{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Like Swan 🦢

Like Swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇15
ویو هویج:
یک هفته گذشت.
یک هفته‌ای که برای ات، بیشترش با درس و امتحان و غر زدن‌های اومی گذشت.
البته یک اتفاق دیگه هم قرار بود از همین هفته، فضای کلاس رو عوض کنه.
صبح دوشنبه، ات و اومی مثل همیشه کنار هم وارد کلاس شدن. اومی کیفش رو روی صندلی انداخت و نشست.
~ ات.
= هوم؟
~ شنیدی قراره امروز یه دانش‌آموز جدید بیاد؟
ات نشست و کتابش رو از کیفش درآورد.
= نه. کی بهت گفت؟
~ یکی از بچه‌های کلاس بغلی.
= تو چرا همیشه از همه‌چی زودتر خبردار میشی؟
اومی با افتخار سرش رو بالا گرفت.
~ چون اطلاعات مهم مملکت دست منه.
= اطلاعات مهم مملکت یا شایعه‌های مدرسه اسکل خان؟
~ فرق چندانی نداره.
ات خندید و سرش رو تکون داد.
چند دقیقه بعد، صدای زنگ خورد و بچه‌ها سر جاشون نشستن. در کلاس باز شد.
نامجون وارد شد، کتاب‌هاش رو روی میز گذاشت و طبق معمول نگاهی به کلاس انداخت.
_ خیله خب، ساکت شید.
همه ساکت شدیم.
نامجون چند لحظه به در نگاه کرد.
_قبل از شروع درس، امروز یه دانش‌آموز جدید به کلاسمون اضافه میشه.
چند نفر فوراً شروع کردن به پچ‌پچ.
اومی آروم با آرنج به ات زد.
~ دیدی گفتم؟
ات لبخند زد.
نامجون نگاهی سمتشون انداخت.
_ اقای اومی، چیزی گفتید؟
اومی صاف نشست.
~ نه استاد.
_خوبه.
بعد دوباره به سمت در برگشت.
_بیا داخل.
پسری وارد کلاس شد.
موهای مشکی مرتب، چهره‌ی آرام و لباس مدرسه‌ای که هنوز کمی ناآشنا به نظر می‌رسید.
چند لحظه ساکت جلوی کلاس ایستاد.
نامجون گفت:
_خودتو معرفی کن.
پسر با لهجه‌ی چینی انگلیسی حرف زد که فقط از بعضی کلمه‌ها می‌شد فهمید، گفت:
+ سلام. من لی یان هستم. تازه از چین اومدم و از امروز قراره اینجا درس بخونم.
چند نفر از بچه‌ها با کنجکاوی نگاهش کردن.
اومی زیر لب گفت:
~ خوشتیپه.
= تو دو دقیقه هم نمی‌تونی ساکت بمونی؟
~ خب واقعیتو گفتم!
نامجون که ظاهراً حرفشون رو شنیده بود، بدون اینکه حتی سمتشون برگرده گفت:
_اومی
اومی فوری دهانش رو بست.
~ بله استاد.
نامجون به لی یان اشاره کرد.
_اون صندلی خالی کنار پنجره برای توئه.
لی یان سر تکون داد و به سمت صندلی رفت.
از کنار میز ات و اومی که رد شد، لبخند کوتاهی زد.
+ سلام.
اومی هم لبخند زد.
~ سلام.
ات هم سرش رو بلند کرد.
= سلام.
لی یان نشست.
کلاس شروع شد، اما کنجکاوی بچه‌ها هنوز تموم نشده بود. چند دقیقه بعد، اومی یک تکه کاغذ کوچیک از زیر میز رد کرد سمت ات. ات بازش کرد.
«بعد کلاس باهاش حرف می‌زنیم.»
ات زیرش نوشت:
«تو با همه حرف می‌زنی.»
کاغذ برگشت.
«معلومه»
ات جلوی خنده‌ش رو گرفت. نامجون همان لحظه از کنار میزشون رد شد.
_اگر این کاغذ از نظر درسی خیلی مهمه، می‌تونید بلند بخونید تا همه استفاده کنن.
هر دو همزمان سرشون رو بالا آوردن.
= نه استاد.
~ اصلاً مهم نیست استاد.
نامجون چند ثانیه نگاهشون کرد و دوباره به توضیح دادن ادامه داد.
بعد از زنگ، بیشتر بچه‌ها دور لی یان جمع شدن و سؤال‌های مختلف پرسیدن که بعضیا واقعا فوضولی بود.
«چند وقته اومدی؟»
«رنگ لباس زیرت چه رنگیه؟»
«چین چطوریه؟»
«غذاهای چینی رو دوست داری؟»
لی یان به همه با آرامش جواب می‌داد.
اومی و ات هم یه کوچولو دورتر وایستاده بودن.
لی یان نگاهشون کرد و گفت:
+ شما دوتا هم میاین؟
اومی با لبخند جلو رفت.
~ معلومه.
بعد به ات اشاره کرد.
~ این اته. من اومی‌ام.
ات سرش رو تکون داد.
= خوشبختم.
لی یان لبخند زد.
+ منم همین‌طور.
همون روز، سه‌تایی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردن با هم حرف زدن. لی یان تازه وارد مدرسه شده بود و خیلی چیزها رو نمی‌شناخت، از کلاس‌ها گرفته تا قوانین مدرسه. اومی هم که عاشق توضیح دادن بود، تقریباً تمام مدرسه رو براش تعریف کرد.
ات هم هرجا لازم بود کمکش می‌کرد.
و هیچ‌کدوم از اون سه نفر نمی‌دونستن این آشنایی ساده، قراره در هفته‌های آینده چه تغییراتی توی رابطه‌های بینشون ایجاد کنه.
ـــــ
با یاد و نام خدا دراما رو اغاز میکنم😈😂🎀
حمایت کن خدایی انگشتت اوف میشه عسلم؟ 😃💔
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
دیدگاه ها (۳۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط