{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ارباب‌سنگدل

#ارباب‌سنگدل
#پارت_8


فردا>>>>


کوک همه جای عمارت رو گشت

مهمونا توی سالن منتظر عروس و داماد



خدمتکار : قربان. خانم رو پیدا نکردیم صبح لباس عروسشون رو پوشیدن حالشون خوب بود گفتن فقط میخوان تنها باشن. نمیدونیم کجاست


کوک عصبی : عین آدم بگردین پیداش میکنین اون که نمیتونه از عمارت رفته باشه



خدمتکار باشه ای گفت و رفت


کوک رفت سمت اون انبار تاریک طبقه پایین
از پشت در گوش داد صدایی هست ؟؟ا.ت اینجاست


که صدای گریه ضعیفی رو شنید. لبخندی کج روی لبش شکل گرفت

و رفت داخل


ا.ت با شنیدن صدای باز شدن در ساکت شد



کوک : یعنی اون دختر کجا میتونه رفته باشه


ا.ت خیره به حرکات کوک نگاه می‌کرد

کوک : اون دختر. احمق بیچاره ای. که مالک منم
و قرار تا آخر عمرش زجرش بدم اما الان ...الان اگه نیاد قبرشو با دستای خودم میکنم




ا.ت یکم ترسیده. پارچه سفید لباس عروسش رو تو دستاش جمع کرد و محکم نگه داشت دیگه کوک رو نمی‌دید صدایی هم ازش نمیشنید
رفت؟؟



که یهو دستی روی شونه. ا.ت گذاشته شد

کوک با لبخند بی رحمش: پس اینجایی قایم موشک بسه


و ا.ت رو کشید سمت خودش به چشمای قرمز ا.ت نگاه کرد و گفت : از من قایم میشی احمق هااااا



و ا.ت رو از اون انباری کشید بیرون




بعد کلی حرف بار. ا.ت کردن. رفت سمت سالن. ا.ت با دلی گرفته. مجبور یکم خودشو مرتب کرد و دنبالش راهی شد. چشاش هنوز از گریه یکم قرمز بود
توی اون لباس. توی اون حالت عین فرشته ها بود فرشته ای که کوک بال هاش رو چیده بود



وارد سالن شدن. ا.ت با جمعیت. نگاه نکرد تا مبادا اون پسر بیچاره (( منظور دوست پسر ا.ت هستش)) رو ببینه. شکستنش رو ببینه


ا.ت شکست عشقی و اینا نمی‌خورد چون اصلا عاشق نبود ولی ... ولی اون پسر خیلب دوستش داشت. و این ا.ت رو میشکست


بعد از اینکه. حلقه ها رو دست هم دادن

و جمعیت براشون دست می‌زد

کوک اروم خیلی اروم ا.ت رو کشید سمت خودش دستش رو دور کمرش حلقه کرد و چونش رو روی شونه ا.ت زد و گفت : سمت راستت رو ببین اونجا یکی منتظر نگاه توئه...




ا.ت برگشت و با. نگاه شکسته لی جونگ هو ((دوست پسر ا.ت البته دوست پسرش توی گذشتش))

لی جونگ هو با اشک هایی که توی چشاش حلقه زده بود زیر لب چیزی رو زمزمه کرد

یکم که گذشت با پشت دست اشک هاش رو پاک کرد و از سالن. زد بیرون


ا.ت سنگینی رو روی قلبش حس کرد

اشک تو چشاش حلقه زد : جونگ هو
دیدگاه ها (۰)

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط