My Arirang
My Arirang
Part ۱۵
خدمتکار:🥲
یونگی: نمیدونستم شاهزاده نقاشی میکشه ... باید دید
جیمین: امیدوارم اعدامت کنه!
یونگی نیشخندی زد و گفت
یونگی: بامزه بود !
جیمین:
«چیه فکر میکنی حاضر نیست برای کسی که عاشقشه آدم بکشه؟»
یونگی نگاه تیز مرگباری به جیمین انداخت ...
خدمتکار یک لحظه از ترس اون نگاه لرزید که
یونگی: تو الان چه زری زدی؟
یونگی بلند شد و آروم به جیمین نزدیک شد که ...
جیمین از قصد به چهره عصبی مرد نگاه کرد و گفت
جیمین: کسی که عاشقمه!
یونگی: دروغ میگی!
جیمین آروم بلند شد و دقیقا روبروی مرد ایستاده و گفت ....
جیمین: برو ثابت کن دروغ میگم!...
یونگی: اگه اینطور که میگی باشه ...
جیمین: چیکار میکنی؟ خیانت؟ بهتره بیشتر از این خاندانتو از بین نبری... برگرد دِگو یونگی ، من و تو بدرد هم نمیخوریم .
یونگی:(زمزمه) برو بیرون الان ...
خدمتکار که احساس کرد مخاطب یونگی اونه به سرعت فرار کرد و در رو بست و رفت
یونگی: اگه داری به این فکر میکنی که من با چنین دروغ مسخره ای قراره دست از سرت بردارم خیلی برات متاسف میشم
جیمین: چرا دروغ؟ ... این روزا چیزای جدید تجربه میکنم از جمله رابطه با اومگا ها !
یونگی: چرند میگی !
جیمین: مشکل توعه!!! که باور نمیکنی ...
جیمین به آرومی از مرد فاصله گرفت و سمت جام شراب رفت اصلاً مهم نبود که الان صبح ! جیمین یک پیمانه شراب ریخت و اونو یک نفس سر کشید و پشت به مرد موند و گفت
جیمین: فکر میکنی چرا میخواد من مدل نقاشیش باشم هوم؟؟؟ فکر میکردم باهوش تر از این حرفایی
(سکوت مرد طولانی شد که ... جیمین به سمت او برگشت که با چیزی مواجه شد که میشه گفت انتظار نداشت اما ری اکشنی هم نداد)
یونگی احساس فشار بشدت زیادی در سر گردن و فکش احساس میکرد که با احساس حرارت روی لب و بینیش ... متوجه شد که دیگه وقتشه بره ...
یونگی بدون هیچ حرفی به سمت در رفت و قبل بیرون رفتن گفت ...
یونگی: اگه یک بار دیگه از من فرار کنی ...خودت میدونی
( صدای بسته شدن در ) ...
جیمین نفس عمیقی کشید لعنت لعنت لعنت لعنت چرا در برابر او ابله میشد !!! چرا اون حرفو زده بود ،وای خدای بزرگ اون که نمیتوانست به جونکوک آسیب بزنه!؟ میتونست!؟؟؟؟ نه نه اونقدر دیوانه نیست
خدایا لعنت به این وضعیت باید با جونکوک حرف بزنم ولی چجوری ...
.
.
.
کاخ سلطنتی
.
.
.
تهیونگ در کنار دری که جونکوک داخلش کلاس داشت ایستاده بود و قصد هم نداشت که از اونجا دور بشه ،اخه مگه میشه شاهزاده چطور میدونست حتی اگه بی دلیل هم داد بزنه اون بدون فکر به کمکش میره ...چطور ممکن بود آخرین کسی که موفق شده بود اونو مثل یک کتاب باز بخونه ... فقط یونگی بود ، آلفا احساس واقعاً عجیبی داشت خیلی عجیب در افکار خودش قرق بود که ناگهان صدای گفت ...
جونکوک: از کِی اینجایی ؟
تهیونگ: ترجیح دادم جایی نرم تا باز فریاد نکشید
جونکوک: اَخم نکن فرمانده بهت نمیاد ...
تهیونگ چیزی نگفت و چند قدم به جلو رفت و منتظر شاهزاده جوان موند تا خودشو بهش رسوند و با هم به سمت اتاق خواب جونکوک به راه افتادن ...
تقریباً در طول مسیر دیگه حرفی نزدند تهیونگ به نظر در افکارش غرق بود که ...
جونکوک: فرمانده تهیونگ
...
جونکوک: فرمانده!
...
جونکوک: تهیونگ!!!
جونکوک ناگهان بازو آلفا رو کشید که تهیونگ به خودش اومد و نگاهی خیره به اومگای سلطنتی روبروش انداخت ...
جونکوک: هِی تو خوبی؟ چرا نمیشنوی؟
تهیونگ کمی مکس کرد و بعد آروم تعظیمی برای عذرخواهی کرد
تهیونگ: عذر میخوام من ،،،حواسم نبود
جونکوک: سرتو بگیر بالا میخوام ببینمت !
تهیونگ سرشو بالا آورد و به شاهزاده جوان که با اخم به او خیره بود نگاه کرد و ...
جونکوک: احساس کردم زیر چشمات گود رفته ولی دقت نکردم تو دیشب خوابیدی؟
تهیونگ: نه ،مشخصاً نه چون دیشب اقامتگاهی نداشتم و امروز تازه به من تعلق گرفت
جونکوک: آخ خدای بزرگ! اینو الان باید بگی تو؟
تهیونگ: دلیلی نداره که من به شما بگم که خوب خوابیدم یا نه
جونکوک: چراااا؟؟؟؟
تهیونگ: چون شما شاهزاده هستین و من یه فرمانده محافظان سلطنتی هستم همین!
جونکوک: ( اخم غلیظ) منو نگاه کن جناب فرمانده! من مثل باقی اعضای سلطنتیی که تا الان دیدی نیستم! اگه نخوابیدی ! زخمی!! عصبی!!! مریضی!!! یا هر چیز دیگه باید تو چشمام نگاه کنی و بگی!!!! فهمیدی یانه!!!!!!!
Part ۱۵
خدمتکار:🥲
یونگی: نمیدونستم شاهزاده نقاشی میکشه ... باید دید
جیمین: امیدوارم اعدامت کنه!
یونگی نیشخندی زد و گفت
یونگی: بامزه بود !
جیمین:
«چیه فکر میکنی حاضر نیست برای کسی که عاشقشه آدم بکشه؟»
یونگی نگاه تیز مرگباری به جیمین انداخت ...
خدمتکار یک لحظه از ترس اون نگاه لرزید که
یونگی: تو الان چه زری زدی؟
یونگی بلند شد و آروم به جیمین نزدیک شد که ...
جیمین از قصد به چهره عصبی مرد نگاه کرد و گفت
جیمین: کسی که عاشقمه!
یونگی: دروغ میگی!
جیمین آروم بلند شد و دقیقا روبروی مرد ایستاده و گفت ....
جیمین: برو ثابت کن دروغ میگم!...
یونگی: اگه اینطور که میگی باشه ...
جیمین: چیکار میکنی؟ خیانت؟ بهتره بیشتر از این خاندانتو از بین نبری... برگرد دِگو یونگی ، من و تو بدرد هم نمیخوریم .
یونگی:(زمزمه) برو بیرون الان ...
خدمتکار که احساس کرد مخاطب یونگی اونه به سرعت فرار کرد و در رو بست و رفت
یونگی: اگه داری به این فکر میکنی که من با چنین دروغ مسخره ای قراره دست از سرت بردارم خیلی برات متاسف میشم
جیمین: چرا دروغ؟ ... این روزا چیزای جدید تجربه میکنم از جمله رابطه با اومگا ها !
یونگی: چرند میگی !
جیمین: مشکل توعه!!! که باور نمیکنی ...
جیمین به آرومی از مرد فاصله گرفت و سمت جام شراب رفت اصلاً مهم نبود که الان صبح ! جیمین یک پیمانه شراب ریخت و اونو یک نفس سر کشید و پشت به مرد موند و گفت
جیمین: فکر میکنی چرا میخواد من مدل نقاشیش باشم هوم؟؟؟ فکر میکردم باهوش تر از این حرفایی
(سکوت مرد طولانی شد که ... جیمین به سمت او برگشت که با چیزی مواجه شد که میشه گفت انتظار نداشت اما ری اکشنی هم نداد)
یونگی احساس فشار بشدت زیادی در سر گردن و فکش احساس میکرد که با احساس حرارت روی لب و بینیش ... متوجه شد که دیگه وقتشه بره ...
یونگی بدون هیچ حرفی به سمت در رفت و قبل بیرون رفتن گفت ...
یونگی: اگه یک بار دیگه از من فرار کنی ...خودت میدونی
( صدای بسته شدن در ) ...
جیمین نفس عمیقی کشید لعنت لعنت لعنت لعنت چرا در برابر او ابله میشد !!! چرا اون حرفو زده بود ،وای خدای بزرگ اون که نمیتوانست به جونکوک آسیب بزنه!؟ میتونست!؟؟؟؟ نه نه اونقدر دیوانه نیست
خدایا لعنت به این وضعیت باید با جونکوک حرف بزنم ولی چجوری ...
.
.
.
کاخ سلطنتی
.
.
.
تهیونگ در کنار دری که جونکوک داخلش کلاس داشت ایستاده بود و قصد هم نداشت که از اونجا دور بشه ،اخه مگه میشه شاهزاده چطور میدونست حتی اگه بی دلیل هم داد بزنه اون بدون فکر به کمکش میره ...چطور ممکن بود آخرین کسی که موفق شده بود اونو مثل یک کتاب باز بخونه ... فقط یونگی بود ، آلفا احساس واقعاً عجیبی داشت خیلی عجیب در افکار خودش قرق بود که ناگهان صدای گفت ...
جونکوک: از کِی اینجایی ؟
تهیونگ: ترجیح دادم جایی نرم تا باز فریاد نکشید
جونکوک: اَخم نکن فرمانده بهت نمیاد ...
تهیونگ چیزی نگفت و چند قدم به جلو رفت و منتظر شاهزاده جوان موند تا خودشو بهش رسوند و با هم به سمت اتاق خواب جونکوک به راه افتادن ...
تقریباً در طول مسیر دیگه حرفی نزدند تهیونگ به نظر در افکارش غرق بود که ...
جونکوک: فرمانده تهیونگ
...
جونکوک: فرمانده!
...
جونکوک: تهیونگ!!!
جونکوک ناگهان بازو آلفا رو کشید که تهیونگ به خودش اومد و نگاهی خیره به اومگای سلطنتی روبروش انداخت ...
جونکوک: هِی تو خوبی؟ چرا نمیشنوی؟
تهیونگ کمی مکس کرد و بعد آروم تعظیمی برای عذرخواهی کرد
تهیونگ: عذر میخوام من ،،،حواسم نبود
جونکوک: سرتو بگیر بالا میخوام ببینمت !
تهیونگ سرشو بالا آورد و به شاهزاده جوان که با اخم به او خیره بود نگاه کرد و ...
جونکوک: احساس کردم زیر چشمات گود رفته ولی دقت نکردم تو دیشب خوابیدی؟
تهیونگ: نه ،مشخصاً نه چون دیشب اقامتگاهی نداشتم و امروز تازه به من تعلق گرفت
جونکوک: آخ خدای بزرگ! اینو الان باید بگی تو؟
تهیونگ: دلیلی نداره که من به شما بگم که خوب خوابیدم یا نه
جونکوک: چراااا؟؟؟؟
تهیونگ: چون شما شاهزاده هستین و من یه فرمانده محافظان سلطنتی هستم همین!
جونکوک: ( اخم غلیظ) منو نگاه کن جناب فرمانده! من مثل باقی اعضای سلطنتیی که تا الان دیدی نیستم! اگه نخوابیدی ! زخمی!! عصبی!!! مریضی!!! یا هر چیز دیگه باید تو چشمام نگاه کنی و بگی!!!! فهمیدی یانه!!!!!!!
- ۷۰
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط