{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"پارت سوم"

"پارت سوم"
"یادگاری از تاریکی"

از اینکه هویت اصلی مرا بفهمند همیشه می ترسیدم. پس مثل احمقا فرار کردم. نمیدونم... آیا کار درستی کردم؟ یا نه؟
ادامه:
دوید دستانم را محکم گرفت و درحالی که اشک هایش مانند قطره های شبنم میدرخشید گفت: خاله! من میخوام صادق باشم. من می‌ترسم! خیلی می‌ترسم... هیچ‌وقت در زندگیم اینقدر احساس غریبی نکرده بودم اما... ناگهان ساکت شد، سرش را پایین انداخت و انگاری در دنیای خود غرق شده بود. سکوت ناگهانی دیوید باعث سنگین شدن محیط میشد. برای اینکه بهش کمک کنم گفتم: اما؟... دیوید خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد: اما من خسته شدم. از اینکه همش یه ترسوی بازنده باشم خسته شدم. (با هر کلمه‌ای که می‌گفت، دستانش بیشتر به دستان من فشرده می‌شد، انگار سعی داشت از بار سنگینی که بر دوشش بود، رها شود.) من میخوام شجاع باشم، من میخوام یک روز شاد باشم، منم میخوام یکی خود واقعمیو قبول کنه. مگه من خیلی زیادی می‌خواهم؟ مگه این همه آرزو برای من غیرممکن است؟
نگاه دیوید پر از غم و اندوه بود. و من احساس میکردم که تک تک حرف هایش رو دلم سنگینی می کند.
بعد از گفتن این کلمات، دوباره اشک‌هایش سرازیر شد، اما اینبار مانند بارانی بی‌سروصدا بر چهره‌اش خودنمایی می کرد. معلوم بود که دیگر نمی‌توانست تحمل کند. هر قطره نشانه ای از درد درونی اوست. در همین لحظه به چشمان من خیره شده بود. چشمانش به رنگ خون بود و با اشک‌هایش ترکیب غم‌انگیزی را خلق می کرد.
سکوت عمیق و طولانی بر فضا حاکم شد، انگار همه‌چیز در انتظار پیدا کردن پاسخ سوالات دیوید بود. یک لحظه به خودم اومدم و با صدایی بلند گفتم: بسته دیگه! گریه کردن هیچ چیزی را تغییر نمی‌دهد. من این را تجربه کرده‌ام، زمانی که هنوز کوچک بودم. وقتی هشت سالم شد فهمیدم گریه کردن فقط حدر دادن وقت است. یه دوستی داشتم که می‌گفت: گریه کردن خوب است، اما گاهی اوقات فقط مانع رسیدن به خواسته‌هایت می‌شود. این حرف‌ها هنوزم در ذهنم مانده، چون واقعاً متوجه شدم هر چیزی در این دنیا حد و مرزی دارد! حتی اشک‌هایم!

"پایان پارت سوم"
دیدگاه ها (۷)

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎هانا آن شب یونا را به اتاقش دعوت کرد...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

پارت ۱۱: مرزِ نامرئیاشک‌هام رو با آستینم پاک کردم و نفسی که ...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

Part ²⁴کوک ویواز چشمم دور نموند یعنی چی گفت که ات حالش انقدر...

# قولی_که_شکست ### پارت ۲ مادرش آهسته پرسید:= مگه تهیونگ شوا...

پارت بیستم《Custom kiss》 ویو تهیونگ:+توی ...

قسمت ۷

Afterglow

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط