی پشت سرهم چندبار پلک میزنم و از یخچال گوشه اتاق برای خودم آب و یک بيسکوئيت ورمیدارم.که ناگهان دری از گوشه سالن با صدا باز میشود. ماریان و اولیویا.سر اولیویا شکسته است و ماریان میلنگد اما در مجموع زنده هستند هرچند که میبینم ماریان پشت سرش ردپایی خونین جا میگذارد.میگویم"چه بلایی سرتون اومده؟قیافتون افتضاحه!"
اولیویا از ته دل آه میکشد و میگوید"نپرس"
الکسا آرام میگوید"کدومتون برد؟"
ماریان دست بالا میکند و میگوید"شک داشتی؟"
اولیویا میگوید"نامردی کردی!قرار نبود گلدون بزنی تو سر من!"
ماریان"من هیپنوتیزم شده بودم!تو چرا کف پاهامو پاره کردی؟!"
اولیویا"دفاع از خود بود!"
میگویم"حالا خوبه فعلا آموزشیه.استعدادیابی بود چکار میکردین!"
ماریان آه میکشد"تا حالا که هیچی یادمون ندادن.هرچند من چندتا فحش جدید از اولیویا گرفتم"
اولیویا چشمک میزند"قابلی نداشت"
به الکسا نگاه میکنم"تو فحش به من یاد ندادی بی خاصیت!پس به چه دردی میخوری؟!"
الکسا میخندد"آره ببخشید.کوتاهی از من بود.جبران میکنم"
چشمک میزنم و میگویم"بی صبرانه منتظرم!"
دوباره صدای در.جولیت و دختر بوباتونی.جولیت غرق خون است و دختر بوباتونی آرنج راستش را گرفته است.وای.ما همگی هم را ناکار کردیم.خدایا همه بچه ها را زنده نگه دار.الکسا رو به جولیت میگوید"شیری یا روباه؟"
جولیت روی پارکت زمین می نشیند و فقط میگوید"سگ"
دختر بوباتونی میگوید"مطمئنم دفعه بعد برنده میشی"
جولیت لبخند بیجانی میزند"ممنونم لِیسی¹"
سرم را پایین میاندازم"خوبه که فعلاً همه زنده ایم"
الکسا کنارم مینشیند و هیچ نمیگوید هرکسی به نحوی زخم هایش را درمان میکند.لئو و تام،پسر ریونکلاوی و مسافر اسپانیایی و سوفیاوامبر هم به ما ملحق شدند.
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
¹liza
_بخش اول_
فقط یه الماس میتونه الماس دیگه رو صیقل بده
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ریچل_
ده دقیقه بعد الکسا دارد معجون شکستگی به خوردم میدهد.ما اولین کسانی هستیم که از مرحله اول بیرون آمدیم.خونی و کبودیم.هیچکس توی پذیرایی نیست.از اتاق های بقیه بچه ها هیچ صدایی نمیآید.همه صداها با افسون صدا خفه کن ساکت شدند و این باعث میشود بیشتر نگران شوم.برای دوستانم و کسانی که نمی شناسمشان.الکسا غر میزند و به یک خوشه انگور روی میز حمله ور شده و من دارم سکته میکنم.برای برادرم،برای سوروس،جولیت،برای ماریان و سوفیا برای اولیویا و تام و لئو و برای آن دو بخت برگشته ای که تازه دیشب با ما آشنا شدند.انقد پوست لبم را جویدم که به گوشت رسیدم پاهایم را تندتند تکان میدهم و به این فکر میکنم که با مرگ کدامشان میتوانم کنار بیایم.جواب سادهست.هیچکدام.صدای الکسا رشته افکارم را پاره میکند"اگه داری میمیری پلک بزن"
به شوخی پشت سرهم چندبار پلک میزنم و از یخچال گوشه اتاق برای خودم آب و یک بيسکوئيت ورمیدارم.که ناگهان دری از گوشه سالن با صدا باز میشود. ماریان و اولیویا.سر اولیویا شکسته است و ماریان میلنگد اما در مجموع زنده هستند هرچند که میبینم ماریان پشت سرش ردپایی خونین جا میگذارد.میگویم"چه بلایی سرتون اومده؟قیافتون افتضاحه!"
اولیویا از ته دل آه میکشد و میگوید"نپرس"
الکسا آرام میگوید"کدومتون برد؟"
ماریان دست بالا میکند و میگوید"شک داشتی؟"
اولیویا میگوید"نامردی کردی!قرار نبود گلدون بزنی تو سر من!"
ماریان"من هیپنوتیزم شده بودم!تو چرا کف پاهامو پاره کردی؟!"
اولیویا"دفاع از خود بود!"
میگویم"حالا خوبه فعلا آموزشیه.استعدادیابی بود چکار میکردین!"
ماریان آه میکشد"تا حالا که هیچی یادمون ندادن.هرچند من چندتا فحش جدید از اولیویا گرفتم"
اولیویا چشمک میزند"قابلی نداشت"
به الکسا نگاه میکنم"تو فحش به من یاد ندادی بی خاصیت!پس به چه دردی میخوری؟!"
الکسا میخندد"آره ببخشید.کوتاهی از من بود.جبران میکنم"
چشمک میزنم و میگویم"بی صبرانه منتظرم!"
دوباره صدای در.جولیت و دختر بوباتونی.جولیت غرق خون است و دختر بوباتونی آرنج راستش را گرفته است.وای.ما همگی هم را ناکار کردیم.خدایا همه بچه ها را زنده نگه دار.الکسا رو به جولیت میگوید"شیری یا روباه؟"
جولیت روی پارکت زمین می نشیند و فقط میگوید"سگ"
دختر بوباتونی میگوید"مطمئنم دفعه بعد برنده میشی"
جولیت لبخند بیجانی میزند"ممنونم لِیسی¹"
سرم را پایین میاندازم"خوبه که فعلاً همه زنده ایم"
الکسا کنارم مینشیند و هیچ نمیگوید هرکسی به نحوی زخم هایش را درمان میکند.لئو و تام،پسر ریونکلاوی و مسافر اسپانیایی و سوفیاوامبر هم به ما ملحق شدند.
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
¹liza
- ۶۱
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط