وقتی دوستت داشت ولی … p4

اسلاید دو اتاق ات
خیابون اینسادونگ : یه خیابون توی کره که معمولا شلوغه یه خاطر زیبایی و آثار هنری ای که توش هست
……………
چند روزی گذشت
ولی نه اونطوری که تو فکر میکردی
هر روز از خواب پامیشی و میری پایین صبحونه میخوری برمیگردی بالا و معمولا تا شب تو اتاق میمونی این برات خسته کننده شده بود دلت میخواست بری توی خونه ی خودت و بری دوستت رو ببینی که اصلا حالش خوبه یا نه همینطوری که نشسته بودی
+ چرا فرار نکنم ؟
با خودت فکر کردی که اصلا چطوری میتونی فرار کنی چون ارتفاع پنجره ی اتاقت به زمین خیلی زیاد بود و زیرش هم پر نگهبان
+ خب اول بزار راه پایین اومدن رو باز کنم
تمام زورت رو جوع کردی و پرده رو کشیدی سمت خودت که پاره شد پرت شدی زمین
و صدای بلندی ایجاد کرد
صدای قدم های هیونجین رو میشنیدی که داره میاد سمت اتاق
تو هم نمیدونستی باید با این پرده چی کار کنی
در اتاقت باز شد
_ وای ات خوبی چیزیت که…….. چرا پرده دستته ؟
+ اوه خب . خب میدونی اهااا
میخواستم ببندم به کمرم بازی کنم ، اره
_ ( خنده ) خب چرا نگفتی برات یه لباس بخرم
+ خببب اخه همیشه دوست دارم خودم درست کنم
_ خب میگفتی برات پارچه بخرم
+ ام ، خب حالا دیگه اینطوری شد دیگه
_ باشه من میرم
+ باشه
رفت و در رو آروم بست از شدت استرسی که خالی شده بود پوفی کشیدی و ادامه دادی
خب حالا باید ببندمش به …… پتو !
پتو هم برداشتی و بستی به پرده
+ خب دیگه آمادس حالا ، چطوری نگهبان هارو بپیچونم ؟
آروم خودتو پرت کردی رو تخت و شروع کردی به فکر کردن
کلی فکر کردی ولی چیزی به ذهنت نرسید
+ فکر نمیکنم اصلا نیازی به طناب باشه
از جات پاشدی و از اتاق اومدی بیرون و رفتی سمت اتاق هیون و آروم در زدی
_ بیا تو
رفتی تو
_ عه ات تویی
+ اره ، میخواستم یه درخواستی بکنم
_ خب بگو
+ میشه بریم خیابون اینسادونگ
_ اونجا میخوای بری چی کار ؟
+ خب اونجا خیلی قشنگه خیلی وقت هم هست نرفتم میشهه . لطفا
_ اه . خب باشه بریم برو لباس بپوش
+ وای واقعنیی مرسیی ، و آروم هیون رو بغل کردی
هیون هم که پروانه های تو دلش درحال پرواز بودن ولی هیچی نمیگفت یا نشون نمیداد
رفتی سمت اتاقت و یه لباش رندوم رو برداشتی و پوشیدی
رفتی بیرون اتاق و دیدی کنار هیون پنج تا نگهبان وایسادن
+ اینا کی آن ؟
_ نگهبان دیگه
+ باشه بریم
خیابون اینسادونگ همیشه خیلی شلوغ بود تو هم میخواستی استفاده کنی و‌توی این شلوغی از جلوی چشم هیون دور شی
دیدگاه ها (۴)

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

پارت 26 رمان عشق مدرسه ای جونگین: اگه جرعت داری یکیو تو جمع...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

My dady پارت①①دختره اومد. یه لباس سفید با روپوش مشکی تنش بود...

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

#تک_پارتی_هیونجینتوضیحات:تو و هیونجین یه ساله باهم ازدواج کر...

پارت 6رمان ✨عشق مدرسه ای✨هیونجین: خب من دوستت دارم. خیلی وقت...

پارت 31 رمان عشق مدرسه ای جونگین : خب اول مینهو بعد لیسا و ب...

پارت 45 رمان عشق مدرسه ای ویو وقتی که میخواستند برن بیرون: ا...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط