عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان
قند در دلم اب شد چشمانم برق زد پرسیدم چی گفتی؟
پریاگفت سیاوش هواست کجاست میگم پریسا باهات کار داره عجله کن ... بی اختیار گفتم از تو به یک اشاره از من به سر دویدن . همراه پریا رفتم در یکی از کلاس ها پریسا را دیدم که با مریم و اذر و لیلا و اکرم نشسته بودند... اعتراف قشنگی نیست برای یک مرد زیبا نیست حق داری ملامتم کنی ولی اصلا اعتماد به نفس نداشتم . پاهایم سست شد انرژی نداشتم فشارم افتاد . وقتی پریسا بود هیچ کس به چشمنمی آمد یکی از دختر ها گفته بود تا کنار پریسا هستیم هیچ کس ما را نمی بیند که بخواهد بپسندد زیبایی پریسا زبان بدنش ستودنی بود وقنی راه می رفت زمین زیر پایش می لرزید . از خحالت قرمز شده بودم وقتی وارد شدم پریسا با ان مدیریت ذاتیی خیلی ارام گفت خانوما تشریف ببرید من با سیاوش کار دارم از خوشحالی در پوست خودم نبودم من و پریسا تنها در کلاس فرصت زیبایی بود تا در چشمانش غرق شوم و چند دفتر در وصف چشم و ابرو و صدایش بنویسم
انقدر ذوق زده بودم که نمیخواستم با یاد آوری متاهل بودن پریسا این فرصت طلایی را از دست بدهم . به صورتش نگاه کردم . نمیدانم از کجا انرژی و نور میگرفت ولی برای مسحور کردن و دیوانه کردن من کافی بود .
با صدای بلند پریسا به خودم امدم سیاوش هواست کحاست ؟ تکانی به سرم دادم گفتم همینجا گفت سه بار بهت گفتم بفرمایید بشینید . باور کن ناخوداگاه بدون انکه نگاه از صورتش بر دارم بر روی زمین نشستم . .. فدای لبهایش شوم با صدای بلند خندید و مرا در جنونم کامل کرد .... گل بود به سبزه اراسته شد بدون لبخند مست نگاهش بودم حالا که می خندید دیگر حالم قابل گفتن نیست
(جان عشاق سپند رخ خود می دانست
اتش جهره بدین کار بر افروخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهر اشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود )
به خدا قسم حاضرم تمام زندگیم را فدیه دهم ولی خدا فرصت دوباره دهد تا فقط یکبار دیگر فقط یک بار دیگر لبخند پریسا را ببینم ...
پربسا بعد از خنده بلند که زیبایی صدای پرنده ها را در کنار رودخانه زلالی در دل جنگل برایم زنده میکرد گفت سیاوش خیلی طنزی باورم نمیشد اینقدر روحیه طنز و شوخی و کمیک داشته باشی ... بیا رو صندلی بشین ... پاشو ...
نمیخواستم یکثانیه هم تماشای صورت زیبای پریسا از دست بدهم حالا که تن به گناه داده بودم و باید چند روز عذاب وجدان این نگاه را تحمل میکردم حداقل با یک دل سیر زیارتش میکردم .... پریسا گفت سیاوش هواست هست ؟ صحبتام خبلی جدیه ؟....
الان که یادم می اید خنده ام میگیرد ولی انروز خجالت کشیدم ... در حالی که لبخند محوی داشتم و به چشمانش خیره شده بودم گفتم
میشه از دست تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد
میشه از دست تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد...
پریاگفت سیاوش هواست کجاست میگم پریسا باهات کار داره عجله کن ... بی اختیار گفتم از تو به یک اشاره از من به سر دویدن . همراه پریا رفتم در یکی از کلاس ها پریسا را دیدم که با مریم و اذر و لیلا و اکرم نشسته بودند... اعتراف قشنگی نیست برای یک مرد زیبا نیست حق داری ملامتم کنی ولی اصلا اعتماد به نفس نداشتم . پاهایم سست شد انرژی نداشتم فشارم افتاد . وقتی پریسا بود هیچ کس به چشمنمی آمد یکی از دختر ها گفته بود تا کنار پریسا هستیم هیچ کس ما را نمی بیند که بخواهد بپسندد زیبایی پریسا زبان بدنش ستودنی بود وقنی راه می رفت زمین زیر پایش می لرزید . از خحالت قرمز شده بودم وقتی وارد شدم پریسا با ان مدیریت ذاتیی خیلی ارام گفت خانوما تشریف ببرید من با سیاوش کار دارم از خوشحالی در پوست خودم نبودم من و پریسا تنها در کلاس فرصت زیبایی بود تا در چشمانش غرق شوم و چند دفتر در وصف چشم و ابرو و صدایش بنویسم
انقدر ذوق زده بودم که نمیخواستم با یاد آوری متاهل بودن پریسا این فرصت طلایی را از دست بدهم . به صورتش نگاه کردم . نمیدانم از کجا انرژی و نور میگرفت ولی برای مسحور کردن و دیوانه کردن من کافی بود .
با صدای بلند پریسا به خودم امدم سیاوش هواست کحاست ؟ تکانی به سرم دادم گفتم همینجا گفت سه بار بهت گفتم بفرمایید بشینید . باور کن ناخوداگاه بدون انکه نگاه از صورتش بر دارم بر روی زمین نشستم . .. فدای لبهایش شوم با صدای بلند خندید و مرا در جنونم کامل کرد .... گل بود به سبزه اراسته شد بدون لبخند مست نگاهش بودم حالا که می خندید دیگر حالم قابل گفتن نیست
(جان عشاق سپند رخ خود می دانست
اتش جهره بدین کار بر افروخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهر اشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود )
به خدا قسم حاضرم تمام زندگیم را فدیه دهم ولی خدا فرصت دوباره دهد تا فقط یکبار دیگر فقط یک بار دیگر لبخند پریسا را ببینم ...
پربسا بعد از خنده بلند که زیبایی صدای پرنده ها را در کنار رودخانه زلالی در دل جنگل برایم زنده میکرد گفت سیاوش خیلی طنزی باورم نمیشد اینقدر روحیه طنز و شوخی و کمیک داشته باشی ... بیا رو صندلی بشین ... پاشو ...
نمیخواستم یکثانیه هم تماشای صورت زیبای پریسا از دست بدهم حالا که تن به گناه داده بودم و باید چند روز عذاب وجدان این نگاه را تحمل میکردم حداقل با یک دل سیر زیارتش میکردم .... پریسا گفت سیاوش هواست هست ؟ صحبتام خبلی جدیه ؟....
الان که یادم می اید خنده ام میگیرد ولی انروز خجالت کشیدم ... در حالی که لبخند محوی داشتم و به چشمانش خیره شده بودم گفتم
میشه از دست تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد
میشه از دست تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد...
- ۱.۶k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط