درخواستی
دوپارتی
جونگکوک، در حالی که هنوز لبهایش روی لبهای ا/ت بود، به آرامی دستهایش را زیر باس٭ن ا/ت برد و او را دوباره از روی میز بلند کرد. بدون اینکه بوسهشان را قطع کنند، به سمت تختخواب گام برداشتند. هر قدمی که برمیداشتند، به معنای ورود به دنیایی جدید بود؛ دنیایی که تنها آنها دو نفر در آن حضور داشتند.
لباسها، یکی پس از دیگری، با وسواس و شور، از تنشان جدا میشدند. هر تکهای از لباس که به زمین میافتاد، گویی باری از تنشان کم میکرد و آنها را سبک تر به سمت نهایت عشق میکشاند. پوستشان، حالا برهنهتر از همیشه، گرمای یکدیگر را حس میکرد و لمسهایشان، از سر اشتیاق و عشق بیپایان بود.
سرانجام، هر دو روی تخت گرم و نرم فرود آمدند. بدنهایشان در هم پیچیده بود، گویی که برای همیشه قرار بود یکی شوند. نگاههایشان پر از تمنا و عشق بود. هر لمس، هر نفس، و هر نجوا، داستانی از عشق بیپایانشان را روایت میکرد. آنها نه تنها دو جسم، بلکه دو روح بودند که در این شب مقدس، به هم پیوند میخوردند. لحظهها به ابدیت میپیوستند و تنها چیزی که وجود داشت، عشقشان بود؛ عشقی که حالا آزاد و رها، در هر سلول بدنشان جاری بود.
در اوج آن لحظات شورانگیز، جونگکوک با صدایی که از احساسات عمیق لبریز بود، در گوش ا/ت نجوا کرد:
"ا/ت... قول میدم تا آخر عمر نذارم حتی یه قطره اشک بریزی. میدونم ممکنه دعوا کنیم، ممکنه اختلاف داشته باشیم، ولی قول میدم هیچوقت ولت نکنم. هیچوقت."
پایان..........
جونگکوک، در حالی که هنوز لبهایش روی لبهای ا/ت بود، به آرامی دستهایش را زیر باس٭ن ا/ت برد و او را دوباره از روی میز بلند کرد. بدون اینکه بوسهشان را قطع کنند، به سمت تختخواب گام برداشتند. هر قدمی که برمیداشتند، به معنای ورود به دنیایی جدید بود؛ دنیایی که تنها آنها دو نفر در آن حضور داشتند.
لباسها، یکی پس از دیگری، با وسواس و شور، از تنشان جدا میشدند. هر تکهای از لباس که به زمین میافتاد، گویی باری از تنشان کم میکرد و آنها را سبک تر به سمت نهایت عشق میکشاند. پوستشان، حالا برهنهتر از همیشه، گرمای یکدیگر را حس میکرد و لمسهایشان، از سر اشتیاق و عشق بیپایان بود.
سرانجام، هر دو روی تخت گرم و نرم فرود آمدند. بدنهایشان در هم پیچیده بود، گویی که برای همیشه قرار بود یکی شوند. نگاههایشان پر از تمنا و عشق بود. هر لمس، هر نفس، و هر نجوا، داستانی از عشق بیپایانشان را روایت میکرد. آنها نه تنها دو جسم، بلکه دو روح بودند که در این شب مقدس، به هم پیوند میخوردند. لحظهها به ابدیت میپیوستند و تنها چیزی که وجود داشت، عشقشان بود؛ عشقی که حالا آزاد و رها، در هر سلول بدنشان جاری بود.
در اوج آن لحظات شورانگیز، جونگکوک با صدایی که از احساسات عمیق لبریز بود، در گوش ا/ت نجوا کرد:
"ا/ت... قول میدم تا آخر عمر نذارم حتی یه قطره اشک بریزی. میدونم ممکنه دعوا کنیم، ممکنه اختلاف داشته باشیم، ولی قول میدم هیچوقت ولت نکنم. هیچوقت."
پایان..........
- ۱۷.۸k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط