شرطا: 130 لایک 80 کامنت 30 بازنشر

#disguise
#دیسگایز

#Part_7

جونگکوک دستش رو توی جیب شلوارش برد و اسلحه اش رو بیرون اورد، سمت الکس نشونه گرفت و بی معطلی ماشه رو کشید ولی عکسالعمل بورا سریعتر بود، با داد بلندی که کشید انگار لحضه متوقفش شد

بورا: عمو، نه!

بورا سمت جونگکوک دوید و دست جونگکوک رو به سمت بالا برد و تیر توی سقف عمارت رفت... بورا به سیلی محکم به جونگکوک زد

بورا: تو... تو دیوونه شدی؟! واقعا عقل خودتو از دست دادی! روانی! (فریاد بلند)

جونگکوک که از شدت سیلی صورتش به اون طرف پرت شد توی شوک رفت... وقتی ار شوک بیرون اومد بورا سمت الکس رفته بود و الکس رو محکم بغل کرده بود، الکس مثل یخ منجمد شده بود از شدت شوکی که اون لحضه بهش وارد شد...
بورا به الکس نگاه کرد، صورت الکس رو با دوتا دستش در اغوش گرفت و اروم با شَصتش (نمیدونم درست نوشتم یا نه)
گونه الکس رو نوازش کرد

بورا: ا-الکس... حالت خوبه؟! زخمی که نشدی؟!

الکس: چی.. ها؟! اها... اره، من خوبم

جونگکوک که از شوک بیرون اومد بود با خشمی که مثل مواد مذاب توی چشماش لود به اون دوتا نگاه کرد... دید که بورا الکس رو سمت طبقه ی بالا برد... نیکولاس نزدیک جونگکوک شد

نیکولاس: وای، داداش تو واقعا عقلتو از دست دادی... یهو چت شد؟! سیم پیچیات قاطی کردن؟!

سزار: عمو، واقعا که خیلی تابلویی

جونگکوک: ازچه نظر؟!

سزار: اصن معلومه که حس مالکیت به خواهر من داری!

نیکولاس: خفه شو پسر، اون عموی بوراعه!

جونگکوک که ساکت شده بود فقط به صحنه نگاه کرد...

سالن ساکت شد.

نه اون سکوت معمولی…
اون سکوتی که بعد از شلیک میاد.
بعد از سیلی.
بعد از یه حقیقتی که دیگه نمی‌شه پسش گرفت.

اسلحه روی زمین بود.
چشم‌های جونگکوک اما روی پله‌ها قفل شده بود.

جایی که بورا، دست الکس رو گرفته بود و با عجله برده بودش بالا.

جمله‌ی سزار هنوز تو گوشش می‌پیچید.

**«حس مالکیت به خواهر من داری.»**

مالکیت…

جونگکوک فکشو سفت کرد.
دستش مشت شد.
نه از خشم این بار… از ترس.

نیکولاس آه کشید.
«داداش… تو یه قدم تا نابودی فاصله داشتی.»

جونگکوک زیر لب گفت:
«من فقط… نمی‌خواستم اذیت شه.»

سزار با خنده‌ای که بیشتر شبیه پوزخند بود گفت:
«اذیت شه؟ یا از دستت بره؟»

جونگکوک سرشو بالا آورد. نگاهش تیز شد.
ولی جواب نداد.

چون نمی‌تونست.

---
طبقه بالا

در اتاق با صدای محکمی بسته شد.

الکس هنوز گیج بود.
هنوز صدای تیر توی گوشش زنگ می‌زد.

بورا دست‌هاشو دور صورتش گرفت.
با شصتش آروم گونه‌ی الکس رو نوازش کرد.

دستاش می‌لرزید.

بورا: «قسم می‌خورم نمی‌دونستم این کارو می‌کنه… من… من نمی‌ذاشتم آسیبی بهت بزنه.»

الکس به سختی قورت داد.
هنوز رنگش پریده بود.

الکس: «اون… واقعاً می‌خواست بزنه.»

بورا چشماش خیس شد.
«نه… اون فقط… عصبی بود.»

الکس آروم گفت:
«آدمای عصبی ماشه نمی‌کشن، بورا.»

اون جمله مثل سوزن رفت تو قلبش.

بورا عقب رفت.
نفس عمیق کشید.

بورا: «تو نمی‌فهمی… اون همیشه این‌جوری بوده. وقتی می‌ترسه… خطرناک می‌شه.»

الکس ابرو بالا انداخت.
«از چی می‌ترسه؟ من؟»

بورا ساکت شد.

چشم‌هاش لرزید.

و همون سکوت… جواب بود.

---

پایین عمارت

جونگکوک بالاخره از جاش تکون خورد.
آروم رفت سمت اسلحه.
خم شد. برداشتش.

چند ثانیه بهش خیره شد.
بعد ضامنشو کشید و خشاب رو درآورد.

نیکولاس آروم گفت:
«بالا نرو.»

جونگکوک: «باید برم.»

سزار جلوشو گرفت.
«الان نه. اگه بری فقط بدتر می‌کنی.»

جونگکوک نگاهش کرد.
نگاهی که دیگه اون خشونت چند دقیقه پیش رو نداشت.
خالی‌تر بود.

«اون منو زد.»

نیکولاس شونه بالا انداخت.
«حقش بود.»

سزار با خنده گفت:
«سیلیش صدای وجدان داشت، عمو.»

جونگکوک پلک نزد.

بالا رو نگاه کرد.

در اتاق هنوز بسته بود.

دلش فشرده شد.
اون تصویر… بغل کردن بورا، دستاش روی صورت الکس…

یه حس عجیب توی قفسه‌ی سینه‌ش پیچید.
نه صرفاً حسادت.
نه فقط خشم.

یه ترس بیمارگونه از این که جایگاهش داره کم‌رنگ می‌شه.

آروم گفت:
«اون هنوز بچه‌ست.»

نیکولاس سریع جواب داد:
«نه داداش. فقط تو نمی‌خوای بزرگ شدنشو ببینی.»

این یکی تیر سوم بود.

بی‌صدا.
ولی مستقیم تو قلب.

جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نفسشو آهسته بیرون داد.

و برای اولین بار، به خودش شک کرد.

---

طبقه بالا – پشت در بسته

بورا کنار پنجره ایستاده بود.
الکس پشتش.

الکس آروم گفت:
«بورا… یه سوال.»

بورا: «چی؟»

الکس:
«اگه اون عموته… چرا این‌قدر از این که من کنارت باشم عصبانیه؟»

بورا جواب نداد.

دستش مشت شد.

پایین، صدای قدم‌های جونگکوک به سمت پله‌ها اومد.

آروم.
سنگین.
مصمم.

الکس به سمت در نگاه کرد.

بورا نفسشو حبس کرد.

و دستگیره‌ی در… آروم چرخید.
دیدگاه ها (۱۳۹)

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پارت ۴۵

𓆩 پارت ۶۸ 𓆪 🖤ات با ناباوری به مرد خیره شد.— تو از کجا منو می...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎلیــلــیوم وحــشی⁵همین که درو هل دادم بورا پشتم پ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

Part 4 (Attachment)فیلیکس به درس گوش داد و یادداشت کرد.بعد خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط