این باره چهارمه که دارم پارت رو مینویسم...
[p2]
(فقط کافیه یکی پشتم باشه)
.......
ا/ت: همچنین
سانزو: خوب؟
ا/ت:.....
سانزو: الان چیه؟.... قراره بشینی گریه کنی؟
ا/ت: نه خیرمممم!*از چشم اشک میریزه*
سانزو: الان داری گریه میکنی....
ا/ت: میدونم...
سانزو: ببین....از دیدن گریه متنفرم پس جلو من گریه نکن که خوشم نمیاد
ا/ت:....
سانزو:....
ا/ت: اخه.... چرا همه ازم استفاده میکنن؟
سانزو: چون ساده ای
ا/ت: نمیخوام ساده باشم
سانزو: من مشاور نیستم پس از من چیزی نپرس و راهکار نخوا!
ا/ت: پس چیکار کنم
سانزو:... اگر بگم.... من الان پشتت وایمیسم....ازت حمایت میکنم؟....یه کاری رو برام انجام میدی؟
ا/ت: چ... چه کاری؟
سانزو: اون زنی که فرار کرد رو بگیر!
ا/ت: باشه!*اشکم رو پاک میکنم*
ذهن سانزو: این فقط نیاز داره یه دوست داشته باشه... یه دوست خوب
ا/ت: سه سوته برمیگردم!
سانزو: پس منتظرم....
ا/ت: باشه*میدوم سمت اون قسمتی که اون زن ازش فرار کرد*
ذهن ا/ت: تا جایی که میدونم کل این منطقه خالیه همه خونه ها خالیه و در ها قفله و هر کس بخواد وارد خونه ها بشه اژیر بلند میشه...
*همون لحظه صدای اژیر بلند میشه*
ا/ت: هه چه اسون!...*با سرعت میرم سمت اون منطقه*
*رسیدم به اونجا و با همون زن روبه رو شدم*
ا/ت: پس اینجایی*اروم میگه*
*میرم سمت زن بی صدا و موهاشو از پشت میکشم و روی زمین کشون کشون میبرمش سمت خونم*
زن: ولم کنننن
ا/ت: ساکت
زن: میگم ولممم کننن موهام رو ول کنننن
ا/ت: خفه شو!
زن: دارم میگم!... موهام رو و..*ا/ت حرفش رو قطع میکنه*
ا/ت: دارم میگم خفهههه شووووو!*فریاد*
زن:....
سانزو: اوه اوه... ببین با چی برگشتهههه.... بنزام قدرتت رو دختر!
ا/ت: بفرما... اوردمش
سانزو: الان دو طرف حساب بردیم....من چیزی که خواستم رو گرفتم... تو انتقامتو
ا/ت: انتقام؟
سانزو: اره... ممنون که بهم کمک کردی...
ا/ت: خواهش*لبخند*
ذهن سانزو: لبخندش... قشنگه.... دارم چی باخودم میگم... این لبخند قشنگ نیست....ولی... قشنگه...
سانزو؛ و راستی....هر وقت کار نداشتم میام بهت سر میزنم باشه؟...
ا/ت: باشه... پس منتظرت میمونممم بای باییی اقای سانزوووو*لبخند چشم بسته*
سانزو:بای بای*بعد از گرفتن اون زن و سپردنش به مایکی و بغیه فکرم همش پیش ا/ت بود*
_فردا شب.....تایم؟ 8:46 دقیقه
/ویو سانزو/
ذهن: لعنتی.... نمینونم اینو تحمل کنم... خیلی درد داره... نزدیک ترین مکان به اینجا کجاستتتت!؟... صبر من... ا/ت!!
خودم رو کشون کشون برم سمت خونه ی ا/ت در زدم... کسی جواب نداد... دوباره در زدم
سانزو: ا/ت!...در رو باز کن به کمکت نیاز دارم
حرفم تموم شد و بعد از دو ثانیه در باز شد
/ویو ا/ت/
سانزو رو دیدم که خون ریزی داره...دست پاچه شدم ولی خودم رو جمع کردم اوردمش داخل و دیدم زخمش جدیه یکم فکر کردم و زخم باند پیچی کردم...
سانزو: ممنون...
ا/ت: خواهش میکنم...
سانزو: دسترسیم به تو خیلی خوبه....
ا/ت: واقعا؟
سانزو: اره...
(فقط کافیه یکی پشتم باشه)
.......
ا/ت: همچنین
سانزو: خوب؟
ا/ت:.....
سانزو: الان چیه؟.... قراره بشینی گریه کنی؟
ا/ت: نه خیرمممم!*از چشم اشک میریزه*
سانزو: الان داری گریه میکنی....
ا/ت: میدونم...
سانزو: ببین....از دیدن گریه متنفرم پس جلو من گریه نکن که خوشم نمیاد
ا/ت:....
سانزو:....
ا/ت: اخه.... چرا همه ازم استفاده میکنن؟
سانزو: چون ساده ای
ا/ت: نمیخوام ساده باشم
سانزو: من مشاور نیستم پس از من چیزی نپرس و راهکار نخوا!
ا/ت: پس چیکار کنم
سانزو:... اگر بگم.... من الان پشتت وایمیسم....ازت حمایت میکنم؟....یه کاری رو برام انجام میدی؟
ا/ت: چ... چه کاری؟
سانزو: اون زنی که فرار کرد رو بگیر!
ا/ت: باشه!*اشکم رو پاک میکنم*
ذهن سانزو: این فقط نیاز داره یه دوست داشته باشه... یه دوست خوب
ا/ت: سه سوته برمیگردم!
سانزو: پس منتظرم....
ا/ت: باشه*میدوم سمت اون قسمتی که اون زن ازش فرار کرد*
ذهن ا/ت: تا جایی که میدونم کل این منطقه خالیه همه خونه ها خالیه و در ها قفله و هر کس بخواد وارد خونه ها بشه اژیر بلند میشه...
*همون لحظه صدای اژیر بلند میشه*
ا/ت: هه چه اسون!...*با سرعت میرم سمت اون منطقه*
*رسیدم به اونجا و با همون زن روبه رو شدم*
ا/ت: پس اینجایی*اروم میگه*
*میرم سمت زن بی صدا و موهاشو از پشت میکشم و روی زمین کشون کشون میبرمش سمت خونم*
زن: ولم کنننن
ا/ت: ساکت
زن: میگم ولممم کننن موهام رو ول کنننن
ا/ت: خفه شو!
زن: دارم میگم!... موهام رو و..*ا/ت حرفش رو قطع میکنه*
ا/ت: دارم میگم خفهههه شووووو!*فریاد*
زن:....
سانزو: اوه اوه... ببین با چی برگشتهههه.... بنزام قدرتت رو دختر!
ا/ت: بفرما... اوردمش
سانزو: الان دو طرف حساب بردیم....من چیزی که خواستم رو گرفتم... تو انتقامتو
ا/ت: انتقام؟
سانزو: اره... ممنون که بهم کمک کردی...
ا/ت: خواهش*لبخند*
ذهن سانزو: لبخندش... قشنگه.... دارم چی باخودم میگم... این لبخند قشنگ نیست....ولی... قشنگه...
سانزو؛ و راستی....هر وقت کار نداشتم میام بهت سر میزنم باشه؟...
ا/ت: باشه... پس منتظرت میمونممم بای باییی اقای سانزوووو*لبخند چشم بسته*
سانزو:بای بای*بعد از گرفتن اون زن و سپردنش به مایکی و بغیه فکرم همش پیش ا/ت بود*
_فردا شب.....تایم؟ 8:46 دقیقه
/ویو سانزو/
ذهن: لعنتی.... نمینونم اینو تحمل کنم... خیلی درد داره... نزدیک ترین مکان به اینجا کجاستتتت!؟... صبر من... ا/ت!!
خودم رو کشون کشون برم سمت خونه ی ا/ت در زدم... کسی جواب نداد... دوباره در زدم
سانزو: ا/ت!...در رو باز کن به کمکت نیاز دارم
حرفم تموم شد و بعد از دو ثانیه در باز شد
/ویو ا/ت/
سانزو رو دیدم که خون ریزی داره...دست پاچه شدم ولی خودم رو جمع کردم اوردمش داخل و دیدم زخمش جدیه یکم فکر کردم و زخم باند پیچی کردم...
سانزو: ممنون...
ا/ت: خواهش میکنم...
سانزو: دسترسیم به تو خیلی خوبه....
ا/ت: واقعا؟
سانزو: اره...
- ۲۵.۷k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط