عشق سبز و صورتی
پارت ۱۱
ذهن دامیان: واای خدا این کله صورتی خیلی گوگولیه دوست دارم برم همین الان لپش رو بِکشم
آنیا ذهن دامیان رو میخونه و با خودش میگه: ای خدا مثل این که دامیان جدی جدی از من خوشش میاد
البته نه اینکه من از اون خوشم نیاد🙄منم دامیان رو دو.. چی داری میگی آنیا تو هنوز برای این چیز ها خیلی کوچیکی
(تعطیلات مدرسه)
ویو آنیا:
الان تعطیلات مدرسه هستو من نزدیکه یک ماهه که دامیان رو ندیدم د.دلم ب.براش تنگ شده
ویو دامیان:
از تعطیلات مدرسه بدم میان چون نمی تونم آنیا رو ببینم یعنی قراره ی ماه دیگه هم نبینمش؟ واقعا نمیتونم تحمل کنم باید بهش زنگ بزنم بگم که با هم بریم بیرون
(دینگ دینگ )
گوشی آنیا زنگ خورد
آنیا: بله؟
دامیان: سلام ا.انیا
آنیا: عه پسر دوم تویی
کاری داشتی؟
دامیان: گفتم که چون توی خونه حوصلم سر رفته بود بیایی با هم بریم ی کافه ای جایی(البته که من حوصلم سر نرفته بود چون بابام کلی برنامه برام در نظر گرفته بود) نظرت چیه؟
آنیا که از ذوق داشت بال در میآورد گفت: باشه حتما. پس ساعت ۳ بیا دنبالم
دامیان: خیله خوب خداحافظ
آنیا: بای بای پسر دوم
دامیان:🍅🍅🍅اون الان قبول کرد باهام بیاد بیرون؟ واای این عالیه😆😆
ویو آنیا:
رفتم لباس بپوشم ی کراپ سفید پوشیدم با ی دامن خیلی کوتاه صورتی و ی کت کوتاه آبی پوشیدم
تازه کار موهام تموم شده بود که زنگ در خورد
یور: من باز میکنم
اوه دامیان کون شما اینجا چکار میکنید
دامیان: سلام خانم فورجر اومد با آنیا بریم بیرون
یور: باشه خوش بگذره☺️
آنیا زود باش بیا دامیان اومده
آنیا: اومدممم
آنیا اومد و یور رفت
ذهن دامیان : واای اون خیلی خوشگله منو دیوونه خودش کرده
دامیان: کله صورتی دامنت خیلی کوتاه نیست؟
آنیا: مثل پیرمردا رفتار نکن بیا بریم
و باهم رفتن
دارم میمیرم از خستگی امروز هم ساعت ۵ صبح براتون پارت گذاشتم
من برم بخوابم بای بای تا فردا
امید وارم خوشتون بیاد 😘❤️
ذهن دامیان: واای خدا این کله صورتی خیلی گوگولیه دوست دارم برم همین الان لپش رو بِکشم
آنیا ذهن دامیان رو میخونه و با خودش میگه: ای خدا مثل این که دامیان جدی جدی از من خوشش میاد
البته نه اینکه من از اون خوشم نیاد🙄منم دامیان رو دو.. چی داری میگی آنیا تو هنوز برای این چیز ها خیلی کوچیکی
(تعطیلات مدرسه)
ویو آنیا:
الان تعطیلات مدرسه هستو من نزدیکه یک ماهه که دامیان رو ندیدم د.دلم ب.براش تنگ شده
ویو دامیان:
از تعطیلات مدرسه بدم میان چون نمی تونم آنیا رو ببینم یعنی قراره ی ماه دیگه هم نبینمش؟ واقعا نمیتونم تحمل کنم باید بهش زنگ بزنم بگم که با هم بریم بیرون
(دینگ دینگ )
گوشی آنیا زنگ خورد
آنیا: بله؟
دامیان: سلام ا.انیا
آنیا: عه پسر دوم تویی
کاری داشتی؟
دامیان: گفتم که چون توی خونه حوصلم سر رفته بود بیایی با هم بریم ی کافه ای جایی(البته که من حوصلم سر نرفته بود چون بابام کلی برنامه برام در نظر گرفته بود) نظرت چیه؟
آنیا که از ذوق داشت بال در میآورد گفت: باشه حتما. پس ساعت ۳ بیا دنبالم
دامیان: خیله خوب خداحافظ
آنیا: بای بای پسر دوم
دامیان:🍅🍅🍅اون الان قبول کرد باهام بیاد بیرون؟ واای این عالیه😆😆
ویو آنیا:
رفتم لباس بپوشم ی کراپ سفید پوشیدم با ی دامن خیلی کوتاه صورتی و ی کت کوتاه آبی پوشیدم
تازه کار موهام تموم شده بود که زنگ در خورد
یور: من باز میکنم
اوه دامیان کون شما اینجا چکار میکنید
دامیان: سلام خانم فورجر اومد با آنیا بریم بیرون
یور: باشه خوش بگذره☺️
آنیا زود باش بیا دامیان اومده
آنیا: اومدممم
آنیا اومد و یور رفت
ذهن دامیان : واای اون خیلی خوشگله منو دیوونه خودش کرده
دامیان: کله صورتی دامنت خیلی کوتاه نیست؟
آنیا: مثل پیرمردا رفتار نکن بیا بریم
و باهم رفتن
دارم میمیرم از خستگی امروز هم ساعت ۵ صبح براتون پارت گذاشتم
من برم بخوابم بای بای تا فردا
امید وارم خوشتون بیاد 😘❤️
- ۹.۱k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط