پارت ۴۷
پارت ۴۷
فردا. همان فردا. اما انگار دیروز است. انگار هیچ روزی نگذشته.)
(کلارا بیدار شد . مارگارت صبحانه اورد. کلارا خورد. لباس میپوشد. میرود سر کلاس. برمیگردد. کتاب میخواند. شام میخورد. میخوابد.)
(هیچ اتفاقی نمیافتد.)
(روز بعدش هم همینطور.)
(روز بعد از آن هم.)
(کلارا دیگه داشت کلافه میشد از تکرار متنفر بود الان یک هفته بود زندگی تکراری داشت اگه بیشتر این ادامه بیپدا میکرد خودشو میکشت یا قطعا دق میکرد !)
---
(شش روز میگذرد. شاید هفت. کلارا حساب ندارد.)
(صبح است. همان نور سرد. همان صبحانه. همان مارگارت.)
مارگارت: "شاهدخت، امروز جمعه است."
کلارا: "میدونم."
مارگارت: "برنامه ندارید؟"
کلارا: " اتفاقا امروز نمیخوام برم سر کلاس تو هم قراره بری بگی من مریضم"
ابرویی بالا داد
مارگارت: "ه ها ؟ چی ولی چرا ؟ شاهدخت شما ک_"
کلارا از سر تخت بلند شد و النگشت اشارش رو سر لب مارگارت گذاشت
کلارا: " هیسسسس ساکت تو قرار فرمان منو اطاعت کنی یادت که نرفته ؟"
مارگارت: "ب..بله."
(صدایش کم میشود. انگار دارد چیزی را به یاد میآورد که مدتهاست ندیده.)
__
( روز بعد. شنبه. ساعت ۸ صبح.)
(کلارا دم در اتاق ایستاده. کفش پوشیده. ردای سادهای تنش. موهایش را بسته پشت سر. مارگارت دارد شال به دوشش میاندازد.)
مارگارت: "مطمئنی میخوای بری باغ؟ هوا ابریه. شاید بارون بباره."
کلارا: "اگر بارون بباره، برم میگردم خودم میدونم."
مارگارت: "تنها؟"
کلارا: "تنها ! ."
(مارگارت نگران است. ولی چیزی نمیگوید. فقط شال را مرتب میکند روی شانه کلارا.)
مارگارت: "نمیشه باهاتون بیام ؟."
کلارا: " نه !"
(از اتاق بیرون میرود. راهرو را طی میکند بعد یکی دو هفته بالا خره احساس میکنه حالش بهتره ! . از پلهها پایین میرود. از درِ کناری وارد باغ شمالی میشود.نفس عمیقی کشید اخیشی گفت)
(هوا واقعاً ابری است. باد سردی میوزد. گلها هنوز نچیدهاند. بعضیها خشک شدهاند. بعضیها هنوز جان میدهند.)
(کلارا میرود سمت نیمکت سنگی زیر درخت سیب. مینشیند. به آسمان نگاه میکند. ابرها آرام حرکت میکنند. مثل همان روزها. مثل همان همیشه.)
(یادش میآید. چند ماه پیش...
ادامه دارد
دیگه پارت نمیدم
فقط ۲ یا ۳ تا خواننده دارم
مگه این که ۱۵ تا کامنت بینم
و ۲۰ تا لایک
برای ۸۲۸ نفر آسونه!
فردا. همان فردا. اما انگار دیروز است. انگار هیچ روزی نگذشته.)
(کلارا بیدار شد . مارگارت صبحانه اورد. کلارا خورد. لباس میپوشد. میرود سر کلاس. برمیگردد. کتاب میخواند. شام میخورد. میخوابد.)
(هیچ اتفاقی نمیافتد.)
(روز بعدش هم همینطور.)
(روز بعد از آن هم.)
(کلارا دیگه داشت کلافه میشد از تکرار متنفر بود الان یک هفته بود زندگی تکراری داشت اگه بیشتر این ادامه بیپدا میکرد خودشو میکشت یا قطعا دق میکرد !)
---
(شش روز میگذرد. شاید هفت. کلارا حساب ندارد.)
(صبح است. همان نور سرد. همان صبحانه. همان مارگارت.)
مارگارت: "شاهدخت، امروز جمعه است."
کلارا: "میدونم."
مارگارت: "برنامه ندارید؟"
کلارا: " اتفاقا امروز نمیخوام برم سر کلاس تو هم قراره بری بگی من مریضم"
ابرویی بالا داد
مارگارت: "ه ها ؟ چی ولی چرا ؟ شاهدخت شما ک_"
کلارا از سر تخت بلند شد و النگشت اشارش رو سر لب مارگارت گذاشت
کلارا: " هیسسسس ساکت تو قرار فرمان منو اطاعت کنی یادت که نرفته ؟"
مارگارت: "ب..بله."
(صدایش کم میشود. انگار دارد چیزی را به یاد میآورد که مدتهاست ندیده.)
__
( روز بعد. شنبه. ساعت ۸ صبح.)
(کلارا دم در اتاق ایستاده. کفش پوشیده. ردای سادهای تنش. موهایش را بسته پشت سر. مارگارت دارد شال به دوشش میاندازد.)
مارگارت: "مطمئنی میخوای بری باغ؟ هوا ابریه. شاید بارون بباره."
کلارا: "اگر بارون بباره، برم میگردم خودم میدونم."
مارگارت: "تنها؟"
کلارا: "تنها ! ."
(مارگارت نگران است. ولی چیزی نمیگوید. فقط شال را مرتب میکند روی شانه کلارا.)
مارگارت: "نمیشه باهاتون بیام ؟."
کلارا: " نه !"
(از اتاق بیرون میرود. راهرو را طی میکند بعد یکی دو هفته بالا خره احساس میکنه حالش بهتره ! . از پلهها پایین میرود. از درِ کناری وارد باغ شمالی میشود.نفس عمیقی کشید اخیشی گفت)
(هوا واقعاً ابری است. باد سردی میوزد. گلها هنوز نچیدهاند. بعضیها خشک شدهاند. بعضیها هنوز جان میدهند.)
(کلارا میرود سمت نیمکت سنگی زیر درخت سیب. مینشیند. به آسمان نگاه میکند. ابرها آرام حرکت میکنند. مثل همان روزها. مثل همان همیشه.)
(یادش میآید. چند ماه پیش...
ادامه دارد
دیگه پارت نمیدم
فقط ۲ یا ۳ تا خواننده دارم
مگه این که ۱۵ تا کامنت بینم
و ۲۰ تا لایک
برای ۸۲۸ نفر آسونه!
- ۶۹۱
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط