«عشـق میـان خونـ»
«عشـق میـان خونـ»
پارتـ¹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۵۰ شب به وقت سئول↪️
تمامی خیابان های سئول شلوغ بود.
از خانواده ها گرفته تا زوج ها و اکیپ های دوستانه...
مردم رو میتوانستید در حس های مختلف در خیابان های سئول تماشا کنید.
از کودکانی که پشمک به دست دارن و همراه پدرو مادرشان هستند.
تا...
زوج هایی که به مشکل خوردن و حال خوبی ندارن.
بین این هیاهو های شهر سئول دختری تنها بود...
به اسم جولیا،دختری زیبا و ۲۰ ساله...
جولیا جلوی سیرکی که حواشیه زیادی داشت ایستاده بود.
و نصف اون حواشی بر اثر بنر اون سیرک بود:
«سیرک تو ایلت سیرکی که ممکن است شمارا بابت خرید بلیتش پشیمون کند»
اما جولیا...
دختری که عاشق تئاتر و سیرک بود.
بدون هیچ ترسی بلیتش را چسبیده بود تا ناگهان باد اون را همراه خودش نبرد...
اما نمیدانست که عشق سیرک چشمانش را روبه حقیقت بسته.
جولیا بعد از دقایقی وارد سیرک شد.
وقتی وارد سیرک شد با صحنه ای عجیب مواجه شد...
فقط ²⁵ الی ³⁰ نفر داخل سیرک بودن...
جولیا با لبخندی ملیح و بی خبر از همه چی به دنبال صندلی اش گشت...
صندلی اش را پیدا کردو سر جایش نشست.
با لبخند به صحنه خیره بود...
جعبه ی پاپکرن را روی پاهایش قرار داد...
ساعتی گذشت و جولیا محو تماشای اجرای معمولی بود...
واقعا معمولی...
پس از به اتمام رسیدن اجرا تمامی کسانی که اجرا کردن کنار هم ایستادن و تعظیمی رو به جمعیت کردن...
اما...
فردی اضافه بود.
فردی که نه در اجرا بود و نه گریم و لباس دلقکی و نه چیز سرگرم کننده ای.
و این حضور مشکوک را جولیا نیز فهمید...
پس از رفتن تمامی اجرا کنندگان،وقت رفتن حضار تماشاچی بود،
اما...
ناگهان تمامی برقهای سیرک خاموش شد...
ادامه دارد...
شرطا:
⁵ لایک
⁵کامنت«هر کی یکی حساب میشه»
⁵ریپوست
پارتـ¹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۱۰:۵۰ شب به وقت سئول↪️
تمامی خیابان های سئول شلوغ بود.
از خانواده ها گرفته تا زوج ها و اکیپ های دوستانه...
مردم رو میتوانستید در حس های مختلف در خیابان های سئول تماشا کنید.
از کودکانی که پشمک به دست دارن و همراه پدرو مادرشان هستند.
تا...
زوج هایی که به مشکل خوردن و حال خوبی ندارن.
بین این هیاهو های شهر سئول دختری تنها بود...
به اسم جولیا،دختری زیبا و ۲۰ ساله...
جولیا جلوی سیرکی که حواشیه زیادی داشت ایستاده بود.
و نصف اون حواشی بر اثر بنر اون سیرک بود:
«سیرک تو ایلت سیرکی که ممکن است شمارا بابت خرید بلیتش پشیمون کند»
اما جولیا...
دختری که عاشق تئاتر و سیرک بود.
بدون هیچ ترسی بلیتش را چسبیده بود تا ناگهان باد اون را همراه خودش نبرد...
اما نمیدانست که عشق سیرک چشمانش را روبه حقیقت بسته.
جولیا بعد از دقایقی وارد سیرک شد.
وقتی وارد سیرک شد با صحنه ای عجیب مواجه شد...
فقط ²⁵ الی ³⁰ نفر داخل سیرک بودن...
جولیا با لبخندی ملیح و بی خبر از همه چی به دنبال صندلی اش گشت...
صندلی اش را پیدا کردو سر جایش نشست.
با لبخند به صحنه خیره بود...
جعبه ی پاپکرن را روی پاهایش قرار داد...
ساعتی گذشت و جولیا محو تماشای اجرای معمولی بود...
واقعا معمولی...
پس از به اتمام رسیدن اجرا تمامی کسانی که اجرا کردن کنار هم ایستادن و تعظیمی رو به جمعیت کردن...
اما...
فردی اضافه بود.
فردی که نه در اجرا بود و نه گریم و لباس دلقکی و نه چیز سرگرم کننده ای.
و این حضور مشکوک را جولیا نیز فهمید...
پس از رفتن تمامی اجرا کنندگان،وقت رفتن حضار تماشاچی بود،
اما...
ناگهان تمامی برقهای سیرک خاموش شد...
ادامه دارد...
شرطا:
⁵ لایک
⁵کامنت«هر کی یکی حساب میشه»
⁵ریپوست
- ۸۹۲
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط