فرشته ی من
فرشته ی من
ویو لیا
رزی واقعا دختر خوبه درسته دو روزه که باهاش آشنا شدم ولی از همه ی آدمایی که توی عمرم دیدم بهتره
واقعا حس میکنم بعد چند سال آزاد شدم از دست جیمین
جیمین منو با معنای واقعی زندانی کرده بود نمیزاشت جایی برم چون میگفت تو خواهر منی ممکنه گروگان بگیرن و با استفاده از تو بر علیه من استفاده کنن...!
یجورایی من نقطه ضعفش بودم چون جز من کسیو نداشت و مطمئنم واقعا دوسم داره که اینطوری میکنه اگه براشمهم نبودم قطعا براش مهم نبود کاچه بلایی سرم میاد..
بگذریم
لیا:نگا کن اینا اسمشون نودل هست با اختلاف میتونم بگم نودل بهترین غذایی که خوردم یجورایی غذای مورد علاقمه..بعد از نودل چیزی که همه دوست دارن دوکبوکی هستش این دوتا توی جهان خیلی معروفن
حتی بعضی از افراد خارجی موادش میخرن و درست میکنن کلا بین کشور های دیگه محبوبیت خاصی دارین
رزی:واو..واقعا دوست دارم امتحانشون کنم بی صبرانه منتظرم بریم خونه درستشون کنیم....نه خونه نههه
لیا:چرا...؟!
رزی:برم اونه باید اون سیاه منگولی رو ببینم
و خب باهاش قهرم باید سنگین رفتار کنم...سنگین رفتار کردن برا من سختههه
لیا:(خنده)
لیا: بیا بریم مواد کیمچی رو بخریم(با خنده)
رزی:گریه الکی
__________________________________
ویو رزی (بعد از خرید توی خونه)
با لیا برگشتیم خونه..
مستقیم رفتیم سمت آشپزخونه خونه
من حتی سلام هم نکردم ولی لیا سلام کرد
لیا:خب بیا هویجا رو خورد کن
رزی:باشه وایسا اول بشورمش
هویچا رو شستم و شروع کردن هویجا رو خورد کردم
)از اونجایی که نمیدونم مواد غذایی که توی این غذا ها بکار میره و طرح درست کردنشون چیه میریم به بعد درست کردنشون)
ویو لیا
با کمک رزی غذا ها رو درست کردیم
و میز رو چیدیم
رزی:صداشون کن(اروم)
لیا:چرا خودت نمیگی..(خنده)..بیخیال خودم میگم
لیا:جیمین...طلعت خانوم بیاید شام حاضره
جیمین و طلعت خانوم بلند شدن و اومدن سر میز جیمین برای طلعت میز رو کشید عقب طلعت نشست جسمین هم خواست بشینه صدا در اومد
جیمین:بلاخره اومد
لیا:رزی..
رزی:هوم؟؟
لیا:منتظر کسی بودیم.؟؟...یا شما کسی رو دعوت کردید من نمیدونم؟؟؟
رزی:منم نمیدونم کیه...اصلا منتظر نبودم کسی بیاد..شاید سیاه منگولی مهمون دعوت کرده..اونم سر خود..حداقل میگفت خونه رو تمیز میکردیم
جیمین درو باز کرد و برگشت دیدم پشت سرش...ادامه دارد
ویو لیا
رزی واقعا دختر خوبه درسته دو روزه که باهاش آشنا شدم ولی از همه ی آدمایی که توی عمرم دیدم بهتره
واقعا حس میکنم بعد چند سال آزاد شدم از دست جیمین
جیمین منو با معنای واقعی زندانی کرده بود نمیزاشت جایی برم چون میگفت تو خواهر منی ممکنه گروگان بگیرن و با استفاده از تو بر علیه من استفاده کنن...!
یجورایی من نقطه ضعفش بودم چون جز من کسیو نداشت و مطمئنم واقعا دوسم داره که اینطوری میکنه اگه براشمهم نبودم قطعا براش مهم نبود کاچه بلایی سرم میاد..
بگذریم
لیا:نگا کن اینا اسمشون نودل هست با اختلاف میتونم بگم نودل بهترین غذایی که خوردم یجورایی غذای مورد علاقمه..بعد از نودل چیزی که همه دوست دارن دوکبوکی هستش این دوتا توی جهان خیلی معروفن
حتی بعضی از افراد خارجی موادش میخرن و درست میکنن کلا بین کشور های دیگه محبوبیت خاصی دارین
رزی:واو..واقعا دوست دارم امتحانشون کنم بی صبرانه منتظرم بریم خونه درستشون کنیم....نه خونه نههه
لیا:چرا...؟!
رزی:برم اونه باید اون سیاه منگولی رو ببینم
و خب باهاش قهرم باید سنگین رفتار کنم...سنگین رفتار کردن برا من سختههه
لیا:(خنده)
لیا: بیا بریم مواد کیمچی رو بخریم(با خنده)
رزی:گریه الکی
__________________________________
ویو رزی (بعد از خرید توی خونه)
با لیا برگشتیم خونه..
مستقیم رفتیم سمت آشپزخونه خونه
من حتی سلام هم نکردم ولی لیا سلام کرد
لیا:خب بیا هویجا رو خورد کن
رزی:باشه وایسا اول بشورمش
هویچا رو شستم و شروع کردن هویجا رو خورد کردم
)از اونجایی که نمیدونم مواد غذایی که توی این غذا ها بکار میره و طرح درست کردنشون چیه میریم به بعد درست کردنشون)
ویو لیا
با کمک رزی غذا ها رو درست کردیم
و میز رو چیدیم
رزی:صداشون کن(اروم)
لیا:چرا خودت نمیگی..(خنده)..بیخیال خودم میگم
لیا:جیمین...طلعت خانوم بیاید شام حاضره
جیمین و طلعت خانوم بلند شدن و اومدن سر میز جیمین برای طلعت میز رو کشید عقب طلعت نشست جسمین هم خواست بشینه صدا در اومد
جیمین:بلاخره اومد
لیا:رزی..
رزی:هوم؟؟
لیا:منتظر کسی بودیم.؟؟...یا شما کسی رو دعوت کردید من نمیدونم؟؟؟
رزی:منم نمیدونم کیه...اصلا منتظر نبودم کسی بیاد..شاید سیاه منگولی مهمون دعوت کرده..اونم سر خود..حداقل میگفت خونه رو تمیز میکردیم
جیمین درو باز کرد و برگشت دیدم پشت سرش...ادامه دارد
- ۲.۷k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط