{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیمه شب در مهتاب،

نیمه شب در مهتاب،
باغ و پاییز، قماری کردند؛
آن یکی بر سر برگ،
وآن یکی بهر رهایی از مرگ،
صبحدم بود که مرغان چمن
می گفتند:
بازهم باغ ،به تک خال بلاگستر باد،
برگهایش را باخت.
" باید می افتاد برگ، وقتی که درخت عشق برگ تازه در سر داشت !
دیدگاه ها (۳)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p86هوا کاملاً تاریک شده بود.ابرهای خاکست...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

📖 آکادمی آستریاپارت یازدهم | «دختری که زمان را متوقف می‌کرد»...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

✦ اولین گناه ✦فصل پانزدهم: ردِ پایی که در تاریکی گم شدسیلی.د...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²²﴿ویو راوی﴾صبح روز بعد...ات با حال و هو...

پارت: 19 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**بوی گندِ هات‌داگ‌های نیم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط