فصل ششم: انعکاسِ حقیقت در آینهی بلورین**
فصل ششم: انعکاسِ حقیقت در آینهی بلورین**
گروه با احتیاط در مسیر مارپیچ قدم برمیداشتند. هر چه بیشتر به مرکز جنگل نزدیک میشدند، درختان عجیبتر میشدند؛ گویی شاخههایشان به شکل دستان انسانهایی درآمده بود که به سمت آسمان طلب کمک میکردند.
ناگهان، جیمین ایستاد و دستش را بالا برد. «صبر کنید... یه چیزی اینجا خیلی عجیبه.»
جونکوک شمشیرش را محکمتر گرفت. «چی شده؟ باز سایهها؟»
جیمین سرش را به چپ و راست تکان داد: «نه، سایهها نیستن... صدایِ زمزمهست. انگار دارن اسمهامون رو صدا میزنن.»
همه گوش سپردند. میان صدای باد که از میان برگهای آبی میگذشت، صدایی شبیه به نجواهای ضعیف شنیده میشد. الا که تا آن لحظه ساکت بود، به سمت درختی با تنه درخشان رفت و دستش را روی نقش «آینه» گذاشت. بلافاصله، زمین زیر پایشان لرزید و پوشش گیاهی کنار رفت تا تالاری عظیم و زیرزمینی پدیدار شود که دیوارهایش تماماً از آینههای صیقلی ساخته شده بود.
وقتی وارد تالار شدند، آینهها شروع به درخشش کردند. اما این آینهها تصویرِ حالِ آنها را نشان نمیدادند!
آلیس با وحشت به یکی از آینهها خیره شد: «بچهها... این تصویر... این منم، اما تویِ لباسِ ملکه؟»
در همان لحظه، تصویرِ جونکوک در آینهی دیگری ظاهر شد؛ او در حالِ نبرد با سایهای بود که چهرهاش شباهت عجیبی به خودِ جونکوک داشت!
«اینها گذشته یا آینده نیستن...» جیمین با صدای لرزان گفت: «اینها «سایههای وجودی» ما هستن. این دنیا داره نیمهی تاریکِ درونِ ما رو به خودمون نشون میده.»
الا با ترس به تصویر خودش در آینه نگریست؛ او در حالِ گریستن بر سرِ جنازهای بود که چهرهاش مشخص نبود. جیمین دستش را دور شانههای الا حلقه کرد تا به او قوت قلب بدهد. «نگاه نکن الا! اینها فقط توهماتِ این تالارن تا ما رو از مسیرمون منحرف کنن.»
اما حقیقت این بود که تالار داشت آنها را امتحان میکرد. هر چه ترسِ بیشتری داشتند، تصویرهای داخل آینه وحشتناکتر میشدند.
آلیس نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست: «باید متوقفش کنیم. جونکوک، یادت هست گفتی نورِ ما باید یکی بشه؟ اینجا جایِ جنگیدن با شمشیر نیست، جایِ کنار اومدن با خودمونه.»
او دستِ جونکوک را گرفت و از الا و جیمین خواست که همین کار را بکنند. در میانِ آن تالارِ آینههای ترسناک، چهار نفر در مرکز ایستادند و انرژیهایشان را به هم گره زدند. نورِ سفیدِ آلیس و نورِ آبیِ جونکوک، در هم تنیده شدند و به شکلِ یک گنبدِ طلایی تابان، تمامِ تالار را پر کردند.
با تابش این نور، آینهها به جای نشان دادنِ ترسهایشان، شروع به نشان دادنِ «راه» کردند. تصاویری از یک شهرِ باستانی که زیرِ آبهای آرام غوطهور بود، در آینهها پدیدار شد. شهر گمشده!
صدایِ بم و کهنی در تالار پیچید: «کسانی که بر ترسِ خویش چیره شوند، به دروازهی حقیقت راه مییابند.»
گروه با احتیاط در مسیر مارپیچ قدم برمیداشتند. هر چه بیشتر به مرکز جنگل نزدیک میشدند، درختان عجیبتر میشدند؛ گویی شاخههایشان به شکل دستان انسانهایی درآمده بود که به سمت آسمان طلب کمک میکردند.
ناگهان، جیمین ایستاد و دستش را بالا برد. «صبر کنید... یه چیزی اینجا خیلی عجیبه.»
جونکوک شمشیرش را محکمتر گرفت. «چی شده؟ باز سایهها؟»
جیمین سرش را به چپ و راست تکان داد: «نه، سایهها نیستن... صدایِ زمزمهست. انگار دارن اسمهامون رو صدا میزنن.»
همه گوش سپردند. میان صدای باد که از میان برگهای آبی میگذشت، صدایی شبیه به نجواهای ضعیف شنیده میشد. الا که تا آن لحظه ساکت بود، به سمت درختی با تنه درخشان رفت و دستش را روی نقش «آینه» گذاشت. بلافاصله، زمین زیر پایشان لرزید و پوشش گیاهی کنار رفت تا تالاری عظیم و زیرزمینی پدیدار شود که دیوارهایش تماماً از آینههای صیقلی ساخته شده بود.
وقتی وارد تالار شدند، آینهها شروع به درخشش کردند. اما این آینهها تصویرِ حالِ آنها را نشان نمیدادند!
آلیس با وحشت به یکی از آینهها خیره شد: «بچهها... این تصویر... این منم، اما تویِ لباسِ ملکه؟»
در همان لحظه، تصویرِ جونکوک در آینهی دیگری ظاهر شد؛ او در حالِ نبرد با سایهای بود که چهرهاش شباهت عجیبی به خودِ جونکوک داشت!
«اینها گذشته یا آینده نیستن...» جیمین با صدای لرزان گفت: «اینها «سایههای وجودی» ما هستن. این دنیا داره نیمهی تاریکِ درونِ ما رو به خودمون نشون میده.»
الا با ترس به تصویر خودش در آینه نگریست؛ او در حالِ گریستن بر سرِ جنازهای بود که چهرهاش مشخص نبود. جیمین دستش را دور شانههای الا حلقه کرد تا به او قوت قلب بدهد. «نگاه نکن الا! اینها فقط توهماتِ این تالارن تا ما رو از مسیرمون منحرف کنن.»
اما حقیقت این بود که تالار داشت آنها را امتحان میکرد. هر چه ترسِ بیشتری داشتند، تصویرهای داخل آینه وحشتناکتر میشدند.
آلیس نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست: «باید متوقفش کنیم. جونکوک، یادت هست گفتی نورِ ما باید یکی بشه؟ اینجا جایِ جنگیدن با شمشیر نیست، جایِ کنار اومدن با خودمونه.»
او دستِ جونکوک را گرفت و از الا و جیمین خواست که همین کار را بکنند. در میانِ آن تالارِ آینههای ترسناک، چهار نفر در مرکز ایستادند و انرژیهایشان را به هم گره زدند. نورِ سفیدِ آلیس و نورِ آبیِ جونکوک، در هم تنیده شدند و به شکلِ یک گنبدِ طلایی تابان، تمامِ تالار را پر کردند.
با تابش این نور، آینهها به جای نشان دادنِ ترسهایشان، شروع به نشان دادنِ «راه» کردند. تصاویری از یک شهرِ باستانی که زیرِ آبهای آرام غوطهور بود، در آینهها پدیدار شد. شهر گمشده!
صدایِ بم و کهنی در تالار پیچید: «کسانی که بر ترسِ خویش چیره شوند، به دروازهی حقیقت راه مییابند.»
- ۳۵۱
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط