#چرا_انقدر_دیر...

#چرا_انقدر_دیر...
حالا که یافتمت
چرا انقدر دور
چرا انقدر دیر
حالا که تو سالهاست
حالا که من اینک
من و تو
شبیه شخصیتهای بیربط دو داستانیم
و حالا
من عاشق یک داستان شده ام
عاشق شخصیت بیماری از یک داستان
که می رود آهسته آهسته بمیرد
من شخصیت داستانی
که هرگز نوشته نخواهد شد
کتاب من و تو سواست
برای با تو بودن
دلم خوش است به وظیفه ی خطیر واژگان
: هنگامی که می نویسی غم ، غمگین می شوم
هنگامی که می نویسی لبخند، می خندم
هنگامی که می نویسی مرگ ، می میرم
هنگامی که ننوشتی عشق ،عاشق شدم
و من در جوابت
کلمات را سوار می کنم بر مرکبی از نور
در حالی که پیچده شده اند
در حریری از محبت من به تو
و آغشته کردمشان با هزار بوسه
و معطرند به تمام مریم هایی
که از دادنشان به تو محرومم
حالا که عاشق شده ام ...

کلمات منجیان من اند
همیشه بوده اند
من تو را عاشقم
به واسطه ی تعلقم به واژه
من از واژه زاده شدم
دردفترم روییدم
و در نقطه ی ناپیدایی
که یک قلم به جای گذارد
خواهم مرد
تو نیز زاده ی واژگانی
تو را همزاد
تو را واژه
تو را دوست دارم
و آن را به جز به واژه نخواهم آلایید
خود را به جمله ام بسپار
سبد گلی را که به دستش دادم بگیر
و عطر دلاویزش را
شبیه یک قصه
به خاطر بسپار
دیدگاه ها (۵)

✲ " پسری که هیچ انتخابی نداشت... "👇👇👇✍️ : دریکو مالفوی از نظ...

پاییز اومد.. مرتضی پاشایی.عکس ملکه خوب ها

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

داستان

🌧️ بیا بارون...بعضی بارون‌ها فقط خیابون‌ها رو خیس نمی‌کنن......

**پارت نهم: بازی با مرگ**سکوتِ سنگینی دورِ میزِ VIP رو گرفته...

راز خون پارت هفتم

ادامه ی قسمت دوم رمان هفتمین سایه

فاصله یک لبخند تا جنون

صدایی از کامیل نشنید تازه فهمید تو چه موقعیتی هستن. خودشو مر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط