playmate p 51

●○فردا صبح عمارت جئون:
کوک: دیگه سفارش نکنم ات
ات: نمودی
کوک:خواهش میکنم مراقب خودت باش
منم به بچه ها سپردم خودمم حواسم هست
ات:این همه نگرانیت واسه چیه؟
کوک:.....
ات: نگران نباش.فعلا!
○●ات ویو :
بریم برای اغواگری؟
لباسمو پوشیدم یه کت شلوار مشکی که دکمه نداشت از زیر یه نیم تنه از جنس خود کت شلوار بالا تنمو پوشونده بود موهامو باز گذاشته بودم نگاهی تو اینه به خودم انداختم خوب بود.
سوییچ ماشین و برداشتم و سمت شرکت راه افتادم و بعد از چند ماین رسیدم.
وقتی رسیدم به شرکت تعجب کردم همه تعظیم کردن شایدم نباید تعجب میکردم بی تفاوت رفتم بالا هیونجین درست جلوی در اسانسور منتظرم بود لبخندی زد و اونم نیمه تعظیمی کرد و لبخند زد دستشو اورد جلو و گفت
هیونجین: خانم جئون خیلی خوش اومدید
ات: ممنونم
هیونجین: بفرمایید از این سمت
*تو دلم گفتم کوک انقدر بروبیا داره که اینم با اینکه رئیس شرکته برام تعظیم کرد . دوست نداشتم فقط به خاطر اینکه خواهر جئون جونگکوک ام برام تعظیم کنن خودم باید اون فردی بشم که هرکس میبینتش براش تعظیم کنه تو همین فکرا بودم که رسیدم اتاق مدیریت.
هیونجین: باعث افتخار ماست که شما تصمیم گرفتید تو شرکت ما شروع به کار کنید فقط یه سوال..
ات: سوالتون و میدونم ،تو شرکت برادرم شروع به کار نکردم چون خواستم با مخیط سایر شرکت ها اشنایی لازم و داشته باشم و خودم مستقل باشم.
هیونجین: اوو..(دست و پاشو گم کرد لخندی زد و گفت) بله خب ... اتاقتون بغل اتاق منه فکر کنم اشنایی با همه چیز دارید درسته؟
ات:بله
هیونجین: خب پس چیزی نمیمونه که بخوام بگم هر کاری داشتید خوشحال میشم بهم بگید
ات: باشه حتما ...
(اینو گفتم از اتاق خارج شدم به نظر نمیومد کاسه ای زیر نیم کاسه اش باشه ولی باید کارمو میکردم چند ساعتی گذشت نگاهی به شاعت انداختم ۸ شب بود هیچکی نرفته بود ... رفتم برای خودم قهوه درست کنم که هیونجین اومد ...
هیونجین: خسته شدید؟
ات:نه(لبخندی زدم و چند ثانیه بهش خیره شدم و اروم رومو برگردوندم)
هیونجین ثابت سر جاش موند و گفت: قهوه میخای برات بریزیم..براتوت بریزم
ات: (لبخندی زد و با چشماش به هیونجین خیره شد و گفت: باهم رسمی حرف نزن ....
هیونجین:(نگاهی به ات و چشماش انداخت لحظه ای مکث کرد...)میتونم؟
ات: من باید بپرسم!
هیونجین:اره... وثتی باهام رسمی حرف میزنی فکر میکنم غریبه ایم
ات: پس از این به بعد فکر نکن ..
*هیونجین قهوه رو داد دست ات و لبخند متفاوتی زد جز لباش چشماشم خندید و گفت باشه قهوه رو خوردی برو خونه دیر وقته...
دیدگاه ها (۲)

پارت 3 ★رمان ازدواج اجباری با هوانگ★هیونجین : افرین ات سرشو ...

#برادر ناتنی من

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

از نفرت تا عشق درخواستیپارت 2ات: فاکک(ترس) جونگ کوک: پس بالا...

پارت 5 رمان🦋 عشق مدرسه ای🦋اون کسی نبود جز جون کوک دوست پسر ق...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

پارت 2 ★رمان ازدواج اجباری با هوانگ ★ات: نه نه لطفا پدرمو نک...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

پارت 8رمان✨ عشق مدرسه ای✨هیون :باشهات ساعت رو نگاه کردات: هی...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط