{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران يوسف وقتي مي‌خواستنديوسف را به چاه بيفکننديوسف لـ

برادران يوسف وقتي مي‌خواستنديوسف را به چاه بيفکننديوسف لـبـخـنـدي زد !يهودا پرسيد: چرا خنديدي ؟ اين جا که جاي خنده نيست !يوسف گفت : روزي در اين فکر بودم که چگونه کسي مي‌تواندبه من اظهار دشمني کند با وجود اين که برادران نيرومندي چون شما دارم !اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غير از خــــدا تکيه گاهي نيست !و اين چاه نشيني امروز من تاوان تکيه دادن به خلق خداست !!!!!!
دیدگاه ها (۱)

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت ۲۴تقریباً یک ماه از ورود چویا ب...

برادران يوسف وقتی می‌خواستنديوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند، یوسف لـ...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لـب...

وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لـبـخـنـدی زد!یه...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکننديوسف لـبـ...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخ...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط