دلباختهی رئیس
دلباختهی رئیس
پارت اول_استاد تازهوارد
صبح خاکستری بود. هوا مثل کاغذ نیمسوز، سرد و شکننده. دانشجوها کمکم وارد کلاس 302 میشدند. صدای پچپچ و قدمهایی که روی کف پوشیده از چوب قدیمی سالن میپیچید، فضا را سنگینتر میکرد.
نارا گوشه کلاس، کنار پنجره نشسته بود. نور ضعیفی روی صورتش افتاده بود و با خودکار روی حاشیه دفترش شکلهای نامفهوم میکشید. صدای دختری کنارش او را از افکارش بیرون کشید.
«میگن خیلی جذابه… استاد جدیدو میگم.»
نارا فقط شانهای بالا انداخت و چیزی نگفت. از استادهای جذاب و پرمدعا بدش میآمد. ولی وقتی در باز شد، همه ساکت شدند.
اون وارد شد.
قد بلند، با کت خاکستری، چشمانی تیره که بهطرز عجیبی آرام بود. کیف چرمی مشکی را روی میز گذاشت و بدون معرفی، فقط یک جمله گفت:
«وقتی همه وانمود میکنن بیدارن، خواب از همه خطرناکتره.»
صدای پچپچ محو شد. نارا سرش را بالا آورد. نگاهشان فقط یکثانیه برخورد کرد، اما کافی بود. برق عجیبی در چشمان او بود، چیزی شبیه به تهدید… یا دعوت؟
---
جین تدریس را با بیتفاوتی شروع کرد. نه با هیجان استادهای معمول، نه با متنهای رسمی. فقط مفاهیمی گفت که بیشتر به فلسفه زندگی شبیه بود تا جامعهشناسی.
نارا از همان ابتدا متوجه شد چیزی درست نیست. جزوهای در کار نبود. رفرنسها؟ مبهم و بدون منبع. حتی وقتی اسم خودش را روی تخته نوشت، فقط یک کلمه بود: «جین».
بدون نام خانوادگی. بدون عنوان دانشگاهی.
---
وقتی کلاس تمام شد، نارا جز آخرین نفرها بود که بیرون رفت. لحظهای کنار در ایستاد و برگشت. جین پشت میز نشسته بود، داشت چیزی در دفترش مینوشت. ولی نه با خودکار. با یک مداد قرمز کوچک.
نارا آرام گفت:
«استاد؟»
جین بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جواب داد:
«سوالتو برای جلسه بعد نگه دار. اگه هنوز علاقهمندی.»
نارا سرش را کج کرد. ته دلش چیزی قلقلک میداد. کنجکاوی؟ یا ترس؟
در را بست و رفت. ولی با خودش عهد کرد:
این مرد، خیلی عجیبه، حداقل میتونم خودمو با کنجکاویم راجبش سرگرم کنم.
#سناریو #چندپارتی #فیک #بی_تی_اس
پارت اول_استاد تازهوارد
صبح خاکستری بود. هوا مثل کاغذ نیمسوز، سرد و شکننده. دانشجوها کمکم وارد کلاس 302 میشدند. صدای پچپچ و قدمهایی که روی کف پوشیده از چوب قدیمی سالن میپیچید، فضا را سنگینتر میکرد.
نارا گوشه کلاس، کنار پنجره نشسته بود. نور ضعیفی روی صورتش افتاده بود و با خودکار روی حاشیه دفترش شکلهای نامفهوم میکشید. صدای دختری کنارش او را از افکارش بیرون کشید.
«میگن خیلی جذابه… استاد جدیدو میگم.»
نارا فقط شانهای بالا انداخت و چیزی نگفت. از استادهای جذاب و پرمدعا بدش میآمد. ولی وقتی در باز شد، همه ساکت شدند.
اون وارد شد.
قد بلند، با کت خاکستری، چشمانی تیره که بهطرز عجیبی آرام بود. کیف چرمی مشکی را روی میز گذاشت و بدون معرفی، فقط یک جمله گفت:
«وقتی همه وانمود میکنن بیدارن، خواب از همه خطرناکتره.»
صدای پچپچ محو شد. نارا سرش را بالا آورد. نگاهشان فقط یکثانیه برخورد کرد، اما کافی بود. برق عجیبی در چشمان او بود، چیزی شبیه به تهدید… یا دعوت؟
---
جین تدریس را با بیتفاوتی شروع کرد. نه با هیجان استادهای معمول، نه با متنهای رسمی. فقط مفاهیمی گفت که بیشتر به فلسفه زندگی شبیه بود تا جامعهشناسی.
نارا از همان ابتدا متوجه شد چیزی درست نیست. جزوهای در کار نبود. رفرنسها؟ مبهم و بدون منبع. حتی وقتی اسم خودش را روی تخته نوشت، فقط یک کلمه بود: «جین».
بدون نام خانوادگی. بدون عنوان دانشگاهی.
---
وقتی کلاس تمام شد، نارا جز آخرین نفرها بود که بیرون رفت. لحظهای کنار در ایستاد و برگشت. جین پشت میز نشسته بود، داشت چیزی در دفترش مینوشت. ولی نه با خودکار. با یک مداد قرمز کوچک.
نارا آرام گفت:
«استاد؟»
جین بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جواب داد:
«سوالتو برای جلسه بعد نگه دار. اگه هنوز علاقهمندی.»
نارا سرش را کج کرد. ته دلش چیزی قلقلک میداد. کنجکاوی؟ یا ترس؟
در را بست و رفت. ولی با خودش عهد کرد:
این مرد، خیلی عجیبه، حداقل میتونم خودمو با کنجکاویم راجبش سرگرم کنم.
#سناریو #چندپارتی #فیک #بی_تی_اس
- ۶.۴k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط