#دوپارتی
#دوپارتی
موضوع:(امگاورس_مدرسهای)
چانمین
P:1
بوی وانیل و شیر، تو راه روی مدرسه پیچیده بود. با هر قدمی که برمیداشت نگاه های خیره ای روش قفل میشد.
عضلات بدنش رو منقبض کرد و کتابهای تو دستش رو محکمتر نگه داشت و با قدم های سریعتر به سمت کلاسش رفت.
تو مسیر رفتن ناگهان با شخصی برخورد کرد و همین باعث شد همه کتاب های تو دستش رو زمین پخش بشه.
سریع سرش رو بالا آورد و با دیدن چهره سرد و جدی یکی از سال بالاییهاش به سختی آب دهنش رو قورت داد و بعد با چشمای ترسیده به شخص رو به روش نگاه کرد.
کریستوفر بنگچان: آلفای ۱۹ ساله. یه سال بخاطر دعوای بزرگی که تو مدرسه درست کرد مردود شد و مجبور شد دوباره تو سال دوازدهم درس بخونه.
چی از این بهتر؟ با سر رفته بود تو سینه آلفای مدرسهشون!
واقعا عالیه کیم سونگمین! بهت تبریک میگم قرارع بزرگترین تیکه بدنت گوشت باشه.
تندتند سرش رو خم و راست کرد و از فردی که جلوش بود عذرخواهی کرد. روی زمین خم شد تا کتاب هاش رو برداره و برگرده اما دقیقا زمانی که داشت برمیگشت با شنیدن صدای فردی از پشت سرش، یخ کرد و آروم برگشت...
چان: اسمت چیه؟
سونگمین: م...من؟ سونگمین...
چان: کلاس چندی؟
سونگمین: چرا میپرسی...؟
چان: میخوام بعدا بیام خِفتت کنم، این چه سوالیه!
سونگمین: 11B
چان: خیلی خب میتونی بری.
تعظیم کوچیکی کرد و بعد تو صدم ثانیه محو شد.
وارد کلاسش شد و روی صندلیش نشست و چندباری پشت سر هم نفس عمیق کشید تا بتونه ضربان بالای قلبش رو کاهش بده.
.
.
زنگ آخر که به صدا دراومد، کتاب هاش رو جمع کرد و داخلش کیفش گذاشت و بعد از رو صندلیش بلند شد و به سمت در کلاس رفت. بعد از خروجش از کلاس و بیرون رفتن از محیط سالن و وارد شدن به حیاط، توسط یه دسته از پسرای دوبرابر خودش احاطه شد. کتاب های تو دستش رو محکمتر به خودش چسبوند و با یه دست عینک طبیش رو روی بینیش عقب داد و بعد با چشمای نگران به افرادی که دورش کرده بودن نگاه کرد.
(واسه این افراد اسم نمیزارم.)
X: هی کوچولو!؟ ترسیدی؟ نگرانی؟ مامانتو میخوای؟ وای خدا من خیلی میترسم مامانمو میخوام!!(ادای گریه)
با این کار همه اون افراد به خنده افتاد و تنها کسی که سعی داشت خودش رو آروم نگه داره و حرفاشون رو نشنیده بگیره فقط سونگمین بود!
A: اگه خیلی دلت میخواد یکی نی٫از هاتو برط٫رف کنه فقط کافیه که بگی و التماس کنی لازم نیست فرومونت رو آزاد کنی!
دوباره صدای خندههاشون بلند شد. «کوچولوی نیاز٫مند» چیزی بود که همش تکرار میکردن.
«اینکه تو نمیتونی خودتو اون ترش٫حات مسخرت رو کنترل کنی تقصیر اون نیست! اینکه تو همش نیاز داری رو یکی باشی به اون ربطی نداره. مشکل از خودت و اون اند٫ام های کثی٫فته!»
با شنیدن اون صدای آشنا همه رنگ از صورتشون پرید. با ترس و لرز برگشتن عقب و درحالی که سعی میکردم خودشون رو قوی نشون بدن، شروع کردن به حرف زدن و اعتراض کردن.
اما اون آلفایی که رو به روشون ایستاده بود اهمیتی به چرت و پرتایی که اونا تَفت میدادن، نمیداد و تنها توجهش رو پسر مظلومی بود که کتاب هاش رو مثل یه سپر بغل کرده بود!
A:هی چان! تو نمیتونی بخاطر اون امگا با هم نوعهای خودت اینطوری رفتار کنی.
چان: اون یه امگای معمولی نیست! اون امگای منه. توهین به اون یعنی توهین به من! و حالا، تو با این کارِت سَنَد مرگ خودتو امضا کردی.
به سمت سونگمین رفت و دستشو دور کمرش حلقه کرد و اون پسر رو چسبوند به خودش.
بدون توجه به نگاه های کثیف اون افراد، سرش رو برد نزدیک گوش سونگمین و لب زد:«اونا عروسک منو اذیت کردن؟» لحن آروم و آرامش بخش چان، باعث شد لرزش های بیوقفه سونگمین از بین بره...
جوابش رو نداد؛ فقط سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
حالا که کسی پیدا شده بود و خودش رو آلفای اون جا زده بود، چی بهتر از اینکه بتونه اینجوری ازش کمک بگیره؟ اونم همچین آلفایی که همه ازش حساب میبرن و میترسن. قطعا بعد از این موضوع هیچکس دیگه جرئت نمیکرد نزدیکش بشه.
سرش رو از کنار گوش سونگمین عقب برد و با چشمایی تیز و بُرَنْدِه به اون پسرا نگاه کرد.
چان: کی جرئت کرده پسر منو اذیت کنه؟
صدایی از کسی درنیومد. همه نگران و ترسیده بودن و سرهاشون رو انداخته بودن پایین.
وقتی جوابی از کسی نگرفت دوباره برگشت سمت سونگمین.«کدومشون اذیتت کرده عروسک؟»
با صدایی ضعیف و آروم گفت:«ه..همشون!»
چان حرفی نزد بجاش با انگشت شصتش رو کمر سونگمین دایره های کوچیک کشید که ارومش کنه. انگار میخواست بگه «بعد از هر طوفان، من اینجام که سرپناهت باشم!»
موضوع:(امگاورس_مدرسهای)
چانمین
P:1
بوی وانیل و شیر، تو راه روی مدرسه پیچیده بود. با هر قدمی که برمیداشت نگاه های خیره ای روش قفل میشد.
عضلات بدنش رو منقبض کرد و کتابهای تو دستش رو محکمتر نگه داشت و با قدم های سریعتر به سمت کلاسش رفت.
تو مسیر رفتن ناگهان با شخصی برخورد کرد و همین باعث شد همه کتاب های تو دستش رو زمین پخش بشه.
سریع سرش رو بالا آورد و با دیدن چهره سرد و جدی یکی از سال بالاییهاش به سختی آب دهنش رو قورت داد و بعد با چشمای ترسیده به شخص رو به روش نگاه کرد.
کریستوفر بنگچان: آلفای ۱۹ ساله. یه سال بخاطر دعوای بزرگی که تو مدرسه درست کرد مردود شد و مجبور شد دوباره تو سال دوازدهم درس بخونه.
چی از این بهتر؟ با سر رفته بود تو سینه آلفای مدرسهشون!
واقعا عالیه کیم سونگمین! بهت تبریک میگم قرارع بزرگترین تیکه بدنت گوشت باشه.
تندتند سرش رو خم و راست کرد و از فردی که جلوش بود عذرخواهی کرد. روی زمین خم شد تا کتاب هاش رو برداره و برگرده اما دقیقا زمانی که داشت برمیگشت با شنیدن صدای فردی از پشت سرش، یخ کرد و آروم برگشت...
چان: اسمت چیه؟
سونگمین: م...من؟ سونگمین...
چان: کلاس چندی؟
سونگمین: چرا میپرسی...؟
چان: میخوام بعدا بیام خِفتت کنم، این چه سوالیه!
سونگمین: 11B
چان: خیلی خب میتونی بری.
تعظیم کوچیکی کرد و بعد تو صدم ثانیه محو شد.
وارد کلاسش شد و روی صندلیش نشست و چندباری پشت سر هم نفس عمیق کشید تا بتونه ضربان بالای قلبش رو کاهش بده.
.
.
زنگ آخر که به صدا دراومد، کتاب هاش رو جمع کرد و داخلش کیفش گذاشت و بعد از رو صندلیش بلند شد و به سمت در کلاس رفت. بعد از خروجش از کلاس و بیرون رفتن از محیط سالن و وارد شدن به حیاط، توسط یه دسته از پسرای دوبرابر خودش احاطه شد. کتاب های تو دستش رو محکمتر به خودش چسبوند و با یه دست عینک طبیش رو روی بینیش عقب داد و بعد با چشمای نگران به افرادی که دورش کرده بودن نگاه کرد.
(واسه این افراد اسم نمیزارم.)
X: هی کوچولو!؟ ترسیدی؟ نگرانی؟ مامانتو میخوای؟ وای خدا من خیلی میترسم مامانمو میخوام!!(ادای گریه)
با این کار همه اون افراد به خنده افتاد و تنها کسی که سعی داشت خودش رو آروم نگه داره و حرفاشون رو نشنیده بگیره فقط سونگمین بود!
A: اگه خیلی دلت میخواد یکی نی٫از هاتو برط٫رف کنه فقط کافیه که بگی و التماس کنی لازم نیست فرومونت رو آزاد کنی!
دوباره صدای خندههاشون بلند شد. «کوچولوی نیاز٫مند» چیزی بود که همش تکرار میکردن.
«اینکه تو نمیتونی خودتو اون ترش٫حات مسخرت رو کنترل کنی تقصیر اون نیست! اینکه تو همش نیاز داری رو یکی باشی به اون ربطی نداره. مشکل از خودت و اون اند٫ام های کثی٫فته!»
با شنیدن اون صدای آشنا همه رنگ از صورتشون پرید. با ترس و لرز برگشتن عقب و درحالی که سعی میکردم خودشون رو قوی نشون بدن، شروع کردن به حرف زدن و اعتراض کردن.
اما اون آلفایی که رو به روشون ایستاده بود اهمیتی به چرت و پرتایی که اونا تَفت میدادن، نمیداد و تنها توجهش رو پسر مظلومی بود که کتاب هاش رو مثل یه سپر بغل کرده بود!
A:هی چان! تو نمیتونی بخاطر اون امگا با هم نوعهای خودت اینطوری رفتار کنی.
چان: اون یه امگای معمولی نیست! اون امگای منه. توهین به اون یعنی توهین به من! و حالا، تو با این کارِت سَنَد مرگ خودتو امضا کردی.
به سمت سونگمین رفت و دستشو دور کمرش حلقه کرد و اون پسر رو چسبوند به خودش.
بدون توجه به نگاه های کثیف اون افراد، سرش رو برد نزدیک گوش سونگمین و لب زد:«اونا عروسک منو اذیت کردن؟» لحن آروم و آرامش بخش چان، باعث شد لرزش های بیوقفه سونگمین از بین بره...
جوابش رو نداد؛ فقط سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
حالا که کسی پیدا شده بود و خودش رو آلفای اون جا زده بود، چی بهتر از اینکه بتونه اینجوری ازش کمک بگیره؟ اونم همچین آلفایی که همه ازش حساب میبرن و میترسن. قطعا بعد از این موضوع هیچکس دیگه جرئت نمیکرد نزدیکش بشه.
سرش رو از کنار گوش سونگمین عقب برد و با چشمایی تیز و بُرَنْدِه به اون پسرا نگاه کرد.
چان: کی جرئت کرده پسر منو اذیت کنه؟
صدایی از کسی درنیومد. همه نگران و ترسیده بودن و سرهاشون رو انداخته بودن پایین.
وقتی جوابی از کسی نگرفت دوباره برگشت سمت سونگمین.«کدومشون اذیتت کرده عروسک؟»
با صدایی ضعیف و آروم گفت:«ه..همشون!»
چان حرفی نزد بجاش با انگشت شصتش رو کمر سونگمین دایره های کوچیک کشید که ارومش کنه. انگار میخواست بگه «بعد از هر طوفان، من اینجام که سرپناهت باشم!»
- ۶۷۷
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط