•انتقام•
•انتقام•
پارت سی و پنجم✞︎🖤
ارسلان: چشمم خورد به دیانا ک ی پسره سعی میکرد نزدیکش بشه ک اون خودشو عقب میکشید اصن اون اینجا چیکار میکرد تمام فکرامو دور ریختم و دویدم سمت دیانا...
دیانا: پسره سعی داشت بهم دست بزنه منم سعی میکردم ازش فاصله بگیرم ک ی دفعه چشامو بستم از اینکه هیچ دفایی نداشتم و دستم کشیده شد تو بغل یکی این بغل خیلی برام آشنا بود چشامو باز کردم ک با دیدن ارسلان انگار دنیارو بهم دادن ی دفعه منو پس زد و ی مشت حواله پسره کرد...
ارسلان: حق نداری دست درازی به مال مردم کنی فهمیدی؟(با داد)
دیانا: مال مردم؟...همون موقع مچ دستمو گرفت و به سمت در خروجی برد و تو حیاط اون باغ ویلایی وایستاد...
ارسلان: تو اینجا چیکار میکنی؟
دیانا: اصن تو این جا چیکار میکنی؟
ارسلان: من ی پسرم میتونم از پس خودم بر بیام تو این شرایط ولی تو نه...
دیانا: اها تازه فهمیدم میخوای دختر واسه خودت جور کنی اینجا...ی خنده اعصبی شدم و زل زدم تو چشاش...
ارسلان: دست پیش میگیری پس نیوفتی؟
دیانا: من اینجور جاها میام فقط حال و هوام عوض شه ولی تو حتما به خاطر اون دخترایی ک با ی آدم خیابونی فرقی نداره میای نه؟ جالبه...از کنارش رد شدم ک دیدم اتوسا و بچها امیر اینارو دیدن و دارن دعوا میکنن بدون توجه بهشون رفتم رو یکی از صندلیای گوشه بار نشستم و زل زدم به جمعیتی ک هیچی حالیشون نبود...
__
مهراب: تو خیلی غلط کردی با این لباسا اومدی اینجا؟
مهدیس: گوه نخور تو اومدی اینجا دخترارو دید بزنی؟
مهراب: من فقط اومدم آدمای اینجارو به راه راست هدایت کنم ولی مثل اینکه تو اومدی اینجا خودتو نشون بدی...
رضا: تو اومدی اینجا آدمارو به راه راست هدایت کنی؟
پانیذ: رضا تو خفه معلوم نی با این رفیق اسکلت(خطاب به مهراب) چندتا دخترو دید زدید...
امیر: واقا من دخالت نمیکنم تو کارات آتوسا ولی دروغ میگی؟
اتوسا: خودتم به من راستشو نگفتی توقعی از من نداشته باش...
ارسلان: دیانا کوش؟
مهدیس: ای وای کامل اونو یادمون رف...
مهراب: مگه با اون نیومدید؟
اتوسا: اومدیم ولی میخواستیم لباسامونو عوض کنیم هر چقد به دیانا گفتیم لباساتو عوض کن گف خوب نیست و این حرفا بعد قرار شد پایین منتظرمون بمونه...
ارسلان: با حرف اتوسا قند تو دلم آب شد دیانا همون دختر پاکیه ک همیشه عاشقش بودم هیچ وقت قشنگیاشو به دیگران نشون نمیداد دنبال دیانا با چشم گشتم ک...
پارت سی و پنجم✞︎🖤
ارسلان: چشمم خورد به دیانا ک ی پسره سعی میکرد نزدیکش بشه ک اون خودشو عقب میکشید اصن اون اینجا چیکار میکرد تمام فکرامو دور ریختم و دویدم سمت دیانا...
دیانا: پسره سعی داشت بهم دست بزنه منم سعی میکردم ازش فاصله بگیرم ک ی دفعه چشامو بستم از اینکه هیچ دفایی نداشتم و دستم کشیده شد تو بغل یکی این بغل خیلی برام آشنا بود چشامو باز کردم ک با دیدن ارسلان انگار دنیارو بهم دادن ی دفعه منو پس زد و ی مشت حواله پسره کرد...
ارسلان: حق نداری دست درازی به مال مردم کنی فهمیدی؟(با داد)
دیانا: مال مردم؟...همون موقع مچ دستمو گرفت و به سمت در خروجی برد و تو حیاط اون باغ ویلایی وایستاد...
ارسلان: تو اینجا چیکار میکنی؟
دیانا: اصن تو این جا چیکار میکنی؟
ارسلان: من ی پسرم میتونم از پس خودم بر بیام تو این شرایط ولی تو نه...
دیانا: اها تازه فهمیدم میخوای دختر واسه خودت جور کنی اینجا...ی خنده اعصبی شدم و زل زدم تو چشاش...
ارسلان: دست پیش میگیری پس نیوفتی؟
دیانا: من اینجور جاها میام فقط حال و هوام عوض شه ولی تو حتما به خاطر اون دخترایی ک با ی آدم خیابونی فرقی نداره میای نه؟ جالبه...از کنارش رد شدم ک دیدم اتوسا و بچها امیر اینارو دیدن و دارن دعوا میکنن بدون توجه بهشون رفتم رو یکی از صندلیای گوشه بار نشستم و زل زدم به جمعیتی ک هیچی حالیشون نبود...
__
مهراب: تو خیلی غلط کردی با این لباسا اومدی اینجا؟
مهدیس: گوه نخور تو اومدی اینجا دخترارو دید بزنی؟
مهراب: من فقط اومدم آدمای اینجارو به راه راست هدایت کنم ولی مثل اینکه تو اومدی اینجا خودتو نشون بدی...
رضا: تو اومدی اینجا آدمارو به راه راست هدایت کنی؟
پانیذ: رضا تو خفه معلوم نی با این رفیق اسکلت(خطاب به مهراب) چندتا دخترو دید زدید...
امیر: واقا من دخالت نمیکنم تو کارات آتوسا ولی دروغ میگی؟
اتوسا: خودتم به من راستشو نگفتی توقعی از من نداشته باش...
ارسلان: دیانا کوش؟
مهدیس: ای وای کامل اونو یادمون رف...
مهراب: مگه با اون نیومدید؟
اتوسا: اومدیم ولی میخواستیم لباسامونو عوض کنیم هر چقد به دیانا گفتیم لباساتو عوض کن گف خوب نیست و این حرفا بعد قرار شد پایین منتظرمون بمونه...
ارسلان: با حرف اتوسا قند تو دلم آب شد دیانا همون دختر پاکیه ک همیشه عاشقش بودم هیچ وقت قشنگیاشو به دیگران نشون نمیداد دنبال دیانا با چشم گشتم ک...
- ۷.۱k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط