#خاطرات_شهید

#خاطرات_شهید
پدرش براش بارانی خریده بود. اما علی
نمی پوشید. هرکاری کردم نپوشید....
میگفت این پسر بیچاره نداره، منم نمی پوشم...
پسر همسایه امون را میگفت. پدرش
رفتگر بود و نداشت برای بچه هایش
بارانی بخره. علی هم نمی پوشید.
#شهید_علی_صیاد_شیرازی


سرباز #امام_زمان
مثل #حاج_قاسم
دیدگاه ها (۰)

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

پارت چهارم کامیل باورش نمیشد اوه این باعت میشد امروز رابطشون...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}پارت سهیه سال تموم بدون اینکه مایکی ...

هر وقت تو تلویزیون نشون میداد شهیدا رو میگفت علی جان مادر چش...

( گناهکار ) 28 part وارده کافه ای شد که دوست هایش منتظرش بود...

رمان زندگی قاتلانه ی من✪پارت1

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۵۰♡⁠)⁩تمام دردهای دنیا رو به جو...

اشنای من

هنووووووسه^__________-پسر سرباز بود عشقشم داشت درس میخوند تو...

دانلود رمان وسوسهنویسنده: نیلاژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط