( گناهکار ) 2 part
( گناهکار ) 2 part
درسته این عشقی که میان آنها جاری بود هیچوقت از بین نمیرفت ولی گاهی باید با سرنوشت جنگید حتا اگه گناهکار هم نیستی باید بجنگی برای دوست داشتن برای دوست داشته شدن،
در حین خوردن قهوه گرم و لذیذ بودن دبیرستانی ها همه گوشه ای دوستانه جمع شده حرف میزدند تا اینکه دوست های آن دونفر مزاحم شدن
آنها دوست های بچه گیشون بودن باهم بزرگ شده بودن و عشق آن دونفر هم از بچه گی تا به حال میان آنها برقرار بود
يونگ آئه : مرغ های عاشق بازم که پیش هم هستن
دوست پسرش یو مین سو دستش دخترش را گرفت و گفت
مین سو : عشقم راحت شون بزار
لي هي : ولی ما باید بریم کلاس هنر امروز باید نقاشی بکشیم و تحویل استاد بدیم میدونید که واسه مسابقات باید آماده بشیم
پارک سو جون برادر کوچیک جیمین و هم چنان دوست پسر لی هی جدی بیان کرد
سوجون: جیمین باید حرف بزنیم
جیمین : باشه بریم
از روی صندلی بلند شده و به پشته سره عشقش رفت خیلی آروم چونشو گرفت و سرشو به طرفه خودش چرخوند بوسه ای روی لپش کاشت و بلافاصله آنجا را همراه برادرش ترک کرد
امشب جشنی در عمارت جیمین بود ات از آن خبری یافت نکرده بود فقط دعوت شده بود تر طرف جیمین حال با آن لباس قشنگ قرمز رنگ بلند در جمع مهمانانی ایستاده بود و منتظر جیمین بود اما لحظه ای صدای پدر جیمین باعث نگاه کردنش به جلو شد جیمین کنار دختر دیگه ای ایستاده بود و نامزادیشو اعلام کرد با اون دختر دیگه زمان برای ات ایستاد هیچی نمیفهمید فقط با اشکی که از گوشه چشم اش سرازیر شد از عمارت با بدو بیرون رفت همانجا روی زمین نشست یعنی این بود عشق شون فقط یه هوس زود گذر
اشک هایش مثله موجی روی گونه هایش سرازیر بودن عشقی که به جیمین داشت اینجوری به سر رسید دستشو گذاشت رویه شکمش و با گریه لب زد
ات : نی نی من دیدی ... بابات چیکار کرد ... من گناهکار این موضوع نیستم ... که قراره به این دنیا نیایی ..
توی آن شب سرد با آن لباس بلند قرمز رنگ فقط اشک های بودن که تنهاش نمیگذاشتند
قرار نیست که توی همین زمان حال بمونیم زندگی هر طوری هم که باشه میگذره پس بریم به آینده تا بیشتر با رمان گناهکار آشنا بشیم
............)))))))
شانزده سال بعد ....
این رمان رو با حمایت دوستم لئو جان گذاشتم مرسی ازش که حمایتم کرد تا بنویسمش
در ضمن کنجکاو نیستین که بعد از ۱۶ سال چی شده
درسته این عشقی که میان آنها جاری بود هیچوقت از بین نمیرفت ولی گاهی باید با سرنوشت جنگید حتا اگه گناهکار هم نیستی باید بجنگی برای دوست داشتن برای دوست داشته شدن،
در حین خوردن قهوه گرم و لذیذ بودن دبیرستانی ها همه گوشه ای دوستانه جمع شده حرف میزدند تا اینکه دوست های آن دونفر مزاحم شدن
آنها دوست های بچه گیشون بودن باهم بزرگ شده بودن و عشق آن دونفر هم از بچه گی تا به حال میان آنها برقرار بود
يونگ آئه : مرغ های عاشق بازم که پیش هم هستن
دوست پسرش یو مین سو دستش دخترش را گرفت و گفت
مین سو : عشقم راحت شون بزار
لي هي : ولی ما باید بریم کلاس هنر امروز باید نقاشی بکشیم و تحویل استاد بدیم میدونید که واسه مسابقات باید آماده بشیم
پارک سو جون برادر کوچیک جیمین و هم چنان دوست پسر لی هی جدی بیان کرد
سوجون: جیمین باید حرف بزنیم
جیمین : باشه بریم
از روی صندلی بلند شده و به پشته سره عشقش رفت خیلی آروم چونشو گرفت و سرشو به طرفه خودش چرخوند بوسه ای روی لپش کاشت و بلافاصله آنجا را همراه برادرش ترک کرد
امشب جشنی در عمارت جیمین بود ات از آن خبری یافت نکرده بود فقط دعوت شده بود تر طرف جیمین حال با آن لباس قشنگ قرمز رنگ بلند در جمع مهمانانی ایستاده بود و منتظر جیمین بود اما لحظه ای صدای پدر جیمین باعث نگاه کردنش به جلو شد جیمین کنار دختر دیگه ای ایستاده بود و نامزادیشو اعلام کرد با اون دختر دیگه زمان برای ات ایستاد هیچی نمیفهمید فقط با اشکی که از گوشه چشم اش سرازیر شد از عمارت با بدو بیرون رفت همانجا روی زمین نشست یعنی این بود عشق شون فقط یه هوس زود گذر
اشک هایش مثله موجی روی گونه هایش سرازیر بودن عشقی که به جیمین داشت اینجوری به سر رسید دستشو گذاشت رویه شکمش و با گریه لب زد
ات : نی نی من دیدی ... بابات چیکار کرد ... من گناهکار این موضوع نیستم ... که قراره به این دنیا نیایی ..
توی آن شب سرد با آن لباس بلند قرمز رنگ فقط اشک های بودن که تنهاش نمیگذاشتند
قرار نیست که توی همین زمان حال بمونیم زندگی هر طوری هم که باشه میگذره پس بریم به آینده تا بیشتر با رمان گناهکار آشنا بشیم
............)))))))
شانزده سال بعد ....
این رمان رو با حمایت دوستم لئو جان گذاشتم مرسی ازش که حمایتم کرد تا بنویسمش
در ضمن کنجکاو نیستین که بعد از ۱۶ سال چی شده
- ۲۰.۱k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط