پرنسس من ۱۹

صدای مهیبِ رعد و برق مثل انفجاری در دلِ





تاریکی بود با قطع شدنِ ناگهانیِ برق، اتاق





در سیاهیِ مطلق فرو رفت. ا/ت که از قبل




به خاطر درد و شوکِ فرار در وضعیتِ روحیِ





شکننده‌ای بود، با این صدای ناگهانی از جا




پرید و بدونِ فکر خودش را به تنها




تکیه‌گاهش در آن تاریکی، یعنی




جونگ‌کوک، پرتاب کرد.



شدتِ این حرکت باعث شد تعادلِ




جونگ‌کوک که لبه‌ی تخت نشسته بود به




هم بخورد. او به پشت روی تخت افتاد و






ا/ت هم دقیقاً روی سینه‌ی او قرار گرفت.




ضربانِ قلبِ جونگ‌کوک زیرِ بدنِ ا/ت مثل




یک طبل می‌کوبید.




ا/ت که تازه متوجهِ وضعیت شده بود،




خجالت زده دست‌هایش را روی تخت




گذاشت تا خودش را بالا بکشد و جدا شود،




اما قبل از اینکه بتواند حرکتی کند، دستانِ





نیرومندِ جونگ‌کوک مثل زنجیر دورِ کمرش





حلقه شدند. فشارِ دستانِ او نه تنها مانع از





بلند شدنِ ا/ت شد، بلکه او را محکم‌تر به




سینه‌ی خودش چسباند.



در آن تاریکی، فقط صدایِ باران که به پنجره




می‌کوبید و نفس‌هایِ تندِ هر دو شنیده





می‌شد. جونگ‌کوک سرش را کمی بالا آورد و





لب‌هایش را نزدیکِ گوشِ ا/ت برد. گرمایِ





نفس‌هایش پوستِ سردِ ا/ت را نوازش


می‌داد.

جونگ کوک «کجا؟... نترس، من که



نرفتم.»



لحنِ او دیگر هیچ شباهتی به آن مردِ




سنگدلِ چند ساعت پیش نداشت. صدایش




خش‌دار عمیق و به طرزِ عجیبی حمایت‌گر




بود. او یکی از دستانش را بالا آورد و پشتِ






کمر ا/ت را با آرامش نوازش کرد، انگار که






می‌خواست لرزشِ بدنِ او را مهار کند.

جونگ کوک : «همین‌جا بمون. بیرون




طوفانه... برق‌ها هم که رفته. با این پایِ



داغون می‌خوای کجا بری؟»



او کمی خودش را جابه‌جا کرد تا هر دو




راحت‌تر باشند و سرِ ا/ت را دوباره روی




سینه‌اش درست جایی که قلبش می‌تپید،



قرار داد.

جونگ کوک : «بخواب... قول می‌دم اگه





بیدار بمونی و تکون نخوری، دیگه نه از





تنبیه خبری باشه و نه از دعوا. فقط




چشمات رو ببند و به صدایِ بارون گوش



کن.»

ا/ت می‌توانست بویِ تلخ و جذابِ ادکلنِ او






را که حالا با بویِ بارانِ نشسته روی






لباس‌هایش مخلوط شده بود، با تمامِ وجود





حس کند. دستانِ جونگ‌کوک مثل یک






حصارِ امن، او را از تمامِ ترس‌هایِ بیرون و





دردهایِ درونش جدا کرده بود.




ادامه دارد ...



اینم از پارت که گفتمممم


چی فراموش نشه؟

آفرین گلم حمایتتتتت💋💋💋💋


شرطا : ۳۵ لایک
دیدگاه ها (۱۷)

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

تکپارتی | جونگکوک

فصل پنجم: یخ‌های در حالِ ذوبصبح که شد، نورِ ملایمِ خورشید از...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط