خارج از چارچوب
خارج از چارچوب
Part 7
بعد از خداحافظی با دازای به خانه بر میگردد ،، خبر وحشتناکی از سوی پدرش میشنود "
_ چویا !؛ ورودی جدید ، ویلیام ، از دانشگاه هاروارد فارغ التحصیل شده و خانواده ی پر نفوذش شهم و عزمی دارند ؛..
_ خب ؟ به من چه ؟!
_ اونا یه درخواست ازدواج ، مطرح کردن و امیدوار بودم تو هم عاقلانه تصمیم بگیری چویا !
_ نه ، خودت هم میدونی که نه !
_ چویا !! آدم باش ! عاقلانه تصمیم بگیر ، کی میخوای سر عقل بیای !! اونا در ۷ ایالت بزرگ آمریکا نفوذ دارند ، این وصلت یعنی خاندان ما تا آمریکا و اروپا قدرتمند میشند ، کل دنیا نام خاندان ناکاهارا را تا ابد در ذهن و یادشان خواهند سپرد ،، این فرصت رو از دست نده ! حتی اگر خودت هم نخوای برای خاندان هم که شده باید فدا کاری کنی!
_ امکان نداره ، هرگز برای یه ازدواج صوری حاضر نیستم خودم رو فدا کنم ،، من اجازه نمیدم احساسات و علایقم فدای قدرت و ثروت بشه ،، خرج آدمای طمعکاری مثل تو نمیکنم شون!
بی معطلی به سمت زیر زمین میرود و به فریاد های پدرش استاد چوی که پشت سر هم در حال بیان مزایای این ازدواج است اعتنایی نمیکند ،، مانند هر بار پس از رد یک خواستگار به زیر زمین خانه پناه میبرد و در پشت سرش را قفل میکند،،
نزدیک به نیم ساعتی چون رودبار اشک از دیدگانش فرو میریزد و بغض سر تا سر وجودش را فرا میگیرد ،، همانطور که تلاش میکند اشک هایش را بند بیاورد لوازم زیر زمین را زیر و رو میکند ، آن زیر زمین و امارتی که در آن زندگی می کردند مطعلق به کل خاندان ناکاهارا از چندین قرن پیش بوده است، چویا آلبوم عکس های قدیمی خانواده اش را از
ما بین وسایل بیرون می آورد و به عکس های آن خیره میشود ،،
عکس های متعددی که هیچکدامشان لبخند پدرش را به همراه ندارند ،، انگار که استاد چوی از زمانی که چویا متولد شده بود قسم خورده بود لبخند نزند ،، هر بار که ورق میزد و قیافه ی پر از خشم پدرش را میدید خراش سنگینی بر روی قلبش می افتاد،، هرگز ،، هرگز ندیده بود پدرش بر او لبخند بزند یا ذره ای محبت کند "
همانطور که داشت آلبوم را ورق میزد ، نامه قدیمی از میان آلبوم بیرون افتاد، مظمون نامه چنین می گفت :
خطاب به استاد ناکاهارا.......
Part 7
بعد از خداحافظی با دازای به خانه بر میگردد ،، خبر وحشتناکی از سوی پدرش میشنود "
_ چویا !؛ ورودی جدید ، ویلیام ، از دانشگاه هاروارد فارغ التحصیل شده و خانواده ی پر نفوذش شهم و عزمی دارند ؛..
_ خب ؟ به من چه ؟!
_ اونا یه درخواست ازدواج ، مطرح کردن و امیدوار بودم تو هم عاقلانه تصمیم بگیری چویا !
_ نه ، خودت هم میدونی که نه !
_ چویا !! آدم باش ! عاقلانه تصمیم بگیر ، کی میخوای سر عقل بیای !! اونا در ۷ ایالت بزرگ آمریکا نفوذ دارند ، این وصلت یعنی خاندان ما تا آمریکا و اروپا قدرتمند میشند ، کل دنیا نام خاندان ناکاهارا را تا ابد در ذهن و یادشان خواهند سپرد ،، این فرصت رو از دست نده ! حتی اگر خودت هم نخوای برای خاندان هم که شده باید فدا کاری کنی!
_ امکان نداره ، هرگز برای یه ازدواج صوری حاضر نیستم خودم رو فدا کنم ،، من اجازه نمیدم احساسات و علایقم فدای قدرت و ثروت بشه ،، خرج آدمای طمعکاری مثل تو نمیکنم شون!
بی معطلی به سمت زیر زمین میرود و به فریاد های پدرش استاد چوی که پشت سر هم در حال بیان مزایای این ازدواج است اعتنایی نمیکند ،، مانند هر بار پس از رد یک خواستگار به زیر زمین خانه پناه میبرد و در پشت سرش را قفل میکند،،
نزدیک به نیم ساعتی چون رودبار اشک از دیدگانش فرو میریزد و بغض سر تا سر وجودش را فرا میگیرد ،، همانطور که تلاش میکند اشک هایش را بند بیاورد لوازم زیر زمین را زیر و رو میکند ، آن زیر زمین و امارتی که در آن زندگی می کردند مطعلق به کل خاندان ناکاهارا از چندین قرن پیش بوده است، چویا آلبوم عکس های قدیمی خانواده اش را از
ما بین وسایل بیرون می آورد و به عکس های آن خیره میشود ،،
عکس های متعددی که هیچکدامشان لبخند پدرش را به همراه ندارند ،، انگار که استاد چوی از زمانی که چویا متولد شده بود قسم خورده بود لبخند نزند ،، هر بار که ورق میزد و قیافه ی پر از خشم پدرش را میدید خراش سنگینی بر روی قلبش می افتاد،، هرگز ،، هرگز ندیده بود پدرش بر او لبخند بزند یا ذره ای محبت کند "
همانطور که داشت آلبوم را ورق میزد ، نامه قدیمی از میان آلبوم بیرون افتاد، مظمون نامه چنین می گفت :
خطاب به استاد ناکاهارا.......
- ۱۵۲
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط