چند دقیقه گذشت. باد موهایت را روی صورتت میکشید و آب همچن
چند دقیقه گذشت. باد موهایت را روی صورتت میکشید و آب همچنان زیر نور میدرخشید. اما آرامشی که حس کرده بودی کمکم سنگین شد؛ انگار نگاه تهیونگ از پشت شیشه مثل باری روی شانههایت نشسته باشد.
نفس عمیقی کشیدی، اشک را آرام با پشت دستت پاک کردی و از روی چمن بلند شدی. پاهایت کمی لرز داشت، اما قدمهایت آرام و مطمئن بود. مسیر کوتاه تا ماشین را طی کردی، سنگریزهها زیر کفشت صدا میدادند.
وقتی به ماشین رسیدی، لحظهای دستت روی دستگیره ماند. برای اولین بار جرأت کردی به داخل نگاه کنی.
تهیونگ همانطور نشسته بود. بیحرکت. نگاهش مثل قبل سرد و عمیق، دقیقاً روی تو قفل شده بود.
آرام در را باز کردی و داخل نشستی. بوی آشنای ماشین، بوی چرمی که همیشه همراه او بود، فضا را پر کرده بود. سکوت میانتان دوباره بازگشت.
تهیونگ لحظهای طولانی به جلو خیره شد، بعد موتور را روشن کرد. صدای غرش آرام ماشین جای پرندهها و صدای آب را گرفت.
اما باز هم هیچ کلمهای از دهانش بیرون نیامد.
ماشین آرام از دل جادهی خاکی به سمت مسیر اصلی حرکت میکرد. صدای لاستیکها روی سنگریزهها، تنها صدایی بود که فضا را پر کرده بود. تو دستهایت را روی دامنت گذاشته بودی و به پنجره خیره شده بودی.
چند دقیقه گذشت تا اینکه صدای خشک و بیاحساس تهیونگ سکوت را شکست:
تهیونگ: «چرا گریه میکردی؟»
صدایت در گلو گیر کرد. لحظهای خواستی جواب ندهی، اما نگاه سنگینش روی صورتت نشست و وادارت کرد چیزی بگویی.
تو: «گریه نکردم… فقط باد توی چشمم رفت.»
تهیونگ گوشه لبش را به تمسخر بالا کشید، اما چیزی نگفت. دوباره نگاهش را به جاده دوخت.
بعد از چند ثانیه، آرامتر و کوتاهتر ادامه داد:
تهیونگ: «یاد بگیر دروغ نگی. مخصوصاً به من.»
کلماتش سرد بودند، اما رگهای از چیزی دیگر هم در صدا بود… نه خشم، نه حتی دلسوزی. بیشتر شبیه هشداری بیرحمانه.
تو سکوت کردی. به دستهایت خیره شدی تا لرزششان را پنهان کنی.
ماشین در سکوت ادامه داد، و تنها صدای موتور بود که میانتان میپیچید.
نفس عمیقی کشیدی، اشک را آرام با پشت دستت پاک کردی و از روی چمن بلند شدی. پاهایت کمی لرز داشت، اما قدمهایت آرام و مطمئن بود. مسیر کوتاه تا ماشین را طی کردی، سنگریزهها زیر کفشت صدا میدادند.
وقتی به ماشین رسیدی، لحظهای دستت روی دستگیره ماند. برای اولین بار جرأت کردی به داخل نگاه کنی.
تهیونگ همانطور نشسته بود. بیحرکت. نگاهش مثل قبل سرد و عمیق، دقیقاً روی تو قفل شده بود.
آرام در را باز کردی و داخل نشستی. بوی آشنای ماشین، بوی چرمی که همیشه همراه او بود، فضا را پر کرده بود. سکوت میانتان دوباره بازگشت.
تهیونگ لحظهای طولانی به جلو خیره شد، بعد موتور را روشن کرد. صدای غرش آرام ماشین جای پرندهها و صدای آب را گرفت.
اما باز هم هیچ کلمهای از دهانش بیرون نیامد.
ماشین آرام از دل جادهی خاکی به سمت مسیر اصلی حرکت میکرد. صدای لاستیکها روی سنگریزهها، تنها صدایی بود که فضا را پر کرده بود. تو دستهایت را روی دامنت گذاشته بودی و به پنجره خیره شده بودی.
چند دقیقه گذشت تا اینکه صدای خشک و بیاحساس تهیونگ سکوت را شکست:
تهیونگ: «چرا گریه میکردی؟»
صدایت در گلو گیر کرد. لحظهای خواستی جواب ندهی، اما نگاه سنگینش روی صورتت نشست و وادارت کرد چیزی بگویی.
تو: «گریه نکردم… فقط باد توی چشمم رفت.»
تهیونگ گوشه لبش را به تمسخر بالا کشید، اما چیزی نگفت. دوباره نگاهش را به جاده دوخت.
بعد از چند ثانیه، آرامتر و کوتاهتر ادامه داد:
تهیونگ: «یاد بگیر دروغ نگی. مخصوصاً به من.»
کلماتش سرد بودند، اما رگهای از چیزی دیگر هم در صدا بود… نه خشم، نه حتی دلسوزی. بیشتر شبیه هشداری بیرحمانه.
تو سکوت کردی. به دستهایت خیره شدی تا لرزششان را پنهان کنی.
ماشین در سکوت ادامه داد، و تنها صدای موتور بود که میانتان میپیچید.
- ۲۵.۱k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط