”در اغوش درد“

پارت۷
_نا سلامتی معروف ترین باند مافیان،انتطار داری سوتی بدن تو راحت بری دستگیر کنی؟
خنده ایی کرد و گفت
_نمیدونم شاید….
با صدای در هردو چشماشون و به در دوختن
هیون وو اروم سرش و کرد داخل و با استرسی ک ناشی از ترسش از سرگرد بود داخل شد
_ق..قربان_
هوسوک:چیزی پیدا کردی؟
_م..من
هوسوک:ی کلمه،اره یا نه
_نه قربا_
با عصبانیت خودکار داخل دستش و پرت کرد تو دیوار…
______________________
+ببخشید ولی کمکی از دستم بر نمیاد اقای کیم،بهتره همکاری کنید.
_مردن،خواهر و برادرم ندارم.
+چی؟
_راجب مادر و پدرم پرسیدی.
هه سو خوشحال از اینکه بالاخره مرد یخی جلوش داشت صحبت میکرد،سریع دست کرد تو جیب لباس سفیدش و اتود سبز رنگ ش و در اورد و شروع کرد به نوشتن.
+پس تک فرزندی،پدر و مادرت بر چه اثر فوت کردن….

_اره،خیلی عادی،پدرم سرطان گرفت مرد،مامانمم از ناراحتی بابام….
اروم به صندلیش لم داد و پاش و انداخت رو پاش
باید دروغ میگفت….پس خیلی عادی ادامه داد
_من ۲۱سالم بود
تنها چیزی که درموردش راست گفت همین بود.

+پس ۲۱سال و باهاشون گذروندی؟تااون موقع زندگی عادی ایی رو گذروندی؟
_اره،حتی بعدش هم چیزی تغییر نکرد.

دختر با تعجب به مرد روبه روش چشم دوخت
و مرد که داشت واکنش دختر و چک میکرد پوزخندی روی لباش نشست

+خب احساست اون لحظه چی بود؟
_احساسم؟هیچی،کاملا عادی رفتم خاکسپاری و تموم

هه سو حس میکرد دروغ پشت اون ارامشه.
خیلی عادی” گفت، ولی وقتی گفت ۲۱ ساله‌اش بود، پلک چپش لرزید.
هه‌سو یادداشت کرد: دروغ – حس سرکوب‌شده – بررسی‌ بیشتر در جلسه بعد.
+می‌تونم ازت بخوام درباره‌ی روز خاکسپاری بیشتر بگی؟
مرد لبخند زد، بدون گرما.
_می‌تونی، ولی بهتره نپرسی. گاهی حقیقت از مرده‌ها هم بدتره.

هه‌سو برای چند ثانیه قلمش را تکان نداد. جمله در ذهنش زنگ می‌زد، مثل تکه آهنی سرد.
او لبخندش را حفظ کرد، ولی انگشتانش روی دفتر کمی لرزیدند.
+بدتر… از مرده‌ها؟
مرد نگاهش را از روی دیوار سفید برداشت و به چشم‌های هه‌سو دوخت. سفیدی پیرهنش زیر نور لامپ سرد اتاق، انگار بیشتر به رنگ خاک نزدیک بود.
_بعضی مرده‌ها حداقل سکوت دارن. بعضی زنده‌ها… نه می‌ذارن فراموش کنی، نه می‌ذارن زنده بمونی.
______________________________
غلط املایی بود معذرت…
برگشتم چون نمیخواستم تسلیم شم
حمایت نکنید هم ادامه میدم…
خودم عاشق ی همچین پارت هایی ام
نظرتون چیه؟
دیدگاه ها (۱۴)

فصل دهم _ خانواده ای که سویون را درک نمی‌کند صدای شکستن شیشه...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

فاصله یک لبخند تا جنون

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_49فصل بیست‌ویکم...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.30 (روایت از زبان ا.ت...

پارت ۱

من نقطه ضعفاتو بهتر از هرکسی میدونم گرل .. پس باهام همکاری ک...

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به صفحه‌ی خاموش گوشی خیر...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰ویو میکا_____همین که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط