part 32
part 32
کوک : ا.ت تروخدا آروم باش ( گریه )
و ا.ت دوباره از هوش رفت
ا.ت : ن..نه..ن..نه
...........
و بله ا.ت غش کردو بعد از اینکه بیدار شد هیچ واکنشی نشون نداد و بلند شد و رفت سمت خونش
و الان ۶ ماهه تو خونس و بیرون نیومده و درو رو کسی باز نمیکنه و هیشکی ازش خبر نداره ولی ما مطمئنم بلایی سر خودش نیورده ...
ته : دلم واسش تنگ شده الان ۶ ماهه ندیدمش دلم واس اون لوس بازیاش واس اون چشم غره های کشنده ش واس موهاش واس عطر تنش واس قیافه ی خوشگله کیوتش واس وقتی بغلم میکرد واس لباش ....
و از همه بیشتر واس اون لبخندای قشنگش و اون چشای مشکیش ..
اگ نبینمش دیوونه میشم باید ی کاری کنم اگ تو این مدت لاغر شده باشه چی ؟
اگ درس غذا نخوره ؟
حالا باید چیکار کنم ؟
اگه بلایی سر خودش آورده باشه
نه نه تهیونگ ن به این چیزا فک نکن اون اینکارو نمیکنه ....
باید برم پیشش
.........
ا.ت : الان شیشماهه از خونه بیرون نرفتم واقعا دیگ هیچی خوشحالم نمیکنه ...دیگ نمیتونم بخندم ...
دلتنگ مامانمم ...اون گفت تا آخر عمرش منو ترک نمیکنه ...ولی دروغ گفت ...ازش متنفرم ...
دلم واس بچه ها تنگ شده
واس کوکی واس جیمین و از همه بیشتر واس تهیونگ
دلم واس اون خنده های عسلی و چشمای قهوه ایه قشنگش کمث دریایی پر از قشنگی بودن ...
دلم واس دستاش واس موهای خوشحالت و مشکیش واس نگاهایی ک بهم میکرد
جوری ک طرفمون میگرفت و جوری ک واسم کتک خورد ...
نمیتونم خودمو ببخشم ک همچین کاری باهاش کردم ......
حتما نگرانمه ...
.........
ا.ت با بی حالی و هیچ شوقی نسبت ب زندگیش بلند شد و خودشو تو آینه دید باورم نمیشه این منم ...
لاغر شده بود و به طرز عجیبی بد ( یعنی اینکه مث افسرده ها بود )
همون لحظه ب این فک کردم ک یعنی ته چطوره و یه قطره اشکم ریخت ...
میخواستم ببینمش مگه آدم میتونه کسی ک واسش زندگی میکرده رو نبینه ...
تو فکرم زد از خونه بزنم بیرونو یجوری ببینمش و یه یه هودی مشکی و شلوار بگ مشکی پوشیدم و یه باکت هت سرم گذاشتم و ماسک زدم هودی ک اندازم بود تقریبا چهار برابرم شده بود حس بدی گرفتم و قبل از رفتن
ی قیچی اونجا بود و باهاش موهامو کوتاه کردم ...
و رفتم ...
رفتم دم اون باشگاهی ک تهیونگ توش کار میکرد رفتم اونجا و خاطرات اونجا واسم زنده شد
اشکم در اومد انگار برگشتم ب قبل ک همکار تهیونگو دیدم
رفتم ازش پرسیدم
ا.ت : آقای کیم تهیونگ اینجان
هم : خوب نه ایشون ۵ ماه پیش استعفا دادن حالشون خیلی بد بود نتونستن اینجا بمونن
همون لحظه فهمیدم حالش از من بدتره و با بغض برگشتم سمت خونه و داشتم با بی حالی میومدم تو و درو کشیدم تا بسته شه و یکی دستشو گذاشت بین در
ترسیدم فک کردم دزده ولی بعدش دیدم ک ....
هایون بود چشام پر اشک شد و هایون زد زیر گریه پرید بغلم
هایون : عوضی ...چ..چرا نیومدی منو ..ببینی ...ها ...
کوک : ا.ت تروخدا آروم باش ( گریه )
و ا.ت دوباره از هوش رفت
ا.ت : ن..نه..ن..نه
...........
و بله ا.ت غش کردو بعد از اینکه بیدار شد هیچ واکنشی نشون نداد و بلند شد و رفت سمت خونش
و الان ۶ ماهه تو خونس و بیرون نیومده و درو رو کسی باز نمیکنه و هیشکی ازش خبر نداره ولی ما مطمئنم بلایی سر خودش نیورده ...
ته : دلم واسش تنگ شده الان ۶ ماهه ندیدمش دلم واس اون لوس بازیاش واس اون چشم غره های کشنده ش واس موهاش واس عطر تنش واس قیافه ی خوشگله کیوتش واس وقتی بغلم میکرد واس لباش ....
و از همه بیشتر واس اون لبخندای قشنگش و اون چشای مشکیش ..
اگ نبینمش دیوونه میشم باید ی کاری کنم اگ تو این مدت لاغر شده باشه چی ؟
اگ درس غذا نخوره ؟
حالا باید چیکار کنم ؟
اگه بلایی سر خودش آورده باشه
نه نه تهیونگ ن به این چیزا فک نکن اون اینکارو نمیکنه ....
باید برم پیشش
.........
ا.ت : الان شیشماهه از خونه بیرون نرفتم واقعا دیگ هیچی خوشحالم نمیکنه ...دیگ نمیتونم بخندم ...
دلتنگ مامانمم ...اون گفت تا آخر عمرش منو ترک نمیکنه ...ولی دروغ گفت ...ازش متنفرم ...
دلم واس بچه ها تنگ شده
واس کوکی واس جیمین و از همه بیشتر واس تهیونگ
دلم واس اون خنده های عسلی و چشمای قهوه ایه قشنگش کمث دریایی پر از قشنگی بودن ...
دلم واس دستاش واس موهای خوشحالت و مشکیش واس نگاهایی ک بهم میکرد
جوری ک طرفمون میگرفت و جوری ک واسم کتک خورد ...
نمیتونم خودمو ببخشم ک همچین کاری باهاش کردم ......
حتما نگرانمه ...
.........
ا.ت با بی حالی و هیچ شوقی نسبت ب زندگیش بلند شد و خودشو تو آینه دید باورم نمیشه این منم ...
لاغر شده بود و به طرز عجیبی بد ( یعنی اینکه مث افسرده ها بود )
همون لحظه ب این فک کردم ک یعنی ته چطوره و یه قطره اشکم ریخت ...
میخواستم ببینمش مگه آدم میتونه کسی ک واسش زندگی میکرده رو نبینه ...
تو فکرم زد از خونه بزنم بیرونو یجوری ببینمش و یه یه هودی مشکی و شلوار بگ مشکی پوشیدم و یه باکت هت سرم گذاشتم و ماسک زدم هودی ک اندازم بود تقریبا چهار برابرم شده بود حس بدی گرفتم و قبل از رفتن
ی قیچی اونجا بود و باهاش موهامو کوتاه کردم ...
و رفتم ...
رفتم دم اون باشگاهی ک تهیونگ توش کار میکرد رفتم اونجا و خاطرات اونجا واسم زنده شد
اشکم در اومد انگار برگشتم ب قبل ک همکار تهیونگو دیدم
رفتم ازش پرسیدم
ا.ت : آقای کیم تهیونگ اینجان
هم : خوب نه ایشون ۵ ماه پیش استعفا دادن حالشون خیلی بد بود نتونستن اینجا بمونن
همون لحظه فهمیدم حالش از من بدتره و با بغض برگشتم سمت خونه و داشتم با بی حالی میومدم تو و درو کشیدم تا بسته شه و یکی دستشو گذاشت بین در
ترسیدم فک کردم دزده ولی بعدش دیدم ک ....
هایون بود چشام پر اشک شد و هایون زد زیر گریه پرید بغلم
هایون : عوضی ...چ..چرا نیومدی منو ..ببینی ...ها ...
- ۸.۲k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط