دلم آرامشی بی دردسر می‌خواست...

دلم آرامشی بی دردسر می‌خواست...
دلم جنگل
دلم دریا
دلم قدری سفر می‌خواست...
دلم دشتی پر از گل‌های بابونه
دلم دنیای وارونه
دلم قدری دویدن، عاشقی کردن... ولی دیوانه‌تر می‌خواست...
دلم می‌خواست از هرجا که هستم، هرکجا مشغولیت دارم
بدون فکر می‌رفتم
و می‌رفتم
و می‌رفتم
و می‌رفتم...
کجایش را نمی‌دانم،
دلم می‌خواست می‌رفتم...
💔💔💔💔
دیدگاه ها (۰)

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : nine سریع سمت یکی از ماشینای میل...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

Eleven

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

┄┉♡┉┄𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔 برای تو، پگ جیمین؛ قشنگ‌ترین اتفاقِ یک روز پا...

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط